روزنامه هفت صبح، آنالی اکبری| مرگ سیاه یا طاعون بزرگ در بین سالهای 1347 تا 1353 میلادی جان میلیونها نفر در جهان را گرفت. ویل دورانت در تاریخ تمدن نوشته:«همراه اجسادی که به گورستان روان بودند نه خویشاوندی بود، نه دوستی، کشیشی یا راهبی. حتی خبری از عزاداری برای مردگان هم نبود. در بسیاری از نقاط شهر خندقهای پهن و گودی کنده بودند که اجساد را در آن میانداختند و با کمی خاک میپوشاندند و به این شکل خندقها با انباشته شدن اجساد به زودی پر میشدند و سپس خندق دیگری میکندند.
خاک روی بسیاری از مردگان آن قدر تنک بود که سگها به آسانی اجساد را بیرون میکشیدند و میخوردند و تکههایی از تن مردگان را در شهر میپراکندند. ناقوس کلیسایی به صدا در نمیآمد و کسی نمیگریست، چرا که همه در انتظار مرگ بودند. این مصیبت چنان هراسی بر دل همگان افکنده بود که برادر برادر را، عمو برادرزاده را و چه بسا زن شوهر را وا مینهاد و حتی بعضی از پدران و مادران از دیدار و نوازش فرزندانشان خودداری میکردند، چنان که گویی فرزند آنها نیستند.
هر روز هزاران تن از مردم عادی بیآن که کسی به کمک و یاریشان بیاید یا از مرگشان آگاه شود از پا در میآمدند. بسیاری از مردم در خیابانها دم آخرشان را میکشیدند و بسیاری دیگر که در خانههای خود میمردند تنها با تعفن اجسادشان مرگشان بر همسایگان معلوم میشد. سراسر شهر نعش مردم انباشته شده بود.
همسایگان نه از روی خیرخواهی نسبت به فرد در گذشته بلکه بیشتر از ترس این که مبادا به خاطر تعفن اجساد، خودشان هم در معرض ابتلای بیماری قرار گیرند، اجساد را از خانهها بیرون میکشیدند و پشت درها میگذاشتند و آنان که سحرگاه از کوچهها میگذشتند به اجساد بیشماری برمیخوردند.
آنگاه تابوتها را برای بردن اجساد میآوردند و برخی جنازهها را بر روی تخته پارهای حمل میکردند. کم نبود تابوتی که حامل زن و شوهر، دو یا سه برادر یا پدر و فرزند باشد. کار به جایی رسیده بود که مردم به مرگ انسانها همان گونه مینگریستند که امروز به مرگ بزها مینگرند.
و مردم باور داشتند که این پایان جهان است.

