‌روزنامه هفت صبح، ابراهیم افشار | یک: خبر همه مرگ‌‌ها مثل هم است. پیر و جوان و زن و مرد ندارد. ناگهان صدای نوحه یا اوخشامایی از آسمان تبریز می‌‌آید و پشت آدم تیر می‌‌کشد. دیگر چه فرق دارد که گلایل سفید سر قبرش ببریم یا قرنفل سوزان؟ مرگ‌‌ها چنین بی‌منطق و غریب پشت سر هم از راه می‌‌رسند و ما هر روز غریب‌‌تر و بی‌‌کس‌‌تر می‌‌شویم اما حیا حیا حیا نمی‌‌کنیم. اینجور وقت‌‌ها همیشه، صدای پیرمردی سفیل و سرگردان از سمت باغ گلستان می‌‌آید که:
- «گولوستان باغی‌‌نین اناری منم/ دردیندن اوخویان قناری منم».

دو: خبر همه مرگ‌‌ها مثل هم است. ناگهان تلفنی. ناگهان بغضی. ناگهان اعلامیه‌‌ای. ناگهان شعری. و می‌‌فهمی که پشتت خالی شده است. به گذشته‌‌ای سوزان و گیلاسی‌‌رنگ برمی‌‌گردی و خاطرات قطار قطار از روی سینه‌‌ات می‌‌گذرند. حالا نوبت اسدآقاست. چنین دلناگران از پیشم نرو. فرشته مرگ اما به حرف آدم گوش نمی‌‌کند و اسدآقا را می‌‌بینم که با عینک قاب‌‌مشکی‌‌اش و موهای مجعدش و سبیل‌‌های یکدست سیاه‌‌اش و خنده‌‌های بزرگوارانه‌‌اش دست تکان می‌‌دهد.

مردی با کت و شلور طوسی یکدست که شبیه همه مردان میانسال تبریز، لبریز از درونگرایی و انسانیت است. می‌خواهم دست تکان دهم و بگویم که «وقت نشد خداحافظی کنیم ببخشید». اما حرف در گلویم می‌‌خشکد. اینجور وقت‌‌ها همیشه، صدای پیرمردی سفیل و سرگردان از سمت باغ گلستان می‌‌آید که:
-«گولوستان باغی‌‌نین دوره‌‌سی سیمدی/ گلیرسن گئدیرسن، دییلر کیمدی».

سه: خبر همه مرگ‌‌ها مثل هم است. ناگهان پچپچه‌‌ای و اعلامیه‌‌ای و عکسی جوانی غارت شده عزیزانم و بهتی طولانی. قطارقطار خاطره از روی سینه‌‌ام می‌‌گذرد. صورت نجیب اسدآقا را به یاد می‌‌آورم. با اندکی از خنده‌‌های مردانه‌اش. صدای دسته دسته کردن روزنامه از اتاقش می‌‌آید. باید همه روزنامه‌‌فروش‌‌های تبریز را راضی کند.

ناگهان یاد بیست سالگی‌‌ام می‌‌افتم که از پله‌های کیهان تبریز بالا رفتم. ناگهان حاج‌‌حمید. ناگهان عکس مصدق بر دیوار تحریریه. ناگهان اسدآقا که همیشه خدا احترام داداش بزرگه را داشت. ناگهان یک رومیزی «سبز سیدی» روی میز کنفرانس بیضی همه ذهنت را پر می‌‌کند. ناگهان کفش‌‌های خوابیده صمدآقا که دوستش داشتیم. ناگهان سبیل‌های دسته‌‌دوچرخه‌‌ای «تخته رسول» که عکاس کیهان بود و دلم برایش تنگ شده است.
- «گولوستان باغیندا قوناق ایلرم/ عزیز یولداشیمی سراغ ایلیرم»…

چهار: خبر همه مرگ‌‌ها مثل هم است. ناگهان پشتت خالی می‌‌شود. ناگهان به خود می‌‌آیی و می‌‌گویی لعنت به زندگی که چنان گرفتارت کرد که سی سال بیشتر بود ندیده بودی‌‌اش. می‌خواهی بگویی «وقت نشد خداحافظی کنیم ببخشید اسدآقا». سی سال آزگار نشد صدای خنده‌‌هایت را بشنوم؟ سی سال آزگار نشد که در گوش‌‌ت بگویم که «ما تمام زندگی حرفه‌‌ای‌‌مان را مدیون تو و برادرانت بودیم اسدآقا.»

باید در گوشش می‌‌گفتیم از این چهل سال نوشتن برای‌‌مان چه مانده جز یک جفت قوزک پای خسته؟ نهایتش یک تصویر از جوانی رها شده در ساختمان دو طبقه کیهان قدیم تبریز که عکس آقای مصدق در تحریریه‌‌اش بود و همیشه خدا صدای دسته دسته کردن روزنامه می‌‌آمد. پس من چگونه می‌‌توانم عینک قاب‌‌مشکی را فراموش کنم اسدآقا؟ یا مهربانی‌‌ها و اصالت تو را؟ که اگر شماها نبودید ما به هیچ جا نمی‌‌رسیدیم. باز نمی‌‌دانم چرا اینجور وقت‌‌ها صدای آن پیرمرد سفیل و سرگردان از سمت باغ گلستان می‌‌آید که:
- «گولوستان باغی‌‌نین اناری منم/ دردیندن اوخویان قناری منم».

پنج: چهل سال پیش که با ساختمان دوطبقه کیهان در تبریز و حاج حمید و اسدآقا و عکس دکتر مصدق توی تحریریه و آن رومیزی سبز سیدی میزکنفرانس خداحافظی کردم تا به تهران بیایم، مادرم مرا همچون بقچه گلمنگلي مرتبی بست و قِل داد به سمت بستان‌آباد و ميانه و زنجان و قزوين، تا اينكه به تهران رسيدم و همان روز اول در فراق تبریز، نشستم عين بولوت گريه كردم. من هنوز هم همان بولوتم. چه در سوگ اسدآقا، چه در سوگ حاج‌‌حمید و الباقی مردان بزرگ تبریز که از دست‌‌شان داده‌‌ام و به قول پیرمرد سفیل و سرگردان باغ گلستان:
-«پریشان‌‌خاطران رفتند در خاک، مرا از خاک ایشان آفریدند».

سایر اخبارکاربران ویژه - تک نگاریرا از اینجا دنبال کنید.