روزنامه هفت صبح، ابراهیم افشار | یک: خب دیگر. آقای دکتر را هم به خاک سپردیم. با آن چشم و ابروی مشکی و بدن چهارشانه که مردم دهه بیست طهران با ولع و حرص در خیابان استامبول به تماشایش ‌‌ایستاده و احسن و مرحبایی نثار رعنایی قد و بالایش‌‌ می‌‌کردند. درک می‌‌کردم که چرا سازمان‌‌های ورزشی بی‌‌خبر، یک تسلیت ساده برای درگذشت او صادر نکردند. من دیگر عادت کرده‌‌ام به این چیزها. اما داستان برای من فرق می‌‌کند وقتی قهرمان هالتر مملکت با هفت مدال جهانی و آسیایی در 96‌سالگی در غربت و بی‌‌خبری از دست می‌‌رود.

حالا دیگر نه قرنفل‌‌های محله کوچه‌‌باغ تبریز که متولد آنجا بود به یادش می‌‌شکفتند و نه آجرهای امجدیه خاطره‌‌ای از او تعریف می‌‌کردند که چشم آدم پر یا خالی شود. مردی که در سال 1327 آن گرمکن سبز ساقه‌‌نرگسی IRAN را تن‌‌پوش خود کرده و در سه وزن 75 و 82 و نیم و 90 کیلو روی سن‌‌های هالتر جهان درخشیده بود. شوخی نبود آن روزها آدم‌‌های خودآموخته در کلکسیون افتخارات خود، مدال نقره قهرمانی جهان (تهران 1957) و سه برنز جهانی (لاهه 1949، میلان 1951 و مونیخ 1955) را برق بیاندازند.

یا آن دو گردن‌‌آویز طلای دیگرش از بازی‌‌های آسیایی دهلی‌‌نو (1951) و توکیو (1958) که با چه ریاضتی کسب کرده‌ بود. دیگر از طلای قهرمانی آسیایش در تهران (1957) می‌‌گذرم. یا از اینکه در دو المپیک هلسینکی 1952 و ملبورن 1956 ‌‌روی سکوی لاکردار چهارمی ایستاده و دستش از مدال کوتاه مانده بود.

مردی که به مدت شش سال رکورددار وزنه‌‌برداری ایران و آسیا در وزن خودش بود و یکبار نیز عنوان وزنه‌‌بردار سال آسیا 1951 در کارنامه‌‌‌‌اش حک شده بود. در وجهی دیگر او البته از استثنایی‌‌ترین ورزشکارهای تحصیلکرده مملکت بود و در زمانه‌‌ای که قهرمانان ورزش به زور سواد خواندن و نوشتن یاد می‌‌گرفتند او دکترای بهداشت عمومی از آمریکا گرفته بود و در كارنامه مديريتي‌‌اش نیز پست‌‌هایی چون رياست فدراسيون‌‌هاي وزنه‌‌برداري و پرورش‌‌اندام ايران و دبيركلي كميته ملي المپيك ديده مي‌‌شد.

دو: دکتر محمدحسن رهنوردی را نیز مثل بقیه هم‌نسلانش، یک صحنه از درخشش و عزت جعفر سلماسی نخستین مدال‌‌آور ایران در صحنه المپیک و جهان (1948 لندن) از راه به‌در کرد و سمت هالترهایی که از آجرهای خشتی و قزاقی درست می‌‌شد کشاند. او نیز مثل بقیه هالترچی‌‌های جوان مملکت، اولین‌بار که عکس سلماسی را در جایگاه مخصوص امجدیه و در کنار نفر اول مملکت دیده بودند که از سرما داشت می‌‌لرزید و کت گشادی تنش کرده بودند و در جایگاه نشسته بود از راه به‌در شدند.

چنین شد که وقتی در 21سالگی، ایران را صاحب اولین مدال برنز در مسابقات جهانی سال 1949 کرد، گمان کرد که به آرزویش رسیده است. حالا دیگر می‌‌توانست به پدرش قربانعلی رهنوردی لوکوموتیوران چیره‌‌دست قطار تبریز به شرفخانه که خرج خانواده 5نفره خود را با حقوق 16تومانی راه‌‌آهن درمی‌‌آورد، بگوید «من نان سفره تو را حرام نکردم آتا».

سه: کمی بعد که پدر به تهران کوچید آنها در محله چهارراه مختاری نزدیک ایستگاه راه‌‌آهن سکنی گزیدند. حالا دیگر می‌توانست یک عمر، خاطرات درشکه‌‌سواری در لاله‌‌زار و آبتنی در جوی‌‌های کنار خیابان امیریه که برایشان حکم استخرهای لاکچری را داشت، با خود به سراسر جهان ببرد و با یادآوری‌‌اش کیفور شود. اولین‌بار که در 16سالگی شمایل یک هالتر را از نزدیک دید دوره‌‌ای بود که پدر به ساری حکم انتقال گرفته بود و یک هالتر 105کیلویی در زیرزمین مدرسه پهلوی ساری، «ممتَسن» را بی‌خواب کرده بود.

نسلی که با تمرین در آب‌‌انبارها خود را آبدیده می‌‌کردند و تنها دارایی ورزش کردن‌‌شان تخته‌‌شناها و میل‌‌ها و بشکه‌‌ها بودند. نسل اول قهرمانان ایران چنین مردان تهیدست اما جنگجویی بودند که از هیچ به بلندترین سکوهای عالم راه یافتند. حالا دیگر سرشانه‌‌های ممتسن هم بالا رفته بود و مردم کوچه و بازار وقتی برانداز و تحسین‌‌شان می‌‌کردند آنها در پیراهن از شادی خود نمی‌‌گنجیدند.

رهنوردی در سال 1324 که برای اولین‌بار در مسابقات داخلی مازندران شرکت کرد و دوبار هالتر 105کیلویی را روی سر برد و تشویق ناباورانه مردم را که دید، فهمید که نان سفره آتا قربانعلی را حرام نکرده است. چنان ناباورانه با پولاد سرد جنگید که مسئولین ورزش استان، او را برای شرکت در مسابقات دو رشته وزنه‌‌برداری و کشتی فرنگی به تهران اعزام کردند. او همزمان با هالترها وقتی روی تشک کشتی رفت و شعبانی وزن سوم را انداخت دچار شرمی شد که تا آخر عمر توان نگاه کردن به چشم حریف را نداشت.

چهار: اواخر دبیرستانش بود که باز به‌خاطر شغل پدر از ساری به تهران منتقل شدند و او همزمان دچار دو عشق ناباورانه شد. نخست اینکه هوای ورود به دانشگاه تهران را در سر می‌‌پروراند تا سری بین سرها درآورد و دیگر اینکه باشگاه نیرووراستی- واقع در کوچه سیدهاشم خیابان شاه‌‌آباد- را خانه دوم خود کرده بود. همانجا هم بود که با مطالعه مجلات نیرووراستی از تمرینات قهرمانان معروف هالتر جهان نت‌‌برداری کرد تا تکنیک‌‌های یک‌ضرب و دوضرب را به‌صورت علمی از روی کاغذ بیاموزد و آموخت. نخستین لذت کسب افتخار برای او قهرمانی در مسابقات داخلی نیرو‌و‌راستی در وزن میان‌‌وزن بود که با رکورد 300 کیلو اول شد و «مجسمه افتخار» ساخت اسکندر فریدنی که آن روزها به‌عنوان هدیه‌‌ای لاکچری به قهرمانان مهم کشوری اعطا می‌‌شد را به خانه برد تا برای هميشه توی اشکاف و دولابچه بگذارد و به قربانعلی بگوید «نان سفره تو را هرگز حرام نکرده‌ام آتا».

پنج: محمدحسین رهنوردی در سال 1328 با رکورد مجموع 327 و نیم کیلو به تیم ملی راه یافت و توانست در مسابقات قهرمانی کشور، ضمن دریافت مدال طلا، 10کیلو نیز رکورد ایران را ترقی دهد و نامش سر زبان‌‌ها بیفتد. حالا در زمینه عشق دومش که تحصیلات آکادمیک بود همزمان در رشته دندانپزشکی دانشگاه تهران نیز قبول شده بود. تحصیلاتی که عطش آن با دریافت فوق‌‌لیسانس از دانشگاه جان هاپکینز آمریکا پایان نیافت و در سال 1341 دکترای بهداشت عمومی را از ایالت لوییزیانا گرفت.

او در سال 1347 به‌عنوان دبیرکل کمیته المپیک ایران انتخاب شد و تا المپیک مونیخ 1972 در این پست ماند. همچنین در بازی‌‌های آسیایی تهران 1974 به‌عنوان دبیرکل فدراسیون بازی‌‌های آسیایی انتخاب شد. در سال 1350 نیز ریاست فدراسیون وزنه‌‌برداری ایران را به‌عهده گرفت. گیرم حالا نه قرنفل‌‌های محله کوچه‌‌باغ تبریز به‌خاطر او می‌‌شکفد و نه آجرهای امجدیه خاطره‌‌ای داغ از او را برای رهگذران مغموم خیابان امجدیه تعریف می‌‌کنند. هرچه هست زندگی فیزیکی او تمام شده است.

شش: حالا دیگر مطمئنم با گذشت این همه سال، تاجی‌‌ها و شاهینی‌‌ها همدیگر را بخشیده‌‌اند. مثل خسروانی و خواجه‌‌نوری که آخر عمری، نامه حلالیت برای همدیگر نوشتند حالا دیگر مطمئنم رهنوردی و جلال طالبی هم همدیگر را بخشیده‌‌اند. این یکی از داستان‌‌های غریب داستان فوتبال ایران بود که وقتی باشگاه شكر اسپرت‌ تركيه (وابسته به کارخانه قند و شکر آنکارا) براي جلال طالبی و پرویز قليچ‌خاني دعوتنامه فرستادند و قرارداد مكتوب‌‌ در هفت بند در كنسولگري تركيه در تهران تنظيم شد ناگهان همه چيز پودر شد و به هوا رفت.

مبلغ پیشنهادی تیم ترکیه به هر کدام از ستاره‌‌های ایرانی برای يك‌سال و نيم بازی در آن تیم 100هزار ليره ترك و حقوق ماهانه‌‌شان 1750 ليره بود (معادل 160هزار تومان پیش‌‌پرداخت و حقوق ماهانه 2600 تومانی) به همراه مزایای دیگر شامل پاداش ماهانه برای هر پیروزی، حق مسکن، بیمه، غذا، بلیت رفت و برگشت به تهران و نيز هزینه ماهانه نگهداري از همسر و فرزند. اما ناگهان چاپ یک خبر دستوری در روزنامه‌‌هاي ايران، همه رویاهای آنها را سوزاند:

«بازیکنان تیم ملی به علت عشق و علاقه به ملت، از پذیرفتن پیشنهاد تیم شکراسپرت خودداری کرده و بازی در ایران و تیم ملی را به حضور در تیم ترکیه‌‌ای ترجیح داده‌‌اند!» بعدها وقتی آقاجلال در كيهان ورزشي (تير ماه 1353) خاطرات‌‌ 13 قسمتی خود را چاپ كرد ناگهان با تكذيبيه‌‌اي تند از سوي رهنوردي (سخنگوي باشگاه تاج و دبير كميته المپيك) مواجه شد که داستان شكراسپرت را نوعي جنجال رسانه‌‌اي تلقي كرده بود. تكذيبيه‌‌اي كه به درگيري قلمي شدید آن دو منجر شد. رهنوردي در تکذیبیه خود نوشته بود:

«پس از صحنه‌‌سازی‌‌هایي که از طرف گردانندگان آن مجله و دوستان وقایع‌‌نگار او در جراید و مجلات دیگر درباره اشتیاق تیم‌‌های درجه اول ترکیه برای خرید جلال طالبی و قلیچ‌‌خانی به عمل آمد و کاهی را کوه جلوه دادند گزارشی را به شرف‌‌عرض همایونی رساندند دائر بر اینکه ترک‌‌ها حاضرند با پرداختن 160هزار تومان به هر یک از این دو نفر، آنان را به خدمت تیم خود درآورند و استدعا نمودند كه اجازه فرمایند ترتیبی داده شود که آنان در خدمت فوتبال ایران باقی بمانند.

پس از انتصاب تیمسار سپهبد خسروانی به سرپرستی سازمان تربیت‌‌بدنی ایران، چون سازمان وضع مالی بسیار نامطلوبی داشت جریان به شرف عرض رسید و استدعا شد اجازه فرمایند نصف رقمی که طبق شایعات، تُرک‌‌ها به آن دو می‌‌پردازند پرداخت شود. دربار با استدعای سازمان، موافقت و به علت مضیقه مالی سازمان تربیت‌‌بدنی، نصف مبلغ مقرر را نیز مرحمت فرمودند. اكنون جای بسی تعجب دارد کسی دلال مظلمه شود و برای او خاطرات بنویسند و به چاپ برسانند تا اغراض خود را به‌نام او و با تیترهای تحریک‌‌آمیز منتشر کنند و او به‌عنوان تعزیه‌‌گردان در اذهان‌‌عمومی دروغگو و یاوه‌‌سرا معرفی شود و در غفلت و بی‌خبری باد در سینه اندازد و نقش دن‌‌کیشوت فوتبال ایران را ایفا کند.»

جلال طالبی نيز در پاسخي زهرآگين به دکتر رهنوردي نوشت: «افتخار می‌‌کنم که نقطه تاریک زندگی‌‌ام فقر مادی بوده است. در مورد پیوستن من و قلیچ‌‌خانی به باشگاه‌‌ ترکیه‌‌ای مدارک کافی موجود است و برای اثبات اینکه شما بی‌‌جهت و از روی بی‌خبری، پیوستن من و قلیچ‌خانی را صحنه‌‌سازی دانسته‌اید و فدراسیون فوتبال آن زمان را به همراه مسئولان وقت باشگاه دارایی و همچنان گردانندگان مجله کیهان ورزشی را متهم کرده‌‌اید که کاهی را کوه جلوه داده‌‌اند -با چاپ فتوکپی اصل قرارداد باشگاه شکر اسپرت که در سفارت ترکیه در ایران تنظیم گردیده و مهر سفارت ترکیه همراه با امضا مستشار آن سفارتخانه که صحت قرارداد را گواهی نموده- خود جواب همه چیز را خواهد داد.

بلی آقای رهنوردی من زمانی گریه می‌‌کردم که داشتم زیر ورقه عضویت در باشگاه تاج را امضا می‌‌کردم در حالی که هنوز از کم و کاست مبلغ اطلاعی نداشتم. پس در آن لحظه گریه من به‌خاطر پول نبود بلکه به‌خاطر آن بود که چرا باید مجبور باشم به‌خاطر دریافت حقم زیر ورقه عضویت باشگاه به‌خصوصی را امضا کنم. آقای رهنوردی اگر من برای سرمایه دیگران کیسه دوخته بودم بنا به گفته خودتان هنوز وضع زندگی ناگواری نداشتم و یک مشت بلیت اتوبوس شرکت واحد در جیبم نبود.»

هفت: زمان تنها عنصری است که دشمن‌‌ها را باهم برادر می‌‌کند. تنها با سخاوت و بخشش است که عمرها به پایان می‌‌رسد. حالا دیگر نه تنها شاهینی‌‌ها و تاجی‌‌ها که جلال و رهنوردی نیز همدیگر را بخشیده‌‌اند و شکراسپرت، روزگار شَکرین خود را به پایان رسانده است.

برای پیگیری اخبارکاربران ویژه - تک نگاریاینجا کلیک کنید.