روزنامه هفت صبح، احد منیر بابایی| آرام و قرار نه در وجود او بود نه در زادگاهش «آلزاس» که تملک آن بارها و بارها بین آلمان و فرانسه دستبهدست میگشت! «آلبرت شوایتسر» در چهارده ژانویه ۱۸۷۵ دیده به دنیا گشود و شخصیتش با ترکیبی از فرهنگهای آلمان و فرانسه شکل گرفت .
دلیل: همان بیقراری خاک آلزاس! برنده جایزه ادبی گوته در ۱۹۲۸ و جایزه صلح نوبل در 1952، دوره دبیرستان را نزد عموی خود در دهکدهای در مرز سوئیس گذراند.
زن عمو که خود فرزندی نداشت در تربیت «آلبرت» مهربانی و سختگیری را با هم ادغام نمود و نتیجه، عالی بود :
آشنایی آلبرت با اندیشههای فلسفی متفکران و مشاهیر جهان و تسلط بر نواختن پیانو آنهم در ۱۳- ۱۴سالگی!
گذشت روزها و سالها عطش آلبرت را فرو ننشاند: نه گرفتن دکترای فلسفه در ۱۸۹۹ و نه اخذ دکترای الهیات در ۱۹۰۰ از دانشگاه استراسبورگ! در سال ۱۹۰۵ وارد دانشکده پزشکی شد .
ازدواج با پرستاری مهربان- «هلن برسلاو»- همان چشمه زلالی بود که آلبرت تن و جان را در آن شستوشو داد!
دکتر شوایتسر تمام ۴۰ سال پایان عمر خود را در میان قبایل آفریقایی به مداوای بیماران بومی در بیمارستانی که خود در آنجا بنا کرده بود، پرداخت و با مالاریا، اسهال خونی، جذام و دیگر بیماریها دست و پنجه نرم کرد. حتي حیوانات نیز از خدمات رایگان بیمارستان شوایتسر استفاده میکردند!
گواه آن: آتلها و باندهایی که پای شکسته چهارپایی را سفت و محکم، «فیکس» میکرد تا استخوان شکسته، جوش بخورد! در همین سالها از نگارش نیز غافل نبود: «میان آب و جنگل»، «ورای زندگی و اندیشه من» و «خاطرات کودکی و نوجوانی» تنها چند کتاب از بسیار کتابها و مقالههای او هستند. شوایتسر بیماران مبتلا به بیماریهای مسری را در هوای آزاد معاینه میکرد.
در پاسخ به منتقدان خود که بودن او را در اروپا مفیدتر میدانستند تا اقامتش در جنگلهای آفریقا، چنین گفته: «آنچه که بر قلمم جاری شده، در فاصله چُرت و خواب نوشتهام ولی از این هم پشیمانم، در همین فاصله کوتاه نیز میشد به کلبه یک آفریقایی رنجور سر کشید!»
فیلسوف، موسیقیدان و «دکتر بزرگ» در سال ۱۹۶۵ در بیمارستان خود در «لامبارنه گابن» برای همیشه «قرار» گرفت .زادگاهش، آلزاس نیز سالهاست که «آرام و قرار» گرفته است! آلزاس اکنون بخشی از خاک فرانسه است.
عینکی کائوچویی روی دماغی کشیده و باریک پشت شیشههای عینک، یک جفت چشم که نه آبی هستند و نه سبز، هم آبی هستند و هم سبز! موهایی صاف و خرمایی، شانه خورده و فرق باز شده از یکسو ریخته روی پیشانی صاف و بیچروک و سبیلی پرپشت به رنگ موها روی لبهایی که دیده نمیشوند! همه اینها روی هم میشوند: آقای جاهدی آموزگار کلاس اول و دوم و سوم من در دبستان فرخییزدی مرند .
مشقهایمان را با ستاره خط میزد! نوک خودکار را میگذاشت روی نوشتههای ما و تند و سریع با ۵ حرکت یک ستاره رسم میکرد. چه کیفی میداد وقتی مبصر شده بودم در کلاس سوم و به نیابت از آقای جاهدی، مشقهای بچهها را خط میزدم و دفترها را ستارهباران میکردم.
زنگ آخر که زده میشد، تکتک بچهها را چک میکرد که خودمان را خوب پوشانده باشیم در زمستانهای سرد آن سالها، از پشت شیشه نگاهش میکردم جوری راه میرفت و گام برمیداشت که دیگر هیچوقت در هیچکس ندیدم این شیوه راه رفتن را. به گمانم رد پاهایش که روی برفها میماند، خودش بود: «تجسم عینی وارستگی»!
اگر به «خواب و خیال و خاطره» پیوسته است که یادش بخیر، ولی اگر «ریههای لذت را پر اکسیژن» مرگ میکند و کوچهها را عصا میزند هنوز، امسال اسفند که بازنشسته شوم به جستوجویش خواهم رفت. راهی مرند میشوم؛ کوچه زمینی لر به جستوجوی دبستان فرخی یزدی و آموزگارم، روزهای خوش کودکی را که نمیتوانم ولی خدا را چه دیدید شاید آقای جاهدی را پیدا کردم: خود وارستگی ناب سپید مو را!
*ریههای لذت وام گرفته از سهراب سپهری:
…و همه میدانیم
ریههای لذت
پر اکسیژن مرگ است!

