روزنامه هفت صبح، اشکان عقیلی‌پور | آقا اینقدر دوست دارم خط موبایلم رو بفروشم تا هیچ تنابنده‌ای شماره‌ام رو نداشته باشه و خلاص شم… یعنی بعضی اوقات دوستان و آشنایان، تماس‌هایی با من می‌گیرند و چیزهایی می‌خوان که تمایل به رفتن بر سر قله و زوزه کشیدن پیدا می‌کنم…چند روز پیش یکی از دوستان، کله صبح تماس گرفت که پدربزرگش به رحمت خدا رفته:

- « ای بابا… تسلیت میگم… خدا رحمتش کنه.» / « قربانت. زحمت داشتم برات…» / « جانم؟ امر…» / «یه متن پر سوز و گداز زحمت میکشی برام بنویسی برای سر قبر؟» / « والا… من خیلی به این جور نوشته‌ها وارد نیستم… آخه من کلا…» / « نگو این حرفو. چرا شکسته نفسی میکنی… بابا ما متن‌های تورو می‌خونیم کلی حال می‌کنیم و می‌خندیم…» / « دقیقا به همین دلیل… خیلی تسلطی به متون خاکسپاری و اینها ندارم.» / « بابا… تو دست به قلمی دیگه. چه فرقی می‌کنه. اونجا می‌خندونی… حالا گریه بنداز… دمت گرم. الان مشخصات و اسم و مواردی که باید حواست باشه رو برات می‌فرستم…»

حماقت موجود در جملاتش را به حساب داغدار بودنش گذاشتم و همان طور که زیر لب از روزگار، تشکر ویژه می‌کردم که اینجوری بیدارم کرده، نشستم جلوی کامپیوتر که متن گریه بنداز بنویسم… چند دقیقه‌ای گذشت که فهمیدم هر کسی را بهر کاری ساخته‌اند… متاسفانه هر جمله‌ای که می‌نوشتم، شائبه این رو به وجود می‌آورد که اون خدابیامرز رو دارم مسخره می‌کنم و سفر ابدی‌اش رو به سخره گرفته‌ام…
به دلیل ضیق وقت، بلافاصله وارد اینترنت شدم و مطالب مربوط به « متن‌های عزاداری و خاکسپاری » را جستجو کردم و به مقدار مکفی کپی برداری کردم… متنِ منتخب را که به دوستم رساندم، گفت:

- « عالیه… عالیه… دیدی گفتم اینکاره‌ای… فقط حفظ می‌گی یا از رو متن می‌خونی؟» / « جاااان؟… من بخونم؟…» / « اِ… کی بخونه پس؟ نوشته خودته… مسلطی… بعد از به خاک سپردن و مداحی، این رو بخون و مثلا به ما تسلیت بگو…» / « برو آقا ولم کن… همین یه کارم مونده.»هر چی توضیح می‌دادم که سابقه من در نوشتن، اصلا دلیل خوبی بر خواندن متن‌های احساسی بالای سر تازه درگذشته نیست، نمی‌فهمید. در انتها مجبور شدم که از روش خودش استفاده کنم:

- « ببین… راستش رو بخوای، من خیلی به پدربزرگت ارادت داشتم…خیلی… خیلی… بنابراین موقع خواندنِ متن، حتما بغض و گریه‌ام می‌گیره و مراسم به هم می‌خوره… این متن رو بده به یکی که تعلق قلبی نداشته باشه و بتونه کلمات رو درست ادا کنه…» / « آهان… آره راست میگی.»اشتباه من این بود که فکر کردم خیلی باهوشم و این ماجرا همین جا تموم شده. ولی موقعی که دوست داغدارم، مسئول سنگ قبر را به سراغم فرستاد، فهمیدم که در چاهِ نادانی بوده‌ام…

- « سلام… به من گفته‌ان برای نوشته سنگ قبر بیام خدمت شما… نوشته تون رو میدین؟…» بدون هیچ چونه زدن و نق زدنی، کله‌م رو کردم تو گوشیم. آقا چقدر متن‌های خوب و مناسب ومتنوعی برای سنگ قبر تونستم پیدا کنم… از جستجوی این متون خلاص نشده بودم که یه آقای دیگه‌ای بالای سرم ظاهر شد:

- « سلام… به من گفته‌ان برای متن اعلامیه بیام خدمت شما…» دیگه وقت رو تلف نکردم… بی سوال و جواب و تعجب شروع کردم… باورم نمی‌شد حتی یک سری متن هم مناسب برای رستوران بعد از خاکسپاری وجود داره… ظاهرا خیلی‌ها دارن این متون رو جستجو می‌کنن… خلاصه که مراسم آبرومندی برگزار کردم…

سایر اخبارکاربران ویژه - تک نگاریرا از اینجا دنبال کنید.