روزنامه هفت صبح، ابراهیم افشار | یک: گوینده سالن مهرآباد، پنج شش بار با قاطعیت نام مهراب و جواد را صدا زد ولی هیچکس به اطلاعات مراجعه نکرد. دیگر او هم کلافه شده بود که بار ششم را با لحن تلفیقی عصبانیت و التماس به زبان آورد «آقایان شاهرخی و صفایی خواهش میکنم، جان مادرتان معطلمان نکنید، طیاره در حال حرکت است. پلکانها را جمع کردیم.» اما نه کسی چهره سیاهسوخته مهراب را جلوی کانتینر هواپیمای ملی میدید و نه شکم برآمده جواد صفایی ۱۳۰ کیلویی را.
روز ملسی از آذر ۱۳۴۵ بود و کاروان ایران در حال عزیمت به بازیهای آسیایی بانکوک. خوزستانیها روی صندلیشان نشسته و بد ماتم گرفته بودند «اگه لاکردار این مهراب نیاد، وِلک چه خاکی بهسر بریزیم؟ نکنه باز تو راه عاشق شده و دلش پیش کسی گیر کرده؟» فکر میکردند مهراب خوشخواب هنوز لنگ ظهر، نای بلند شدن از رختخوابش را نداشته و شاکی بودند از این یللیتللیبازیاش. اما جواد چرا کاروان به این بزرگی را منتر خودش کرده بود؟
دو: جماعت ورزشکار و همراهان داخل طیاره توی صندلیها جاخوش کرده بودند و مهندسین پرواز، پلکان هواپیما را جدا که دیگر یواش یواش تیکآف کنند. خلبانش گلوردی پیمانی و آلبویه دو ستاره سابق دوومیدانی ایران بودند و با خونسردی تمام توی کابین نشسته و منتظر آن دوتا شازده بودند که ناگهان اتومبیلی غیژژژ پای طیاره ترمز کرد و مهراب با سرعت یک توپچی که در دقیقه ۹۰ گلی به حریف زده و در زمین و آسمان قابلمهار نیست مثل یک دونده سرعت پای پلکان رسید و مهندسین پرواز مجبور شدند پلکان را دوباره بالا ببرند که شازده برود تو و بچهها ریختند سرش که بابا تو یعنی نمیفهمی یک کاروان منتظرت است؟ از ما خجالت نمیکشی از آقامبشر بکش.
سه: بیچارهها نمیدانستند که رنگ لبوی چهره عمومهراب بهخاطر این است که در راه فرودگاه تصادف کرده است. قبل از همه کاروان، حاضر به یراق بود و پشت رل اتومبیل نشسته بود و در حال تاختن بود که ناگهان بین راه زده بود به یک دختر ۱۶ساله معصوم و پرتش کرده بود پیادهرو. خب همه میدانستند مهراب آنقدر ناجوانمرد نیست که دختره را در همان حال آش و لاش رها کند و دربرود سمت طیارهخانه. عمو دختره را برداشته بود و سریع رسانده بود بیمارستان و کم مانده بود تو راه بزند چندتای دیگر را ناقص کند.
دکترها دست دختره را گچ گرفته بودند و انواع آزمایشها و گفته بودند «الحمدالله خطر رفع شده» و مهراب طبقمعمول جوگیر شده بود و فاز پهلوانی برداشته بود و گفته بود «الا و بلا باس خودم برسانمش خانهشان». اما به محض پیاده شدن دم در خانه دختره، مادر دختره زنگ زده بود پلیس و مهراب خفگیر شده بود و بعد از کلی التماس و بگیر و ببند، آقامحب رئیس باشگاه دارایی دویده بود کلانتری و ضمانت داده بود که اگر خطری متوجه دختره شد عواقبش برعهده اوست و مهراب با سرعت سرسامآوری رفته بود فرودگاه. اما هنوز از جواد خبری نبود.
چهار: جواد صفایی وزنهبردار ۱۳۰ کیلویی آبادانی را اما هرقدر کُشتیارش شدند که تیم منتظر در بانکوک توست، پیغوم پسغوم داده بود که «گفته باشم من پامو تو طیاره نمیذارم» و رفته بود خودش را مخفی کرده بود. فردوس بیچاره از ۸ صبح رفته بود مخفیگاه او را پیدا کرده و تا ساعت ۱۲ ظهر یکبند التماسش کرده بود. دیگر مجبور شده بود یک تاکسی بگیرد و ۲۰۰ تومان بچپاند توی جیب شوفره و گفته بود «آقا به مسئولیت من از ۲۰ تا چراغ قرمز رد شو این هم جریمهاش پیشپیش.» کاروان اعزامی در حال جیلیزویلیز بود که باز اطلاعات مهرآباد اسم صفایی را برای آخرین بار خواند و او نرسید. فردوس گفت «من هر کاری کردم نیامد. خرسگنده فقط گریه و زاری میکند که من سوار طیاره نمیشم که نمیشم.»
پنج: چند روز بعد طیاره گلوردی و آلبویه به تهران برگشت که در نوبت دوم، بقیه کاروان را به تایلند ببرد و از مستر «روکوفسکی» مربی لهستانی تیم ملی هالتر ایران پیغام پسغامی خطاب به مجید بختیار رئیس فدراسیون وزنهبرداری آورد که «بههر مصیبتی است صفایی را بفرستید بانکوک بلکه با ۴ امتیازی که برایش در نظر گرفتم تیم دوم بشود» اما باز جماعت فدراسیوننشین به عّز و جّز افتادند که مخفیگاه جواد را پیدا کرده و به طریق یقهکش ببرند تایلند. مجید بختیار، هنریک تمرز و سروان سرشار را مامور کرد که عین کارآگاهها به جستوجوی او بیفتند و تمام سوراخها و درزهای تهرون را بگردند و پیدایش کنند. اما جواد حاضر نبود مخفیگاه خود را به کسی رو کند.
تمرز آنقدر با او حرف زده بود که دیگر از تلواسه افتاده بود. ناامید ناامید به بختیار گفته بود «آقا این بچه چند سال قبل یکبار در طیاره بیهوش شده و بعد از آن حتی اگر چشمش به عکس هواپیما هم بخورد حالش بههم میخورد.» جواد به تمرز گفته بود «ژانویه نزدیکه هنو، من یک عالمه نوشیدنی درجه یک و چای خوب برات کادو گذاشتم کنار، تو را به امامحسین مخفیگاه منو به بختیار نگو.» بختیار با تمام دبدبه و کبکبهاش هنوز نمیدانست که جواد خودش را در یک خیاطی متعلق به فامیل قایم کرده است و ارتش سّری انگلستان هم نمیتواند پیدایش کند.
تمرز دیگر چنان ناامید شده بود که میگفت «آقا ولش کنید. او التماس میکند که پایم به طیاره برسد میمیرم میمیرم میمیرم و خونم میافتد گردنتون. به خانواده من رحم کنید. مگه دین و ایمون و انصاف ندارید؟» آخرش افتادند پی اینکه از دو جانشین او امینی و معزی در باشگاه پاس رکوردگیری کنند اما ناگهان سروان سرشار با یکسری شگردهای ضداطلاعاتی، مخفیگاه جواد را پیدا کرد و زنگ زد به مجید بختیار که «آقا مشتلق بدید سوژه پیدا شد.» بختیار فقط توانست این را بگوید که «مواظب باشید درنرود فوری خودم را رساندم.» اما وقتی سرشار و بختیار و تمرز به آدرس آخرین مخفیگاه رسیدند دیدند که بچه نیست و جایش تَر است. این سّریترین عملیات تاریخ ورزش ایران بود.
شش: کاروانی که با آنهمه شوق و ذوق به بانکوک رفت چه میدانست که چند روز بعد در بازی ایران و ژاپن، تماشاچیهای خونریز تایلندی به زمین میریزند و بچهها را چنان لت و پار میکنند که پنج تایشان سر از بیمارستان درمیآورند و ابروی آقامبشر رئیس فدراسیون چندین بخیه میخورد و اوضاع چنان پس میشود که بازیکنان تیم ایران در عرض ۲۴ ساعت، ۵۰ کیلو لاغر میشوند یا در بازی بعد بین تایلند و برمه، با هجوم ۵۰ هزار تماشاگر به میدان، بزرگترین فاجعه فوتبال در قاره آسیا به چندین کشته و زخمی منجر میشود و دو روز بعد شعار «کُرهایها را بکشید» به بازی بسکتبال کرهجنوبی و میزبان سرایت میکند. فقط خدا میداند ما در این یک قرن برای تصاحب یک مدال ناقابل قارهای چهها کشیدهایم.
هفت: حالا هر وقت به فرودگاه میروم و اطلاعات نام مسافری را پیج میکند میگویم عمومهراب کجایی لامصب؟ دختره بزرگ شد، ازدواج کرد، نوهدار شد و مُرد و من هنوز دلم برای کبابهای نوّاب تنگ است. وقتی که ناغافل مهمان از راه میرسید و تو ریشتراشات را توی نایلون مشکی میچپاندی که ببری گرو بگذاری و چند سیخ کوبیده گلپایگانی چرب و چیل واسه مهمانها بخری که تِخ کنند و بروند و تو را با دردهایت تنها بگذارند. هنوز شعر کلیم کاشانی را به خط مورچگانه تو دارم که نوشتهای «یک روز صرف بستن دل به این و آن گذشت/ روز دگر به کندن دل زین و آن گذشت/ در راه عشق، گریه متاع اثر نداشت/ صدبار از کنار من این کاروان گذشت…» تازه گریه هم یک نقطهاش افتاده، شده گربه. گربهجانم، گربه تنهاییام.



