روزنامه هفت صبح، اشکان عقیلیپور | آقا از بس صبحها از خواب بلند شدم و قیمت سکه و دلار و وضع بورس رو چک کردم، نشانههای افسردگی را به وضوح در خودم مشاهده میکنم. بنابراین از امروز صبح تصمیم گرفتم مسائلی که در حل و فصلشون کوچکترین تاثیری ندارم رو پیگیری نکنم.خب، البته طبیعت هم به نوبه خودش بسیار به این تصمیم جدیدم کمک کرد و با ترکیبی از کرونا و سرماخوردگی و آبریزش بینی به استقبالم آمد. ولی چه باک… من در هر حال روحیه خودم را باید حفظ میکردم. بیخیال هر چی خبرِ سیاسی و اقتصادی بود شدم و با یک دمنوش حسابی، به استقبال خبرهای امیدوارکننده سایتهای خبری رفتم…
پا روی پا انداختم و با یک حال خوبی، صاف رفتم به سراغ اخبار حوزه سلامت…آقا این قلپِ اولِ دمنوش از گلویم به مری نرسیده بود که تیتر جالبی نظرم را جلب کرد: « آبریزش بینی را جدی بگیرید…». چه جالب… من هم از لحظه بیدار شدن، آبریزش بینی داشتم و به همین واسطه، وظیفه داشتم که خبر را تمام و کمال بخوانم و آبریزش را جدی بگیرم…آقا بسیار مطلب دلانگیز و جالبی بود. نمیدونم جرعه چندم دمنوش بود که مطلب را به انتها رساندم و دمنوش، همچون زهری که از نیش مار پرتاب میشود، در گلویم پرید…
خلاصه بخواهم عرض کنم، داستان از این قرار بود که همین آبریزش معمولی بینی را هم جدی بگیرید چون امکان دارد که بر اثر یک آسیب مغزی، در حقیقت این مایعِ مغزی- نخاعی ست که از بینی تشریف میآورند بیرون…راستش رو بخواین خیلی برایم خوشایند نبود که فکر کنم متعلقاتِ مغز و نخاعم، مشغولِ مهاجرت از بدنم هستند و بیشتر ترجیح میدادم کرونا گرفته باشم. بعد از خواندنِ این مطلب علمی، در دل بسیار تشکر کردم از دانشمندانِ مربوطه و به خبرگزاریهای خوبمان که آنلاین خبر رو بهمون رسوندند، درود فراوان فرستادم…
دمنوشِ زهرماری، پریده بود توی گلوم و ظاهرا اگر بر اثر خروجِ مایع نخاع، به سفر ابدی نمیرفتم، از سرفههای بر اثر شوکِ مطلب «آبریزش بینی» بعید بود جان سالم به در ببرم…با چشمانی سرخ و از کاسه درآمده بر اثر سرفه و صورتی پف کرده و قرمز بر اثر خروج مایع نخاعی از بینی، به نزدیکترین درمانگاه مراجعه کردم.در انتخاب پزشک بسیار مردد بودم… داخلی یا مغز و اعصاب یا گوش و حلق و بینی یا چشم پزشک… خانم محترمی که مسئول پذیرش بودند هم با اعصابی کاملا آرام و مهربانیِ زایدالوصفی، منتظر امر من بودند که نعمت سلامتی را هرچه سریعتر به من برگردانند:
- « آقا یه خورده میجنبین؟ دنبال چی میگردین؟» / « خانم دارم تابلو دکترها رو نگاه میکنم خب… چرا داد میزنین؟» / « چتونه؟» / «بله؟…» / « میگم چتونه… بگم کجا بری…» / « والا چه عرض کنم…»به نظرم خیلی جالب نیومد که بگم چون صبح یک مقالهای خوندم ، بنابراین فکر میکنم آبِ مغزم داره از بینیام میآید بیرون…- « والا…آبِ مغزم… یعنیِ آبِ بینیام…» / «آبریزش بینی داری؟… کروناهه» / «ایشالا، یعنی تا خدا چی بخواد… الان چیکار کنم؟»
با همان حالِ خوشش، یک رسید نوشت و پرت کرد جلوم : « ۷۰ تومن… نفر بعدی…»همانطور که مایع نخاعیام را پاک میکردم، منتظر نوبتم شدم. دکتر که مشخص بود کلا از وضعیت زندگی زناشویی و اقتصاد و سیاست، ناراضیه، معاینهم کرد:- « این شربت رو بِخور…اون یکی رو نخور، قرقره کن… اون یکی رو با بُخور، تنفس کن… به سلامت…»سعی کردم با استفاده از قدرت بیان بسیار قوی که در خود سراغ داشتم، بحث رو خیلی نامحسوس به مایع مغزی- نخاعی بکشونم…
- « دستتون درد نکنهها… ولی دکتر تو اخبار خوندین که دانشمندا گفتن بعضی موقعها، آبریزش بینی رو باید جدی گرفت، شاید مایع نخاعی باشه؟» / « الان احساس کردی مایع نخاعی داره از دماغت میاد بیرون؟» / « من که نه… همینجوری کنجکاو بودم بدونم نظر شما چیه…» / «دانشمندا حرف مفت زیاد میزنن…»
بعد از یکی دو تا سوال علمی دیگر که کردم، به این نتیجه رسیدم که صبحها نباید بریم این درمانگاهها… یا از شیفت قبلی موندن و شب زندهداری به اعصابشون فشار آورده یا شیفتِ اول صبحن و هنوز توانایی روانی رفتن تو حلق مردم رو ندارن… وگرنه دلیلی نداشت من رو به دکتر روانپزشک معرفی کنه. حالا اگر آبِ مغزم تا ظهر تموم نشه، میخوام یه سر هم برم سراغ دکتر شیفتِ بعدازظهر… ایشالا که کروناست.



