روزنامه هفت صبح، اشکان عقیلی‌پور | آقا این اپلیکیشن‌های مسیریاب هم داستانی دارن برای خودشون‌ها. به خدا همون آژانس‌های قبلی خوب بود که راننده‌ها خیابان‌ها رو مثل کف دستشون بلد بودن. اصلا ای کاش در این مورد به خصوص، به عقب برگردیم. خیلی بهتره…
امروز به مانند کلیه انسان‌های متمدن، برای رفتن به جایی، یکی از این آژانس‌های اینترنتی گرفتم:

- «سلام.خسته نباشین.» / «فدایی داری… کجا برم؟» / «اعلام کردم که … آجودانیه.» / «کجا؟!» / «آجودانیه.» یک جوری نگاهم کرد، انگار گفتم انتهای راهِ شیری، نرسیده به نپتون… یه تکونی روی صندلی به خودش داد و برای این که مثلا من نفهمم که اسم این خیابان تا به حال به گوشش نخورده گفت:«بله… بله…» گفت و کله‌ش رو کرد تو گوشیش که چسبونده بود روی شیشه ماشین، جلوی چشمش و دل خوش کرد به شکل‌های روی نقشه که مسیر موردنظر را نقاشی کرده بودند براش…

زیر چشمی یه نگاهی بهش انداختم که ماشین و خیابان و انسان‌های موجود در آن را به خدا سپرده بود و خودش با دهانی نیمه باز، چشمش بر روی گوشی‌اش قفل شده بود: «جناب… میخواین من بگم از کدوم سمت بریم؟» / « نه عزییییز…آجودان رو بلدم.شما راحت بیشین… ۱۰ دقیقه دیگه اونجاییم.» یک بخت برگشته‌ای جلوی ماشین ظاهر شد که به دلیل دعای خیر پدر و مادرش، عمرش به دنیا بود و در ثانیه آخر به مانند یک ژیمناست، با یک پرش از مرگ حتمی گریخت.

چون جیغِ بنفشی کشیده بودم، راننده، سرش را از روی گوشیش چرخوند سمت من: - «چی شد؟» / «دیدیش؟…» / «کیو؟» / «اون مادر مرده‌ای که داشتین می‌فرستادین اون دنیا…» از آینه، یک نگاهی به عقب انداخت: - « یعنی این عابر پیاده‌ها همینجور وِلَن تو خیابون‌ها… روزی صد تا اینجوری می‌بینم به خدا.» / « خب…آخه شما سر مبارکتون تو اون گوشیه. قاعدتا باید جلو رو ببینین.» / «خب… آخه اونوخت چطوری بریم آجودان؟ من کلا تهران رو خیلی خوب بلد نیستم… تازه دارم یاد می‌گیرم.»

فکر می‌کنم با توجه به علم و تبحرشون،این شغل، گزینه مناسبی نمی‌تونست براشون باشه. هر جور حساب کردم، دیدم با این وضعیت یا یک کسی را می‌کُشیم یا من یک سکته ناقابلی می‌زنم و تا این دوستم بخواهد از روی موبایلش، نزدیک‌ترین بیمارستان را پیدا کند، جان به جان آفرین تقدیم کرده‌ام و رفته‌ام پی کارم.احساس کردم این سفرِ درون شهری، یک نفره، امکان‌پذیر نیست و راننده عزیز، به مانند خلبان‌ها نیاز به کمک دارد…

- « آقا… خواهش می‌کنم اجازه بدین من خدمتتون عرض کنم از کجا باید بریم.»/ « آخه این گوشیه میگه کجا ترافیکه، کجا نیست…خیلی چیزهای دیگر را هم میگه که خیلی مهمه.» / « آقا اون گوشی رو بده به من، هر چی اون گفت، بنده به شما منتقل می‌کنم، شما اجرا کن.»
آقا اینقدر باحال بود. مثل راننده‌های رالی شده بودیم. من شده بودم نقشه خوان، ایشون هم به مانند ناخدای کشتی حرکت می‌کرد:
- « حالا ۹۰ درجه به راست بپیچین…»

/ « آآآ…آ…خب؟» / « حالا به دور برگردون می‌رسیم و دور می‌زنیم.» / «آآآآ….آ…بفرما…بعد؟» / «فعلا همینجور تشریف ببرین.کسی رو هم نکشین… ایشالا تا دو سه دقیقه دیگه بنده مرخص میشم از حضورتون…» / « اِ؟…اینجا آجودانه؟» / « بله… البته بهش میگن آجودانیه…» / «با حاله‌ها…» آقا بالاخره همسایه‌ها یاری کردند و ایشون، ما رو رسوند آجودانیه… بر اثر فشاری که بر روان و اعصابم آمده بود، تصمیم گرفتم برای برگشتن، از اتوبوس استفاده کنم.هم آروم میره… هم نمی‌بینم اون جلو چه خبره… به هر چیزی هم بزنیم، ما حداکثر یک تکانِ کوچک می‌خوریم…

خب البته من اساسا کمتر پیش میاد برنامه‌های زندگیم، طبق نقشه از پیش تعیین شده‌ام پیش برود. چرا که راننده اتوبوس، قصد زدن رکوردِ سرعت در خط ویژه را داشت و در یک ترمز شدید در آغوش پیرمرد محترمی که در کلِ مسیر، چشم در چشم من بود، قرار گرفتم… خب، راننده اتوبوسمون، خیلی عصبی و ناراحت شد و راننده یک پژو مشکی که پیچیده بود جلویش را با الفاظی نه چندان دوستانه، در معرضِ انتقادهایی سازنده قرار داد. یه حس عجیبی بهم میگه، این پژو مشکیه، همون پژو مشکیه‌س که از« آجودان » میومده و کله راننده، تو گوشیش بوده…

برای پیگیری اخبارکاربران ویژه - تک نگاریاینجا کلیک کنید.