روزنامه هفت صبح، آرش خوشخو | اواخر دهه شصت بود و خسته از درس‌های طاقت‌فرسای دانشگاه، دنبال راه تنفسی می‌گشتم. انتخاب رشته فنی در دانشگاهی بسیار سطح بالا اشتباه استراتژیک من بود‌. راستش فضای دانشگاه شریف در میانه دهه هشتاد آنقدر زیبا و دلنشین بود که اگر یک بار گذرت به آنجا می‌افتاد دیگر در جاذبه‌اش غرق می‌شدی. تنها دانشگاه در تهران که به لحاظ محیطی چنین جاذبه‌ای دارد، دانشگاه تهران است. اگر می‌خواهید بچه‌های‌تان تحصیلکرده باشند آنها را درفضای دانشگاه تهران گردش بدهید‌. خود به خود علاقه به تحصیلات آکادمیک در وجودشان شعله می‌گیرد‌.

درمورد دانشگاه شریف بگویم که در این سال‌ها چند باری مهمان بچه‌های انجمن اسلامی‌شان بودم و باید بگویم دیگر خبری از آن اتمسفر دل‌انگیز محیط دانشگاه وجود ندارد و ساختمان‌سازی‌های زشت و با طبقات زیاد، همه یکدستی معماری این دانشگاه زیبا را که سلیقه معماری دهه چهل را در خود پنهان کرده بود از بین برده است‌. این را هم بگویم که اتمسفر محیطی زیبای دانشگاه با سختگیری‌های بیش از حد در ارتباط دانشجویان خنثی شده بود! بگذریم.

دانشجوی خوبی نبودم و دوستان محدودی در دانشگاه داشتم. غلامرضا یادگیر بصیر و علی احمدی وسطی کلایی‌! بچه‌های ماهی بودند از مشهد و بابل‌. دانشگاه برایم افسرده‌کننده بود و راه بسیار دور دانشگاه تا خانه مشکلاتم را چند برابر کرده بود‌. در گذر از این دوران است که تصمیم گرفتم بنویسم. یکی دو تا داستان کوتاه نوشتم که در نشریه داخلی دانشگاه کار شد اما چیزهای دیگری می‌خواستم.

انباشت خواندن درباره سینما و فوتبال دیگر داشت اذیتم می‌کرد‌. پس یک روز دل به دریا زدم و مطلبم را که روی پشت و روی کاغذ کلاسورها‌ی دانشگاه نوشته بودم، بردم دفتر هفته‌نامه بشیر که آن سال‌ها و در دوران رونق هفته‌نامه‌های ورزشی‌،‌ از همه معتبر‌تر و خواندنی‌تر بود‌. خب سردبیر بشیر، اردشیر لارودی بود. اولین مطلبم در مورد انتخاب بهترین فوتبالیست پس از انقلاب ایران بود که خب من سیروس قایقران را انتخاب کرده بودم.

هفته بعد دیدم عکس قایقران‌،‌ عکس اول هفته‌نامه بود و مطلب من تیتر یک با عنوان «من قایقران را انتخاب می‌کنم» در واقع اولین فعالیت جدی مطبوعاتی من در حوزه فوتبال بود‌. هفته‌های بعد‌ هم برای لارودی مطلب می‌بردم. در همین دوران است که برای گزارش فیلم، نقد فیلم می‌نویسم، برای بخش خوانندگان اما چاپ نمی‌شدند‌. تا اینکه یک روز از دفتر گزارش فیلم تماس گرفتند‌. سپیده زرین‌پناه بود که از من می‌خواست به دفتر گزارش فیلم سر بزنم.

یادداشتی درباره فیلم سارا نوشته بودم. گزارش فیلم به‌تازگی از هفته‌نامه سینما جدا شده بود و هوشنگ اسدی و نوشابه امیری همه کاره‌اش بودند. ابراهیم نبوی با آنها همکاری می‌کرد و مسعود بهاری و روبرت صافاریان و اکبر محمدآبادی و جابر قاسمعلی و محسن سیف و یعقوب رشتچیان منتقدهای حرفه‌ای‌اش بودند. مدیر مسئول هم کریم زرگر بود. یک بخش فعال خبری و گزارش‌نویسی داشت که به تناوب رامک صبحی و ندا قاسمی و سپیده زرین‌پناه در آن فعال بودند. سینا مطلبی هم بود که بعد از تنش‌های بین سینما و گزارش فیلم رفت سینما .

خب هوشنگ اسدی و نوشابه امیری سال ۱۳۸۱ از ایران رفتند. مشهور است که محمد‌علی ابطحی به آنها هشدار داده بود که قبل از گرفتار شدن از ایران بروند. الان مقیم فرانسه هستند و تا مدت‌ها روزآنلاین را می‌چرخاندند و حالا هم که با ایران ا‌ینترنشنال همکاری دارند. اسدی متولد ۱۳۲۹ و نوشابه امیری متولد ۱۳۳۱ هستند‌ اما در سال ۱۳۷۲ هردویشان‌ تازه وارد دوران چهل سالگی شده بودند‌ و پر از انرژی بودند.

اسدی در دهه پنجاه از اعضای مهم حزب توده بود و در روزنامه کیهان بخش فرهنگی را می‌چرخاند ‌و از معتمدین و نورچشمی‌های کیانوری بود. ‌روزنامه‌نگار بسیار قابلی بود‌. یک روزنامه‌نگار کامل به لحاظ حرفه‌ای‌. از او بسیار در این حرفه یاد گرفتم. ‌کریم زرگر صاحب امتیاز گزارش فیلم سه سال پیش به خاطر تشکیل یک گروه انحرافی عرفانی اعدام شد‌. دخترش مهسا در کار طراحی جواهرات است‌. مسعود بهاری منتقد اصلی و نازنین گزارش فیلم (که بسیار از او آموختم) در اواخر دهه هفتاد خودکشی کرد.

خودش را از پشت بام منزلش به پایین پرت کرد و کشت. محسن سیف چند سال قبل درگذشت‌. ابراهیم نبوی که ویژه‌نامه پرفروش دیوار (پینک فلوید‌) را برای گزارش فیلم کار کرده بود و در میانه دهه هفتاد مسئول سازماندهی روزنامه زن برای فائزه هاشمی شد و من را برای سرویس ادب و هنر انتخاب کرد‌. او در اواخر دهه هفتاد از محبوب‌ترین چهره‌های روزنامه‌نگاری ایران بود اما در حال حاضر در اروپا و احتمالا در بلژیک است. او سال‌هاست که ایران را ترک کرده.

فکر کنم در نیمه اول دهه هشتاد. ‌روبرت صافاریان مستند می‌سازد، دوره‌ای سردبیر روزنامه ویژه ارامنه بود و چند کتاب ترجمه در حوزه نقد فیلم و یکی دو کتاب خاطرات را منتشر کرده است‌. اکبر محمد‌آبادی اواخر دهه هفتاد مهاجرت کرد کانادا و از یعقوب رشتچیان که آرشیتکت بود مدت‌هاست که مطلب سینمایی ندیده‌ام. جابر قاسمعلی دیگر یک فیلمنامه‌نویس حرفه‌ای در سینما و تلویزیون است‌. سپیده زرین‌پناه هم در اواسط دهه هشتاد با مدیر انتشارات باران در سوئد ازدواج کرد و رفت استکهلم.

سایر اخبارکاربران ویژه - تک نگاریرا از اینجا دنبال کنید.