روزنامه هفت صبح، رضا فراهانی | یک: نمیدانم کجا خواندم که درد یعنی رنج ادامه یافته و رنج یعنی اندوه بزرگ شده. بیماری بسته به اینکه کجا و چگونه میآید،چقدر میماند و چطور میرود میتواند اندوه رنج یا درد باشد… آخ که اگر درد باشد ذرهذره بیمار و اطرافیانش را آب میکند و هرچه که پیشرفت میکند دانههای امید یکییکی به هوا میروند و تبخیر میشوند و اگر طول بکشد خانه را تبدیل میکند به مشتی آجر روی آهن که مقداری رگ و خونِ به هم متصل آنجا نفس میکشند. دیگر نه نشانی از جان است نه نشانی از کاشانه!
دو: عجیب است،خانوادهای شاد که فکر میکنی چند صد متر بالاتر از زمین روی ابرها زندگی میکنند و دست هیچ آدم زمینی نمیتواند روی خوشبختیشان خراش ایجاد کند یکباره درگیر بیماری تنها فرزندشان میشوند.عجیب است که همه چیز در یک شب تغییر میکند،جهان یکباره میرود روی دور کند،خانوادهای فکر میکرد توی دل زمان یک دونده سرعت وجود دارد آنقدر که لحظات شادیشان تند میگذشت حالا ساعت را میبیند که دیگر حرکت نمیکند، زمان را میبیند که ایستاده،خانهشان را میبیند که دارد به سمت مرکز زمین میرود،چراغهایی که دیگر نور ندارند و اتاقهایی که در لختی فرو رفتهاند،همه چیز در یک دور تند قرارگرفته و رنج دیدن فرزندشان در آن وضعیت تمام قلبشان را تکهتکه کرده.
از لکنت زبانی میگویم که شب یکباره در جان پسر بچهای خزید و مثل رنده در گلویش قرار گرفت و صبح که بلند شد دید همه کلمات پاره پاره در هوا پخش میشوند،هر واژه ابتدا از آن رد میشود،چند قسمت میشود و بعد از حنجره بیرون میزند،چیزی که بیرون میآید دیگر اصلا شبیه چیزی که قرار بود گفته شود نیست.خانوادهاش دیدهاند که یک نفر زنجیر انداخته دور حنجره و نمیگذارد کلمات بیرون بیایند!
سه: خودشان نمیدانستند بروند دنبال چرایی اتفاق یا چگونگی درمان،گنگ و مبهم و مات چند روزی به هم خیره بودند و هجاها را میشمرند و تعداد بخش بخش شدن کلمات را برای هم تعریف میکردند و دنبال نشانههای خوب میگشتند اما رنده توی حلق هر روز کارش را بهتر انجام میداد،کلمات هر روز بیشتر قاچ میخوردند و خوشیهای خانواده هر روز بیشتر رنگ میباخت.
قصه آنها حالا سالهاست که ادامه دارد و البته آنها رنج را از جانشان بیرون کردهاند و در خانه جایی برایش تعیین کردهاند،آنقدر که این لکنت آزارشان ندهد.آنها دوباره در حال رفتن به سمت ابرها هستند،هرچند آخرین باری که پدر خانواده را دیدم میگفت:«کاش خدا صبر هیچکس را با رنج فرزندش آزمایش نکند…»



