روزنامه هفت صبح، آنالی اکبری | صدای زنی که تلاش میکرد جذابتر از آنچه واقعاً هست بهنظر بیاید گفت: «پیش از شما ۱۳ نفر در صف انتظار هستند. از شکیباییتان سپاسگزاریم.» بعد صدای موزیک مزخرفی از تلفن بیرون پاشید.تکنولوژی آنطور که خبرها تظاهر میکنند هر روز در حال پیشرفت است اما ما هنوز باید پشت خط تلفن شکیبا باشیم و بهصدای موزیکی اجباری گوش کنیم تا بالاخره نوبتمان شود و بتوانیم تلفنی سوالی بپرسیم. بعد از یکی دو قرن صدای زن دوباره گفت: «پیش از شما ۱۲ نفر در صف انتظار هستند. از شکیباییتان سپاسگزاریم.»
صف را توی ذهنم تصور کردم. ۱۲ آدم کُند و فربه که در صف انتظار پفک میخورند و وقتی میبینند صف اندکی تکان خورده، سر فرصت تکتک انگشتهایشان را لیس میزنند و سعی میکنند بسته پفک را توی کیف بزرگشان بگذارند. اما زیپ کیف گیر کرده و نمیتوانند بازش کنند. جلویشان خالی شده اما تا وقتی پفک را در جایی امن و مطمئن نگذاشتهاند مایل به حرکت نیستند. شروع میکنند به ور رفتن با زیپ و در این حین تشنه میشوند و سرِ بطری آبِ نیمه یخزده را از کیسه فریزری خیس بیرون میآورند و چند جرعهای سر میکشند و با خونسردی به پشتسریها لبخند میزنند و بالاخره یک قدم جلو میروند.
حدس میزنم مسئول تلفن در دست هم یکی از آن مردهای ۳۹سالهای است که عینکش را نوک بینی گذاشته و با اخم زل زده به مانیتور و سعی میکند سر از اِرور جدیدی که روی صفحه ظاهر شده درآورد. چند هفتهای است که به استقبال بحران ۴۰سالگی رفته و روزی ۳ بار فکر استعفا توی کلهاش میدود و میگوید همهچیز را رها کن و به هرمز برو. مرد قلباً علاقهای به زندگی کولیوار ندارد اما تحتتاثیر ویدئویی قرار گرفته که چند جوان با لباسهای گشاد رنگی در ساحل هرمز نشستهاند و هنگدرام مینوازند و چهرهشان در نور غروب شاد و راضی است.
مرد میداند چیزی که واقعاً لازم دارد چند میلیارد ناقابل پول برای خرید آپارتمانی ۷۰متری با ۲ متر انباری، قبل از ۴۰سالگی است اما چون مطمئن است این ماه هم کسی صندوق گنجی بیچشمداشت پشت در خانه اجارهایش نخواهد گذاشت و دست به سرقتی از یکی از این قصرهای درونشهری نخواهد زد، به هرمز فکر میکند. به دریایی آرام و خاکی سرخ. همین.
مسئولِ تلفن در دست حوصله شنیدن سوال آدمهای ایستاده در صف را ندارد و آنها را مجبور میکند هر چیزی را ۷ الی ۹ بار تکرار کنند. آدمها گیج میشوند و هی جملهبندی سوالهایشان را عوض میکنند تا تیزهوش و موجه به نظر برسند.صدای زن گفت: «پیش از شما ۱۵ نفر در صف انتظار هستند. از شکیباییتان سپاسگزاریم.» لعنتی! یعنی آدمهایی هستند که میتوانند خود را وسط صفهای تلفنی هم بچپانند؟ چه قدرت و نبوغی!
تماس را قطع کردم. شک نداشتم که این انتظار حالاحالاها به پایان نمیرسد. احتمالاً در حال شکیبایی در صف، ازدواج فرزند و تولد نوه و فارغالتحصیلیاش را میدیدم. اخبار اعلام میکرد «هماکنون رباتهای خدمتکار تمامی کارهای اداری انسان را با سرعت و دقت بالا انجام میدهند و کارفرما میتواند از سیاره مجاور، کیفیت کارشان را چک کند.» اما من هنوز داشتم به صدای موسیقی پخش شده از پشت تلفن گوش میکردم. «پیش از شما ۳ نفر در صف انتظار هستند. از شکیباییتان سپاسگزاریم.»



