روزنامه هفت صبح، اشکان عقیلی‌پور| آقا این مکعب روبیک که معرف حضورتون هست؛ مکعبی که از مکعب‌های کوچک رنگی تشکیل شده و بنایش بر این است که با چرخاندن و جابه‌جا کردن این مکعب‌های کوچک، تمام وجوه این مکعبِ بزرگ‌، هم‌رنگ بشود… خب خداروشکر من تا‌کنون و تا این لحظه که از خدا عمر گرفته‌ام، کسی از دور‌و‌بری‌هایم را ندیده‌ام که موفق به اتمام این بازی شده باشد. هر چه بوده، همان تصاویری بوده که در تلویزیون یا شبکه‌های اجتماعی بوده که مثلا یک کسی، در فلان ثانیه، مکعب را درست کرده یا یک نفر دیگر، با چشمان بسته و تکیه بر حافظه، موفق به‌هم‌رنگ کردن تمام وجوه شده.

حالا در فلان ثانیه و چشم‌بسته که پیشکشِ شما باشد، با چشمان باز و کمک‌های اطرافیان و زمان چند‌ساعته و استراحتِ بینش هم تا به‌حال موفق به‌هم‌رنگ کردنِ یک وجه هم نشدم… چه برسه به‌وجوه دیگر. آقا به‌نظر من کلا لاینحله این داستان. یه چیزی تو مایه همین اوضاع طلا و دلار خودمونه… به هر حال درستِ درست نمیشه… بالاخره یکی دو وجهش باید ساز ناکوک بزنه. حداقل من بلد نیستم. نمی‌تونم… بی‌تعارف.

دو سه روز قبل در خدمت یکی از دوستان عزیزم بودم که باید کاری برام انجام می‌داد… همین که وارد اتاقش شدم، یکی از این مکعب‌های کوفتی رو دستش دیدم:- «ببین خودتو خسته نکن… اینا عمرا درست بشن…»/ «اصلا یعنی چی این حرف…»/ «یعنی همین… من صد بار جون‌کندم که درست کنم و نشده.»/ «تو نتونستی… دلیل نمیشه که… من اگر قرار بود به حرف آدم‌هایی مثل تو گوش بدم که الان کلاهم پس معرکه بود.»

خلاصه که شخصیت من رو حسابی مورد لطف و عنایت قرار داد و من هم که کارم گیرش بود، هرچی تیکه انداخت، زیر سبیلی رد می‌کردم…
- «اصلا آدم نباید با آدم‌هایی مثل تو مشورت کنه و کمک بخواد.»/ «بله خب…»/ «نه جدی میگم… فقط آیه یأس… فقط ناامیدی… فقط ناله… اَه اَه اَه…»/ «حالا خودتو ناراحت نکن… من فقط این مکعب‌ها رو گفتم… وگرنه من آدم مثبتی هستم اتفاقا.»/ «نه اصلا. همه زندگی همین مکعبه‌اس… آدم‌هایی مثل تو هی میگن نمیشه… هی میگن نمیشه…»/ «آقا غلط کردم. میشه ایشالا… این نامه‌هه رو میدی بریم دنبال بدبختی؟»/ «بیا… حرف زدنو… بابا زندگی همین مکعبه… سخته… ولی درست میشه… چرا میگی برم دنبال بدبختی؟… برو دنبال خوشبختی…»

قفل زده بود به زندگی و تشابهش با مکعب روبیک و خوشبختی‌های حاصله که این درست میشه، پس زندگی هم درست میشه. من هم که در حال بال‌بال زدن بودم تا اون نامه مذکور رو ازش بگیرم و بدوم دنبال «خوشبختی»‌هام…- «باشه تو درست میگی… این مکعبه رو هم حل کردی، خبرش رو بده تا من بیشتر احساس خوشبختی کنم.»/ «معلومه که خبر میدم…»غرغر کرد و فلسفه مکعب رو تو سرم کوبید و نامه رو داد و من هم از دستش فرار کردم به سوی خوشحالی‌های زندگی…

دیروز که به لطف دوست مکعب‌بازم کارم حل شد، برای تشکر رفتم محل کارش. همچین یه‌خورده فتیله احساس خوشبختی‌اش پایین اومده بود…- «آقا خیلی ممنون از لطفت. کار راه افتاد. ایشالا جبران کنم.»/ «بابا عجب کوفتیه این مکعبه… چجوری درست میشه؟… هر چی فیلم بود سرچ کردم… نمی‌فهمم اینا چیکار می‌کنن…»دل‌دل کردم که نظریاتم رو راجع به این وسیله منحوس بگم که از ترس نصایح بعدش پشیمون شدم. ولی در کمالِ بدجنسی، ته‌دل خوشحال بودم…

نمی‌دونم چرا امروز صبح به دلم افتاد که بهش زنگ بزنم و نتیجه مکعب درست کردنش رو بفهمم:- «برو بابا دلت‌خوشه… کوبیدم زمین خُردش کردم… دیوانه شدم…»/ «ای بابا… تو که خیلی امیدوار بودی.»/ «آره… ولی اگر تو یه چیزی خوبی، قرار نیست تو همه‌چی خوب باشی… من هم تو این یه مورد مکعب لعنتی هیچی حالیم نیست… هیچی‌ها…»باور کنین این صداقتش به همه‌چیز می‌ارزید… بعضی مواقع، تو یه چیزایی هیچی حالیمون نیست… آقا ولش کنین…

آخرین تحولاتکاربران ویژه - تک نگاریرا اینجا بخوانید.