روزنامه هفت صبح، اشکان عقیلیپور | آقا یکی از هزاران تخصص من، حضور در بدترین زمان ممکن در اماکن مختلف است. خب، واقعا قصد فخرفروشی ندارم ولی بالاخره قدرتیست که در نهانم وجود داره و یک خصوصیت منحصر بهفرده. مثال که البته فراوونه، ولی بهروزترینش مربوط به همین دیروز بعدازظهره…دندانپزشکی، اصولا از آن نوع مکانهاییست که سکوت سنگینی درش وجود داره و فقط صدای فرز و مکنده و دستگاه پُز شنیده میشه و بهخاطر ترسی که در وجود کلیه مراجعهکنندگان هست، فضای سنگینی همیشه حاکمه. حتی بعضی مطبها یک موسیقی آرامی هم پخش میکنند بلکه دقایق سنگین انتظار و درمان، راحتتر بگذره.
بنده طبق تنظیماتِ پیشفرض مغزم، کلا از کنار دندانپزشکی هم عبور نمیکنم مگر اینکه به زوزه افتاده باشم از درد؛ مثل دیروز که فهمیدم ترجیح میدهم بروم و کرونا بگیرم تا اینکه این درد رو تحمل کنم. لذا زوزهکشان و سینهخیز، راهی دندانپزشکی شدم.در بدو ورود این شبهه برایم بهوجود آمد که وارد واحد پلیس+۱۰ شدهام… تعداد انسانها و نوع رفتوآمدشان با استانداردِ یک مطب بسیار متفاوت بود. اشکِ چشمانم که بر اثر درد سرازیر بود رو پاک کردم و بعد از لحظاتی فهمیدم که درست آمدهام، فقط یک تعدادی مشغول به دریلکاری و سیمکشی هستند.
با منشی سلام و علیکی کردم و قبل از اینکه در اتاق انتظار بنشینم، جریان را جویا شدم و فهمیدم که دوستان مشغول نصب دوربین مداربسته هستند. خیلی هم عالی. فقط نفهمیدم چرا این زمان را برای این کار انتخاب کردهاند…نوبت من برای نشستن روی اون صندلی بدقواره و نافرم و ناراحتِ دندانپزشکی مصادف شد با راهاندازی دوربین اتاق خود جناب دکتر و عملیات در بالای سر من باید ادامه پیدا میکرد. شاید بد نباشه بدونین که یکی از هزاران فوبیای من اینه که اون فرزِ منحوسِ دندانپزشکی بر اثر اشتباه، دهان و لثه رو بدره…
حالا با توجه به این شرایط خاص که صدای فرز و مکنده با صدای دریل و چکش و راهنماییهای نصاب درآمیخته بود، وضعیت بغرنجتر از همیشه مینمود:- «کله دوربینو بگیر اونور. اونورتر… اونورتر… زیاد شد. برگرد… کله آقای دکتر وسط کادر باشه… بده کلهرو… آها… آها… دکتر یه نگاه تو دوربین ما میندازی؟… دستت درد نکنه.» دکتر یه نگاهش به دوربین بود و یه نگاهش به دهانِ من:
- «دهنتو بیشتر باز کن… مهندس این دوربین بالا سر من رو هم راه میندازی؟ بیشتر باز کن… نه، دهن ایشون رو میگم… خیلی مهمهها… نه، دوربین رو میگم… دهنتو بشور… تصویرش رو خودم باید چک کنم… تف کن… ببینم… نه، تف شما رو نمیگم. دوربین رو میگم…»
خلاصه که من با دهان باز و عاجز از حرف زدن، فقط با چشمانی نگران تا جاییکه شعاعِ دید اجازه میداد، دکتر و نصاب رو پیگیری میکردم تا ببینم تکلیف دوربین و دهنم چی میشه. نوبت که به دوربین بالای سرمون رسید، اوضاع کمی پیچیدهتر شد…
با توجه به اینکه نصاب باید دقیقا بالای سر من قرار میگرفت، ترکیبِ بنده و دکتر و نصاب و دستیار محترمشون، بسیار یادآور حرکات ترکیبی سیرک بود که نفسها را در سینه حبس میکنه و اولین اشتباه، آخرین اشتباه میشه… البته که وضعیت من با توجه به ادواتی که در دهانم بود، بسیار خطیرتر از بقیه عزیزان بود و به همین دلیل ترجیح دادم چشمانم را ببندم و دل به آفریدگار یکتا بسپارم و از گناهان گذشتهام طلب مغفرت کنم… فقط با صداهایی که میشنیدم، میتونستم حدس بزنم که بالای سرم چهخبره….
- «مهندس خوبه؟»/ «نه… کله مریض رو بنداز وسط کادر. دکتر، شما یه نگاه بنداز تو دوربین… خوبه…»/ «اوکیه مهندس؟… پیچ رو سفت کنم؟»/ «آره خوبه…»/ «آخ پیچگوشتی افتاد… شرمنده…»آقا… تا حالا شده در حالیکه دهنتون بازه و یک شیلنگ در حال تخلیه مواد داخلشه و چشماتون هم بستهاس، یک پیچگوشتی بخوره تو صورتتون؟… برای من شده.



