روزنامه هفت صبح، یاسر نوروزی | در ابتدا شوخی بود. بعد جدی شد. بعد شوخی و الان نمی‌دانم کجای قاعده هستیم. چون دختری بود که اسمش را هیچ‌وقت به من نگفت. گفت مثلا نرگس. بعد که پرسیدم واقعا؟ گفت مثلا لاله. این‌ها البته اسم‌هایی هستند که دختران را عموما به آن‌ها مسما می‌کنند و دور از ذهن نبود. اما گفت مثلا رود صدایش کنم، ابر و حتی درختان. زدم به شوخی. گفتم عینک صدایت می‌کنم. یا حتی خودکار.

اصلا هر چیزی الان از دریچه روبه‌رو می‌بینم صدایت می‌کنم؛ حتی پنجره، چشم‌انداز. آخرش هم این گفت‌وگو رسید به جایی که گفتم به رسم سرخ‌پوستان مایا «دختری که اسم نداشت» صدایت می‌کنم. قصه ما دقیقا از همین‌جا شروع شد. فرض می‌کردم شوخی کرده‌ام اما جدی شد. چون کم کم احساس کردم «دختری که اسم نداشت» را جایی قبلا دیده‌ام. می‌شناسمش. کیفیتی آشنا در رفتارش داشت و می‌گشتم دنبال اینکه صدایش را جایی شنیده‌ام. لااقل روزگاری نبوده که اسمی داشته باشد؟

یا در طول زمان ممکن است نامش به دگرگونی‌هایی دچار شده باشد؟ هرچند واقعا انتخاب یک اسم برایش بی‌معنا بود. چون یک روز گیس‌ها را از پشت بست، شبیه یکی از بازیگرها شد. یک روز باز کرد و فروانداخت، شبیه یکی از خواننده‌ها شد. یک روز زیر گونه‌ها را به نوعی آبی کم‌رنگ آغشته کرد که دلم را برد و یک روز طوری موها را کوتاه کرد که اصلا شبیه پسرها شد. بیشتر عاشقش شدم. چون «دختری که اسم نداشت» شبیه هیچ‌کس نبود.

او به هر شکلی که دلم می‌خواست بود و هر جا را که نگاه می‌کردم دیگر کم کم بود. چقدر با او بوده‌ام؟ احساس می‌کنم خیلی زیاد. اما واقعا به قاعده زمان اگر بخواهم حساب کنم کوتاه، خیلی کوتاه. برای همین وقتی می‌خواهم جزئیات زندگی‌ام با او را بنویسم زیادتر از آن چیزی می‌شود که واقعا با من بود. هرچند اگر بخواهم حق مطلب را ادا کنم، بیشتر از چیزی بود که واقعا با من بود. گاهی هیچ گفت‌وگویی بین ما نبود اما سکوت‌مان پر از گفت‌وگو بود.

و این‌قدر خوشم می‌آید گاهی گفت‌وگویی درازآهنگ و طولانی، بی‌قانونِ گفت‌وگوهای آدمیزادی، حتی بی‌شروع و آغاز در جریان بود. اصلاً یکی از حرف‌هایش را یادم است که در ابتدا شوخی بود. بعد جدی شد. بعد شوخی و الان نمی‌دانم کجای قاعده هستیم. چون دختری بود که هیچ‌وقت جدی بودنش از طنازی‌های بی‌وقفه مشخص نبود. یک بار که خواستم با او صمیمی‌تر باشم، چنان جدی بود که ترسیدم، عقب کشیدم و بعد وقتی دلخور شده بودم، طوری عاشقانه دلجویی کرد که انگار هر اتفاقی قبلا رخ داده، شوخی بود.

برای همین حالا که فکر می‌کنم، اگر آنطور که من می‌دیدم کالبدی زنانه نداشت، قطعا با خودم می‌گفتم «دختری که اسم نداشت» مشخص نمی‌کرد زن بود یا مرد بود. بعدها که ماجرا را برای عده‌ای تعریف کردم به تکذیب و دروغ گفتنم گمان بردند و وقتی از نوشتن درباره‌اش دست کشیدم، خیال‌پردازی‌هایم را واقعیتی که رخ داده پنداشتند. به تمام آن‌ها حق می‌دهم. به پنجره، ابر، درختان، به تمام چشم‌اندازها حق می‌دهم.

حتی شیوه‌هایی هست برای وارونه جلوه دادن حقیقت که به آن شیوه‌ها هم حق می‌دهم. به تمام اسم‌هایی که او را به آن نام‌ها صدا زدند حق می‌دهم. به اسمی که خودم هم گشتم و هیچ‌وقت پیدا نکردم حق می‌دهم. کم کم اصلاً می‌خواهم به چیزی که رخ داده فکر نکنم و در درازمدت شاید تمام آدم‌ها را «دختری که اسم نداشت» صدا کنم.

او از قطار ایستگاهی برایم دست تکان می‌دهد که تمام آدم‌ها به بدرقه ایستاده‌اند و از جایی به من سلام می‌کند که تمام آدم‌ها ناگزیر به او جواب داده‌اند. دیر یا زود حتی درباره او قصه‌هایی پرداخته‌اند؛ به نام‌هایی صدایش زده‌اند که در ابتدا شوخی بود. بعد جدی شد. بعد شوخی و الان نمی‌دانم کجای قاعده هستیم. چون دختری بود که اسمش را هیچ‌وقت به من نگفت.

سایر اخبارکاربران ویژه - تک نگاریرا از اینجا دنبال کنید.