روزنامه هفت صبح، ابراهیم افشار | یک: حین نوشتن از عالیه خانم بودم که برق رفت. عالیه جهانگیر همسر نیما. نیما یوشیج شاعرِ زردچوبه‌‌کوب. هیچ چیز برای من لذتبخش‌‌تر از دیوانه‌‌بازی‌‌های شاعران نیست و مرور اینکه همسران آنها واقعا از دست‌‌شان چه کشیده‌‌اند. من داشتم از عالیه خانم می‌‌نوشتم و رفیقم داشت از گرانی‌‌ها می‌‌گفت که پارسال یک غار در روستا خریده‌‌ام هفت میلیون تومان، بااجازه‌‌تان امروز ۱۵۰میلیون رد کردم رفت. در ظلمات بی‌‌برقی و گرمای خرماپزان، کمی به سلسله سلجوقیه و افشاریه فحش دادم و نشستم ادامه مطلبم را بنویسم.

دو: علی خان نام محلی شاعر شوریده‌‌ یوش بود که در جوانی وقتی دل به عالیه خانم بسته بود همه زنهارش کرده بودند که حق نداری برای دیدار عشقت به خانه‌‌شان بروی اما او شبانه از دیوار می‌‌رفت بالا و به محض آنکه اهل منزل، سایه کلّه بزرگ او را بر دیوار می‌‌دیدند چه قشقرق‌‌ها که به پا نمی‌‌کردند. طفلی را با عتاب و خطاب از منزل عشقش می‌‌راندند اما نیما باز در شب‌‌های دیگر از دیوار راست می‌‌رفت بالا تا عالیه را یک دل سیر ببیند و دلش آرام بگیرد. انگار از ازل به رانده شدن و تکفیر عادت داشت. بینوا عالیه خانم که در تمام روزهای زندگی مشترک با او چه مصیبت‌‌ها که نکشید.

آن روزها که نیمای بی‌‌قرار، دائم به خاطر بازیگوشی از محل کارش اخراج می‌‌شد و عالیه را با دنیایی از تنگدستی، تنها می‌‌گذاشت. او یک روز به خاطر تقلید از راه رفتن رئیس اداره اخراج می‌‌شد و یک روز به علت کشیدن یک نقاشی مالیخولیایی از «جمجمه‌‌هایی که به وسیله یک چکمه، له و لورده ‌‌شده بودند» از بنگاه محل کارش رانده می‌‌شد. مخصوصا وقتی جمجمه‌‌ها را در نقش ملت در نظر می‌‌گرفت و چکمه را در نقش دولت سرکوبگر و زیر نقاشی هم عبارت «ملت و دولت» را می‌‌نوشت و آن را با سریش به دیوار بالای میزش می‌‌زد.

نیما را به خاطر یک طرح کودکانه از کار اخراج می‌‌کردند و او از فرط بی‌‌پولی و تنگدستی، برای بقال سرکوچه، زردچوبه پاک می‌‌کرد تا چند شاهی مزد بگیرد و زندگی بچرخد. عالیه خانم فریاد می‌‌زد چرا به من و شراگیم رحم نمی‌‌کنی؟ و نیما در جوابش تصویری رویایی از آینده می‌‌ساخت: «صبر کن عالیه. صبر کن. یک روز می‌‌آید که من و تو در کالسکه‌‌ای که با تاج گل آذین شده نشسته‌‌ایم و در خیابان‌‌ها از مقابل مردمی که در دو سوی خیابان ایستاده و برایمان هورا می‌‌کشند، رد می‌‌شویم. آنگاه مردمی که روی سر ما گل می‌‌افشانند تو را با دست به همدیگر نشان می‌‌دهند و می‌‌گویند ببین! این عالیه خانم است، زن شاعر معروف.»

عالیه اما باور نداشت که آن مرد تنگدست لاغراندام که همه تمسخرش می‌‌کنند، شاهد کارناوال‌‌هایی باشد که دائم در ذهنش مجسم می‌‌کرد و چشمانش از خوشحالی برق می‌‌زد. او پیشانی‌‌بلندترین شوهر دنیا را داشت. شوهری که سرش به اندازه‌‌ای گنده بود که از نصف هیکلش هم بزرگ‌تر به نظر می‌‌رسید. افسوس عالیه از این بابت بود که یک بار در همان عنفوان جوانی یک جهانگرد فرانسوی که عاشق شعرهای نیما بود، برای دیدنش به ایران آمده اما ناکام از دیدن او برگشته بود پاریس و در روزنامه نوشته بود:«دوست می‌‌داشتم شاعر نوآور ایران را ببینم و دسه‌‌گلی تقدیم کنم اما افسوس از هرکس که سراغش را گرفتم هیچ کس نشانی از او نداشت.»

سه: حین نوشتن این چیزهای تکراری از علی خان و عالیه خانم بودم که برق رفت. این همان زنی بود که نیما را از بیماری مسری انتحار نجات داده بود. همان نیمای بی‌‌قراری که هرچه سنگ بود مال پای لنگ او بود و یک بار برای عالیه تعریف کرده بود که وقتی برای اولین بار در تهران برای تماشای فیلم به سینما فاروس رفته بود، آنجا هم سپلشک آورده بود. نشسته بود جلوی پرده سینما اما ناگهان در اواسط فیلم، رندها دامن زنی را که در نزدیکی او نشسته بود آتش زده و گریخته بودند. جماعت سینمانشین به خیال اینکه بانی آتش‌‌سوزی، همین مرد کله‌‌بزرگی ست که لباس چوپانی به تن دارد و نزدیک آن زن نشسته است، به سویش حمله برده بودند.

حتی چند فرانسوی هم که در سینما فاروس مشغول تماشای فیلم بودند، چیزهایی زیرلب نثار نیما کرده بودند و شاعر دلنازک در اوج قشقرق‌‌ها تندی پریده بود روی سِن و به زبان فرانسه درباره تمدن کهن ایران و بزرگواری ایرانیان حرف زده بود و همه هاج و واج نگاهش کرده بودند. آخرش به رفیق اهل یوش‌‌اش «محمد بیور» گفته بود:«من دیدم که فرانسوی‌‌ها بعد از داستان آتش‌‌سوزی، خیلی بد و بیراه به من گفتند. رفتم بالای سن که آنها را روشن کنم.» آن روز مدیر سینما فاروس وقتی تسلط مرد چوپان‌‌پوش به زبان فرانسه را دیده بود، با عزت و احترام دعوتش کرده بود به لژ مخصوص فاروس و او را کنار میرزاده عشقی و احمد کسروی نشانده بود.

چهار: حین نوشتن از مظلومیت عالیه خانم بودم و اینکه زنان شاعران و ادبای ایرانی (نیما، شاملو، شهریار، شاهرودی، اخوان، گلستان و بسیاری دیگر) از دست شوهران خود چه‌‌ها کشیده‌‌اند که ناگهان برق رفت. خب چه باید می‌‌کردم؟ کمی بد و بیراه به سلسله سلجوقیان و آق‌‌قویونلوها و حتی آلبرت اول گفتم تا کمی تسکین پیدا کنم. زورم که به مملکت‌‌داران نمی‌‌رسد. شاید با فحش دادن به سلسله افشاریه می‌‌توانستم انتقام خوزستانی‌‌های تشنه‌‌لب را هم بگیرم. با خود می‌‌گفتم مرتیکه الدنگ، آخر این مطلب عالیه و نیما در این هیر و ویری که جنوبی‌‌ها با این همه درد و مصیبت طرفند، به چه درد کسی می‌‌خورد؟ شاید اگر دست خودم بود ستون شنبه‌‌ام را «ترامِ» تمام مشکی می‌‌زدم و هرچه از دهنم برمی‌‌آمد به مادها و سلوکیان و خوارزمشاهیان و قره‌‌قویونلوها و افشاریان می‌‌گفتم. مخصوصا به افشاریان. خدا رحم کرد عالیه خانم و نیما در این عصر زندگی نکردند. خدا به خیلی‌‌ها رحم کرد.

برای پیگیری اخبارکاربران ویژه - تک نگاریاینجا کلیک کنید.