روزنامه هفت صبح، نگین باقری| در یکی از میدانهای پر رفتوآمد شهرک جهاننمای کرج، این میوهفروشی با بقیه میوهفروشیها فرق دارد. فرق آن هم این است که دیوارهای آن را نه پوسترهای اغراقشده از سیبهای خندان، هندوانههای براق و فلفلهای آتشین، بلکه قفسه روی قفسه کتاب پر کرده؛ کتاب روی کتاب برای هر سن؛ برای هر سلیقه.
37 سال دارد و جامعهشناسی خوانده. جامعهشناسی که شعر میخواند، داستان مینویسد، فیلم میبیند و میوه میفروشد. خودش میگوید میوهفروشی جهان عینی اوست اما جهان ذهنیاش کیلومترها تا این کدوها و هندوانهها، لیمو و پیازها فاصله دارد. برای اینکه توضیح بدهد چرا میوهفروش شده، حسین منزوی را مثال میزند که اواخر عمر با وجود شهرت به لقب پدر غزل معاصر، در عسرت زندگی کرد. راست میگوید. احتمال اینکه صندوقهای بیجان کاهو و کارتنهای محکم موز دست آدم را بگیرند بیشتر از احمد محمود و کافکاست.
همین میشود که از پنج سال پیش به مغازه برادرش میرود تا با کمک او آن را بچرخانند. پس کتابها را میگذارد روی دخل میوهفروشی جلوی همان صندوقهای هلو و شلیل که هم خودش بخواند و هم آدمها را جذب کتاب خواندن کند. به مرور مشتریها بعد از چرخیدن دور ردیف قفسههای میوه، نگاهی هم به ردیف کتابها میانداختند. یک کیلو آلو میخریدند و یک کتاب میبردند؛ آن را تمام میکردند، موقع برگشت یک کیلو شلیل میخریدند و یک کتاب دیگر میبردند.
وقتی مقوای شلغم بیشتر خوانده میشود
آقای جامعه شناس میوه فروش را چند ماه پیش کاربری در توییتر به نام مسعود معرفی کرد که در توصیف او نوشته بود: «یه میوهفروشی تو محله ما هست که همیشه داره کتاب میخونه، موسیقی خوب از نیلز فرام تا فروغی پلی میکنه، شاملو پخش میکنه و غروب که میشه یهو جنسهاش رو ارزون میکنه تا هوا تاریک بشه!»
او بعد از پنج سال کار سلیقه بیشتر مشتریهایش را بلد است. میداند چه کسی میم مودبپور دوست دارد و چه کسی نه. میگوید کسی که دنبال کامو باشد، در میوهفروشی با آن آشنا نمیشود. این است که بیشتر از همه به ردیف کتابهای عامهپسند اضافه میکند. تلاش ناکامی برای تغییر سلایق آدمها داشته اما به قول خودش «اگر آب در تخته نفوذ میکند، آدمها را هم میتوان تغییر داد. یا آنطور که نصرت رحمانی میگوید: اینگونهام: فرهادوارهای که تیشه خود را گم کرده است. آغاز انهدام چنین است.»
حالا در کتابخوان کردن مردم موفق هم بوده؟ جواب مشخصی ندارد؛ تا اینکه موفقیت را چه ببینیم. به قول خودش اینجا مقوای «شلغم کیلویی هزار تومان» بیشتر از کتابها خوانده میشود. مگر غایت میوهفروشی اصلا چیزی جز این است؟ انتظاری بیشتر از همین معدود پنج شش مشتری ثابت کتابخوانش ندارد. اما خودش «برای اینکه خفه نشود همچنان محتاج ادبیات باقی مانده است.» این جمله را به نیچه ارجاع میدهد.
شخصیتهای رمان یا همان خریداران میوه
دو، سه کتاب خودش نوشته اما چون نمیخواهد اسمش را لو دهد، نام آنها را هم نمیگوید. دو سه کتاب در حوزه ادبیات که آدمهای قصه را گویا از همین برخوردهای واقعگرایانه و عینی در مغازه گرفته. آدمها از دور که میرسند، ماشین، دوچرخه یا موتورشان را پارک که میکنند و بعد یک کیسه که برمیدارند تا داخل آن سیبزمینی یا پیاز بریزند با میوهفروش همزبان میشوند. همین گفتوگو میشود منبع الهامبخش داستانهای آقای جامعهشناس.
دقت میکند که خریداران به کارگر مغازه نگاه از بالا به پایین دارند یا انساندوستانه رفتار میکنند؟ اتوکشیده هستند یا چروک و مچاله؟ موقع برداشتن میوهها یک دور آن را داخل دست میچرخانند، وسواس به خرج میدهند یا ندیده داخل کیسه میریزند؟ توی صف نگران جلو زدن بقیه هستند یا جایشان را تعارف میکنند؟ موقع حساب کتاب اهل مچگیری هستند یا اشتباهات را مودبانه تذکر میدهند؟ در همین رابطه تعریف میکند: «مشتری ثابتی داشتم که همیشه بسیار محترمانه و مبادی آداب حرف میزد.
انگار که عصا قورت داده باشد. شبیه کسی که برای کار اداری وارد یک معاونت مهم سازمان دولتی شده، داخل میوهفروشی میشد و بعد از سلام و علیک مفصل میوه جمع میکرد. یک روز داخل مغازه شد و پرسید: سمند سفید مال کیه؟ یکی از مشتریها گفت: من. شخصیت واقعی او همان لحظه مثل يك عروسک کوکی روی صحنه به نمایش درآمد و شروع کرد به فحش دادن. آن کسی که داشت پشتسر هم میگفت فلانفلان شده، شخصیت واقعی او بود؛ نه آن مردی که لبخند میزد و عرض ادب میکرد. خلاصه همین موضوع، همین مشتری و همین برخوردهای روزمره و مواجهات ما با دنیای عینی است که از آن میشود برای نوشتن ایده گرفت.»
هم رساله، هم صمد بهرنگی
اینطور نیست که قفسههای کتاب را فقط با پول خودش خریده باشد. 20درصدشان هم اهدایی خریداران هستند اما فرق آنها این است که بیشتر هدایا از دسته کتابهای مذهبی بوده. میگوید گاهی آدمها فقط برای اینکه کتابهایشان را دور نریزند، کارتن کارتن دم مغازه او کتاب میگذارند؛ انگار که لطف کرده باشند. اما خودش برای پر کردن قفسهها از جیب زیاد هزینه کرده.
بهخاطر همین هم در کتابفروشی-میوهفروشی او هم رسالههای مذهبی دیده میشود و هم آثار صمد بهرنگی. بیشتر کتابهای عزیزش هم رفته و دیگر برنگشتهاند. از قضا پیشنهادی هم از شهرداری داشته که اینجا کتابخانهای باز کند، قفسهها را توسعه دهد و خلاصه دستش را برای امانت دادن کتاب بازتر کند اما آقای جامعهشناس قبول نمیکند. چرا؟ «قبول نکردم چون معلوم نیست اجبارا چه کتابهای دیگری باید میآوردم.»
در باب اعجاز ادبیات
کتاب خواندن را هم از عادت پدری یاد گرفته که همیشه بین دستش، داخل جیب کتش، یا کنار بالش، دستهدسته روزنامه گذاشته بود. از کودکیاش همین را بهیاد دارد که خوره کتاب بوده؛ روزنامه پیچیده شده دور گوشت را میگرفت و تا تهش را درنمیآورد، ول نمیکرد؛ «هر چیزی دم دستم بود میخواندم.
گاهی هیچ درکی نداشتم اصل داستان چیست. برای مثال سیزده ساله بودم که بوف کور خواندم. هجده ساله که شدم دوباره آن را خواندم و تازه داستان آن را درک کردم.» آرام آرام از همان سن به اعجاز ادبیات پی میبرد. میوهفروش جامعهشناس این گزارش نمیتواند از بین ادبا یک شاعر و یک نویسنده را انتخاب کند و بهعنوان محبوب خود نام ببرد. میگوید که هر کشوری برای خود یک غول ادبی دارد اما در کشور ما تعداد این غولها بیشتر است.
علی اشرف درویشیان را دوست دارد، از دولتآبادی بسیار یاد گرفته. شاملو و فروغ را میپسندد اما در کنار این دو از سیمین بهبهانی هم خوشش میآید. از خارجیها هم شیفته جیمز جویس، مارکز، اورول، سارتر و کامو است. نه فقط خودش، بلکه زندگی همه آدمها را سرشار از تناقض میداند. میگوید زندگی همه ما جمع اضداد است و جملاتش را با این بیت از صائب تبریزی تمام میکند: «روزی که برف سرخ ببارد ز آسمان/ بخت سیاه اهل هنر سبز میشود».



