روزنامه هفت صبح | یک:‌ سلسله روایت‌هایی که درباره زورگیری و خفتگیری مردان و زنان در شهرهای مختلف نقل می‌شوند(امروزهم داستان وحید آقاپور را داریم) زنگ‌های خطر را به صدا درآورده‌اند. مسئله زورگیرهایی که حالا به هردلیلی چه به خاطر استضعاف فکری و چه به خاطر شرایط اقتصادی‌،‌ آن قدر گستاخ شده‌اند که با قمه و چاقو به زنان و مردان در خیابان‌های شهر‌های مختلف حمله می‌برند حالا دیگر یک معضل جدی است.

مهم‌ترین معضل جامعه. آن قدر مسئله حیاتی است که شگفت‌زده می‌مانیم چرا خطبا و علما در منبرهای هفتگی خود لزوم برخورد با این معضل امنیتی را گوشزد نمی‌کنند. مجلس‌، مجمع تشخیص و شورای امنیت ملی باید به عنوان یک بحران ملی با این مسئله رودررو شوند. پلیس که خودمان بهتر از هر کسی می‌دانیم با چه مشغله‌ها و دردسرهای بی پایانی برای امنیت پایتخت دست به گریبان است.

باید راه جدیدی را برای کاهش این موج ‌ درپیش بگیرد. مطمئنا بهبود شرایط اقتصادی مهم‌ترین راه برای کاهش این گونه خشونت‌های رذیلانه است اما از قرار درآینده‌ای نزدیک نباید منتظر این اتفاق باشیم (درآینده دور هم مطمئن نیستیم) و نمی‌شود تاآن موقع مردم را به حال خود رها کرد. این یک مسئله ملی است‌. فکری برایش کنید. زودباشید.

دو: شکر میان کلامم دیدم در ادارات مشهد فرم پوشش و عفاف بانوان کارمند تهیه شده و چندین بخش مختلف برای ارزیابی دارد و لابد کسانی با دقت ‌ نمره می‌دهند:‌«رنگ این کفش خوب است،‌ تعداد دگمه‌ها اندازه است، فقط رنگ مانتو کمی روشن است‌.» خدا خیرتان بدهد. عجب طرحی. عالی‌!

سه: ‌ رقیب روایت‌های کلافه کننده درباره زورگیری‌ها، ‌داستان افزایش دیوانه وار اجاره بهاست. در یک کلام دیوانه وار. اصلا مشخص نیست چرا این حادثه ترسناک رخ داده است‌. افزایش اجاره بها آن هم در این سطح شگفت انگیز می‌تواند همچون یک بولدوزر ناراضی تراشی باشد.

چهار: جلسه مهمی در یکی از خیابان‌های سعادت آباد داشتم و دیر هم کرده بودم. در حال تند تند قدم زدن به سمت مقصد بودم که پیرمردی درشت هیکل در حالیکه چیزی شبیه کیف به گردنش آویزان کرده بود صدایم کرد:‌ آقا آقا. ایستادم و به سمتم آمد و بالحنی کاملا بی‌تفاوت گفت از اینجا برام غذا بگیر. یک کترینگ را اشاره می‌کرد که بر خیابان بود و دو سه تا صندلی و میز هم در سالن داشت. یک ذره از لحنش حرصم گرفت.بیشتر دستور بودتا درخواست.

گفتم من کاردارم آقا. باید برم. با همان لحن بی‌تفاوت گفت‌: باشه‌. و لخ لخ کنان در همان مسیری که من داشتم با حداکثر سرعت راه می‌رفتم حرکت کرد. یک لحظه به خودم گفتم تو که حالا ۱۰دقیقه دیر کردی بگذار بشود ۱۵ دقیقه. برگشتم و بهش گفتم بیا بریم‌. با همان آرامش و بدون کوچک‌ترین تغییری در چهره‌اش‌،‌ تقدیرش را پذیرفت‌! با من به سمت کترینگ برگشت‌.

جلوی صندوق داشتم منوی غذا را نگاه می‌کردم که باز هم با همان لحن بی‌تفاوت حرص درآورش گفت:‌ چلوخورش بادمجون بخر، با نوشابه. نگاهش کردم‌. گفتم‌:‌ چشم‌! سفارش‌شان را ابلاغ کردیم که باز هم ادامه داد:‌ سالاد هم می‌خوام! احساس کردم لازم است متوجه شود اینجا رئیس کیه‌! گفتم دیگه شلوغ نکن. صندوقدار کترینگ از دیدن این مناظر داشت تفریح می‌کرد و نیشش تابناگوش باز بود. سفارش استاد را دادیم و از کترینگ آمدیم بیرون که صدای پیرمرد را شنیدم‌:‌ خدا خیرت بدهد.

آخرین تحولاتکاربران ویژه - اجتماعیرا اینجا بخوانید.