هفت صبح| هر نمایش، پیش از آنکه پرده بالا برود، یک پرسش پیش روی تماشاگر می‌گذارد، قرار است او را با خود همراه کند یا نظم ذهنش را به هم بریزد؟ «خون‌بس» از همان نخستین دقیقه، تکلیف این پرسش را روشن می‌کند. اینجا قرار نیست کسی آسوده بر صندلی تکیه بزند و روایت را بی‌دردسر تا پایان دنبال کند. صابر ابر در سومین ایستگاه سه‌گانه «به صرف بورش و خون»، مخاطب را به ضیافتی دعوت می‌کند که در آن، تصویر جای روایت را می‌گیرد، سکوت هم‌وزن کلمات می‌شود و بدن بازیگران، حافظه زخمی انسان را روایت می‌کند.


«خون‌بس» پیش از آنکه روی صحنه بیاید، زیر سایه دو اجرای پیشین ایستاده بود. «امشب به صرف بورش و خون» و «امشب به صرف بورش بدون خون- به روایت نازنین» برای بسیاری از تماشاگران، تجربه‌هایی کم‌نظیر بودند، آثاری که مرز میان تئاتر، پرفورمنس و شعر را کم‌رنگ کردند. همین گذشته، توقعی ساخت که شاید بزرگ‌ترین رقیب قسمت سوم شد. گاهی موفقیت، دشوارترین میراث یک هنرمند است، میراثی که هر اثر تازه باید نخست از آن عبور کند.

 

صحنه‌ای که نفس می‌کشد


نخستین چیزی که در «خون‌بس» چشم را تسخیر می‌کند، کیفیت اجراست. صحنه فقط محل ایستادن بازیگران نیست، موجودی زنده است که مدام تغییر شکل می‌دهد. نور، دکور، ویدئو، موسیقی و حرکت، هر کدام رشته‌ای از یک بافت واحد هستند. کمتر لحظه‌ای پیدا می‌شود که بتوان یکی از این اجزا را جدا از دیگری دید. تالار وحدت نیز این بار فقط میزبان نمایش نیست، بخشی از زبان نمایش است. سال‌ها این سالن، گاه با اجراهایی روبه‌رو بود که گویی می‌توانستند در هر فضای دیگری هم شکل بگیرند، اما «خون‌بس» معماری تالار را به خدمت گرفته است.

ارتفاع، عمق، فاصله و شکوه صحنه، همه در ساختن جهان اثر سهم دارند، جهانی که میان آیین، کابوس و رؤیا شناور است. در این میان، بازیگران ستون‌های اصلی بنا هستند. پانته‌آ پناهی‌ها با حضوری آرام و مقتدر، یکی از درخشان‌ترین اجراهای سال‌های اخیرش را رقم می‌زند. صابر ابر تصویری می‌آفریند که میان خشونت و شکنندگی در نوسان است، حضوری که بیش از آنکه دیده شود، حس می‌شود. الهام کردا، فاطمه نقوی، سهیلا صالحی و اصغر پیران نیز با هماهنگی کم‌نظیر، اجازه نمی‌دهند ریتم اجرایی نمایش از هم بگسلد. این حجم از دقت، حاصل شور لحظه‌ای نیست، پشت هر تصویر، انضباطی سخت و تمرینی طولانی دیده می‌شود. «خون‌بس» از آن اجراهایی است که زحمت گروهش را پنهان نمی‌کند.

 

 جایی که کلمات از تصویر جا می‌مانند


اما هرچه اجرا پیش می‌رود، شکافی آرام میان صحنه و متن شکل می‌گیرد، شکافی که مهم‌ترین بحث پیرامون نمایش را ساخته است.اجرای «خون‌بس» چشم را مسحور می‌کند اما نمایشنامه همیشه موفق نمی‌شود ذهن را با همان قدرت همراه نگه دارد. گاهی احساس می‌شود تصویرها با قدرتی شگفت‌انگیز پیش می‌روند و کلمات، نفس‌زنان در پی آنها حرکت می‌کنند. دیالوگ‌هایی که قرار است لایه‌های فکری اثر را کامل کنند، در بخش‌هایی بیش از اندازه بر معنای خود اصرار دارند و همین اصرار، از ماندگاری آنها می‌کاهد.


البته این نقد، روی دیگری هم دارد. گروهی از مخاطبان، دقیقاً همین گریز از روایت کلاسیک را مهم‌ترین امتیاز اثر می‌دانند. از نگاه آنان، «خون‌بس» قرار نیست داستان تعریف کند، قرار است تجربه خلق کند. اینجا تماشاگر وارد جهانی می‌شود که معنا در فاصله میان تصویرها، سکوت‌ها و حرکت‌ها شکل می‌گیرد. جهانی نزدیک به تئاتر پست‌دراماتیک که پاسخ آماده ندارد و هر مخاطب، روایت خود را از دل اجرا بیرون می‌کشد.


با این حال، همین انتخاب برای بسیاری از تماشاگران به تجربه‌ای دشوار تبدیل شده است. گسست میان صحنه‌ها، شخصیت‌های متعدد، نشانه‌های فراوان و زمان نسبتاً طولانی اجرا، گاه تمرکز مخاطب را فرسوده می‌کند. کسانی که دو قسمت قبلی سه‌گانه را دیده‌اند، انتظار داشتند حلقه پایانی، گره‌های پیشین را به هم پیوند بزند، اما «خون‌بس» ترجیح می‌دهد پرسش‌های تازه‌ای خلق کند، نه اینکه پاسخ پرسش‌های قدیمی را بدهد.

 

ارزش یک خطر


با همه اینها، شاید مهم‌ترین ویژگی «خون‌بس» نه در موفقیت‌هایش باشد و نه در لغزش‌هایش، در شهامتش است.این نمایش، خطر می‌کند. خطرِ ساختن اثری قابل توجه در زمانی که بسیاری از اجراها به اندازه امکاناتشان رؤیا می‌بینند. خطرِ فاصله گرفتن از روایت‌های مطمئن. خطرِ اعتماد به مخاطبی که قرار نیست همه چیز را آماده تحویل بگیرد. چنین انتخابی همیشه با موافقت همگانی همراه نمی‌شود، اما تئاتر، تاریخ خود را مدیون همین خطرهاست.


در قلب نمایش، مفهومی کهن نفس می‌کشد، «خون‌بس». رسمی قدیمی برای پایان دادن به دشمنی، این بار به استعاره‌ای از جهان امروز تبدیل می‌شود، جهانی که خشونت در آن مدام چهره عوض می‌کند و آشتی، دشوارتر از همیشه به نظر می‌رسد. نمایش پاسخی ساده برای این پیچیدگی ندارد. فقط یادآوری می‌کند که شاید نجات انسان، پیش از آنکه از دل شعارها عبور کند، از رفتارهای کوچک و مهربانی‌های بی‌ادعا آغاز شود. «خون‌بس» کامل نیست، همان‌گونه که بسیاری از تجربه‌های قابل توجه هنری کامل نبوده‌اند.

 

متنش می‌توانست منسجم‌تر باشد، ریتمش می‌توانست فشرده‌تر پیش برود و برخی نشانه‌هایش می‌توانست روشن‌تر با کلیت اثر پیوند بخورد. با این همه، ارزش این اجرا در جایی دیگر نهفته است، در این حقیقت که پس از خاموش شدن چراغ‌های تالار وحدت، نمایش پایان نمی‌یابد. صحنه جمع می‌شود، بازیگران تعظیم می‌کنند و تماشاگر از سالن بیرون می‌آید، اما گفت‌وگو تازه آغاز شده است. شاید ماندگاری هر اثر هنری را باید همین‌جا جست‌وجو کرد، جایی که هنوز، ساعت‌ها پس از پایان اجرا، ذهن از روی صحنه پایین نیامده است.