هفت صبح‌| ‌اقتباس ادبی، مسابقه وفاداری به جزئیات نیست، بلکه هنر ترجمه یک جهان ادبی به زبان سینماست. کارگردان قرار نیست صفحات یک رمان را بازسازی کند، بلکه باید روح آن را در قالب تصویر، ریتم، میزانسن و بازیگری دوباره خلق کند. درست از همین نقطه است که «بامداد خمار» شکست می‌خورد، نه به این دلیل که از رمان فاصله گرفته، بلکه چون هرگز موفق نمی‌شود از دل آن، یک اثر سینمایی زنده و مستقل بسازد.

 

این روزها درباره اختلاف‌های نویسنده فیلمنامه و گروه سازنده، روایت‌های مختلفی مطرح می‌شود ـ از بازنویسی‌های گسترده گرفته تا تغییر مسیر متن ـ اما اگر همه این روایت‌ها را هم بپذیریم، باز پرسش اصلی پابرجاست: نسخه‌ای که امروز دیده می‌شود، محصول تصمیم چه کسی است؟ پاسخ روشن است: کارگردان! در سینما، مسئولیت شکل نهایی اثر را نمی‌توان از دوش کارگردان برداشت.
مشکل اصلی «بامداد خمار» فیلمنامه نیست، مشکل این است که کارگردانی، ظرفیت‌های همان متن موجود را نیز به فعلیت نمی‌رساند. سینما بارها ثابت کرده است که یک کارگردان بزرگ می‌تواند از متنی متوسط، اثری درخشان خلق کند و برعکس، کارگردانی ضعیف می‌تواند بهترین متن را هم از نفس بیندازد. «بامداد خمار» متأسفانه بیشتر به نمونه دوم نزدیک است


نرگس آبیار در این مجموعه بیش از اندازه مجذوب زیبایی قاب‌ها شده است. دوربین با وسواس روی ارسی‌ها، گچ‌بری‌ها، لباس‌های فاخر، سماورها، فرش‌ها و نورهای طلایی مکث می‌کند، گویی مهم‌ترین مأموریت سریال، ثبت یک آلبوم عکس از تهران قدیم است. اما سینما، عکاسی متحرک نیست؛ قاب‌ها زمانی ارزش دارد که در دلش درام  جریان داشته باشد.کارگردانی یعنی خلق تنش در دل سکون. یعنی حتی وقتی دو شخصیت فقط نشسته‌اند و حرف می‌زنند، میزانسن و ریتم، تماشاگر را درگیر نگه دارد. در «بامداد خمار» اما سکون، صرفاً سکون است. صحنه‌ها دیر آغاز می‌شوند، دیر به نقطه اوج می‌رسند و دیر تمام می‌شوند. نتیجه، تمپو و رخوتی است که عصاره روایت را می‌مکد.


ضعف اصلی، در هدایت بازیگران نیز آشکار است. بازیگر خوب، بدون هدایت درست، تضمینی برای خلق شخصیت ماندگار نیست. بسیاری از بازی‌ها در این سریال در یک سطح احساسی ثابت باقی می‌مانند. شخصیت‌ها کمتر زندگی می‌کنند و بیشتر دیالوگ‌ها را ادا می‌کنند. عشق، التهاب ندارد. خشم، انفجار ندارد و اندوه، زخمی بر مخاطب نمی‌زند. وقتی احساسات از دل میزانسن و بازی استخراج نشوند، حتی پررنگ‌ترین لحظات داستان نیز بی‌اثر از کنار مخاطب عبور می‌کنند.

 

سوءتفاهم درباره اقتباس


از سوی دیگر، سریال گرفتار سوءتفاهمی رایج درباره اقتباس است؛ این تصور که اگر لباس‌ها، خانه‌ها و اشیای دوره تاریخی با دقت بازسازی شوند، جهان رمان نیز بازآفرینی شده است. در حالی که «بامداد خمار» بیش از هر چیز، رمانی درباره کشمکش‌های درونی، غرور، شور جوانی، شکاف طبقاتی و بهای انتخاب است. این لایه‌ها نه در طراحی لباس، بلکه در کارگردانی متولد می‌شوند و دقیقاً همان‌جاست که سریال کم می‌آورد.


عجیب‌ترین بخش ماجرا این است که هرچه کیفیت تولید بالاتر می‌رود، ضعف کارگردانی آشکارتر می‌شود. طراحی صحنه، فیلمبرداری، لباس و امکانات تولید، همگی در سطحی قابل دفاع قرار دارند، اما این امکانات به جای آنکه در خدمت روایت باشند، خود به موضوع اصلی تبدیل شده‌اند. گویی کارگردان به جای هدایت نگاه مخاطب به شخصیت‌ها، او را به تماشای دکور دعوت می‌کند. بعد از پایان هر قسمت، کمتر کسی درباره یک میزانسن خلاقانه، یک سکانس فراموش‌نشدنی یا یک لحظه دراماتیک صحبت می‌کند. آنچه در ذهن می‌ماند، کیفیت لباس‌ها، زیبایی خانه‌ها و هزینه تولید است. این یعنی ابزارها از هدف پیشی گرفته‌اند. وقتی ویترین بر روایت پیشی بگیرد، حتی باشکوه‌ترین تولید هم از درون تهی خواهد بود.


شاید تلخ‌ترین قضاوت درباره «بامداد خمار» همین باشد که پس از تماشای آن، مخاطب بیش از آنکه مشتاق قسمت بعد شود، وسوسه می‌شود دوباره رمان را بخواند. نه به این دلیل که اقتباس باید مو به مو به متن وفادار باشد، بلکه چون سریال نتوانسته هویتی مستقل برای خود خلق کند. «بامداد خمار» یادآور یک حقیقت ساده اما مهم است و آن اینکه سینما با دکورهای باشکوه ساخته نمی‌شود. سینما از دل نگاه کارگردان زاده می‌شود. وقتی این نگاه، اسیر ظاهر شود، حتی محبوب‌ترین رمان‌های ایران هم نمی‌توانند از زیر بار یک کارگردانی کم‌رمق، جان سالم به در ببرند.