
هفت صبح| شعر همیشه یک راز داشت: نمیدانستی کِی به تو میرسد، شاید نیمهشب شاید توی اتوبوس شاید وقتی کسی رفته بود و تو مانده بودی با یک فنجان چای سرد و حس عجیبی که اسم نداشت. شعر از آن جاهایی میآمد که آدم دوست نداشت زیاد بهشان فکر کند. از درد، از حیرت، از سکوتی که سنگینتر از حرف بود. شاعر کسی بود که این حس را پیدا میکرد، مدتها با آن دستوپنجه نرم میکرد و بعد البته اگر شانس میآورد، چیزی میساخت که دیگران هم آن را حس کنند، بدون اینکه بدانند چرا.حالا یک مستطیل سفید هم هست با فونت دستی و یک غروب آفتاب پشتش.
لایکخور بنویس تا دیده شوی
اینستاگرام با شعر فارسی کاری کرد که هیچ سانسوری نتوانسته بود: معیارش را عوض کرد. معیار قدیمی این بود که شعر خوب است یا نه، معیاری که البته خودش هم محل بحث بود، اما حداقل در دلش چیزی بود. معیار جدید سادهتر است: لایک میخورد یا نمیخورد. لایک یک زبان دارد. این زبان را میشناسیم، جملههای کوتاه، احساس آشنا و کمی دم دستی، درد عمومی، آن نوع غم که همه داشتهاند اما هیچکس دقیقاً اسمش را نمیداند و همین ندانستن، آن را بازارپسند میکند. «رفتی و من ماندم» بیشتر لایک میخورد از این بیت ابتهاج:
تب و تاب غم عشقت دل دریا طلبد
هر تنکحوصله را طاقت این طوفان نیست
چون اولی را همه میفهمند و همه باهاش عکس میگیرند و زیرش مینویسند: «دقیقا».
و شاعر این را میبیند، شاعر که آدم است و نیاز دارد دیده شود، این معادله را یاد میگیرد. آرام آرام، بدون اینکه خودش بفهمد، شروع میکند برای آن مستطیل سفید بنویسد، برای آن فونت دستی، برای آن 4.700 لایک.
شاعری که مخاطبش را گم کرد یا پیدا کرد؟
اینجاست که باید یک لحظه صادق بود، شعر فارسی همیشه با مردم بوده، در خانهها با حافظ فال میگرفتند، سعدی را مادربزرگها از حفظ داشتند، شعر ایرانی از اساس مردمی بوده، از اساس برای گوش ساخته شده، از اساس دنبال رابطه با آدم بوده. پس این که حالا شاعری بخواهد مخاطب داشته باشد، چه اشکالی دارد؟
اشکال اینجا نیست، اشکال در قیمتی است که پرداخته میشود.وقتی شاعر برای لایک مینویسد، چیزی را قربانی میکند که اسمش «مقاومت» است. شعر خوب همیشه کمی مقاومت دارد، کمی چیزی که آدم را وادار میکند بایستد، دوباره بخواند با خودش کلنجار برود. این مقاومت آزاردهنده نیست؛ زندهکننده است. اما در منطق اینستاگرام، مقاومت یعنی اسکرول کردن، یعنی رد شدن، یعنی لایک نخوردن.
پس شاعر مقاومت را برمیدارد، شعر را صاف میکند، لبههایش را میزند. همه چیزهایی که سختاند و تاریکاند و نمیشود راحت باهاشان عکس گرفت را کنار میگذارد و یک چیز نرم و گرم و آشنا تحویل میدهد که آدم را یاد یک چیز میاندازد اما نمیداند چه چیز.این دیگر شعر نیست، این آینهای است که فقط قیافه آدم را خوب نشان میدهد.
وقتی همه شاعرند، هیچکس شاعر نیست
یک اتفاق دیگر هم افتاده که کمتر از آن حرف میزنند، اینستاگرام مرز را برداشت، مرز بین شاعر و غیرشاعر. مرز بین کسی که سالها با زبان دستوپنجه نرم کرده و کسی که حالش خوب نیست و دلش میخواهد این را بنویسد. این برداشتن مرز، یک روی خوب دارد، صداهایی شنیده شدند که قبلاً جایی نداشتند اما یک آسیب هم دارد: وقتی همه مینویسند، خواننده دیگر نمیداند کجا بایستد، دیگر نمیداند به کدام صدا اعتماد کند، دیگر نمیداند فرق بین درد راستین و درد اجراشده چیست، فرق کیفیت و خامی را متوجه نمیشود.
شعر فارسی قرنها یک اقتدار داشت، نه اقتدار قدرت، اقتدار عمق. آدم وقتی شعر میخواند حس میکرد کسی قبل از او خیلی بیشتر فکر کرده. این حس بود که شعر را مقدس میکرد. حالا در فید اینستاگرام، این شعر کنار عکس ناهار است، کنار تبلیغ کرم صورت، کنار ریلز آدمی که دارد میرقصد. اصالت و کیفیت را نمیشود با اسکرول کنار هم داشت.
تمام اینها به این معنا نیست که شاعران اینستاگرامی همه بد هستند، بعضیهاشان واقعاً مینویسند، واقعاً درد دارند، واقعاً چیزی دارند که بگویند. اما پلتفرم، آنها را هم میخورد. آرام آرام شکلشان میدهد، آرام آرام به آنها یاد میدهد که کدام بیت «کار میکند» و کدام نه.شعر فارسی از تاریکترین جاها آمده، از زندانها، از تبعیدها، از عشقهایی که نمیشد اسمشان را برد. از آن جاهایی که هیچکس دوستشان نداشت اما شاعر مجبور بود برود. اینستاگرام آن جاها را نمیشناسد، اینستاگرام فقط میداند کدام عکس پسزمینه برای متن شعر بهتر است.








