
هفت صبح| شب، ساعت یازده و چهل دقیقه است. نویسنده، آخرین جمله رمانش را ننوشته، اما سومین استوری روز را منتشر کرده است. چند عکس از میز کار، یک فنجان قهوه، تصویری از جلد کتابی که «بهزودی» منتشر میشود و چند جمله که مخاطب را کنجکاو نگه میدارد. چند دقیقه بعد، دهها پیام زیر همان استوری ظاهر میشود، «کی چاپ میشود؟»، «پیشفروش دارید؟»، «لینک خرید را بگذارید.» چند سال قبل، این مسیر شکل دیگری داشت.
نویسنده، نسخه نهایی را به ناشر میسپرد و بعد منتظر میماند تا واحد روابط عمومی، رسانهها و کتابفروشیها برای معرفی اثر دست به کار شوند. امروز اما معادله تغییر کرده است. بسیاری از نویسندگان، پیش از آنکه کتابشان به قفسه کتابفروشی برسد، مخاطب خود را ساختهاند. آنها هر روز دیده میشوند، حرف میزنند، روایت میکنند و گاهی بیش از آنکه نویسنده باشند، رسانهاند. این تغییر، یکی از مهمترین دگرگونیهای صنعت نشر در سالهای اخیر است، تغییری که قدرت را آرامآرام از ناشر به سمت نویسنده جابهجا کرده است.

پنجاه دقیقه بازی، پنجاه دقیقه تصویر و انبوهی پرسش که هنوز پاسخی برایشان پیدا نشده است. این روزها، پس از رفتن اکبر عبدی از میان ما، دوباره روایت اتودی بر سر زبانها افتاده که سال ۱۳۷۴ مقابل دوربین بهرام بیضایی ثبت شد، اجرایی برای فیلم ناتمام «چه کسی رئیس را کشت؟» که هرگز به سرانجام نرسید. عبدی نقش یک کارآگاه را زندگی کرد، دوربین همه چیز را ثبت کرد و بعد، پروژه در میانه راه متوقف شد. امروز هیچکس با اطمینان نمیداند آن پنجاه دقیقه تصویر چه سرنوشتی پیدا کرده است، آیا هنوز در آرشیوی شخصی نفس میکشد یا زمان، بیصدا آن را هم از حافظه سینمای ایران پاک کرده است؟
همین روایت نیمهتمام، پرسشی بزرگتر را پیش میکشد، چند فیلم، چند نگاتیو، چند نسخه کار، چند حلقه پشتصحنه و چند تصویر تکرارنشدنی همین حالا در انبارها، آرشیوهای شخصی یا قفسههای بسته منتظر سرنوشتی مشابه هستند؟ما معمولاً مرگ یک فیلم را با توقیف یا ممنوعیت نمایش آن به یاد میآوریم، در حالی که دشمن اصلی سینما، اغلب بیصدا عمل میکند. رطوبت، گرما، بیتوجهی، فرسودگی سلولوئید و سالهایی که بدون مرمت میگذرند، گاهی بیشتر از هر سانسوری به حافظه تصویری یک کشور آسیب میزنند.
فیلم، فقط نود دقیقه تصویر نیست، سند زنده یک زمانه است. لباسها، خیابانها، چهره آدمها، شیوه حرف زدن، معماری شهرها و حتی سکوت میان دو دیالوگ، همگی بخشی از تاریخاند. هر حلقهای که نابود میشود، صفحهای از این تاریخ نیز محو میشود.
نخستین خندهای که در آتش سوخت
اگر از کسی بپرسند نخستین فیلم کمدی سینمای ایران کدام است، پاسخ «آبی و رابی» خواهد بود، فیلمی که اوانس اوهانیانس در سال ۱۳۰۹ ساخت و همان سال روی پرده سینما مایاک تهران رفت. فیلم موفق بود، تماشاگر داشت و حتی سود قابل توجهی نصیب سازندگانش کرد. همه چیز از آغاز راهی روشن برای سینمای ایران خبر میداد.
اما این موفقیت، عمر کوتاهی داشت. دو سال بعد، آتشسوزی سینما مایاک، نسخه کامل فیلم را از میان برد و امروز فقط چند صحنه کوتاه از آن باقی مانده است.این فقط نابودی یک فیلم نیست، گم شدن نخستین فصل تاریخ کمدی ایران است. تصور کنید اگر امروز از «شهروند کین» یا «دزد دوچرخه» فقط چند دقیقه تصویر باقی مانده بود، جهان سینما آن را یک فاجعه فرهنگی میدانست. برای تاریخ سینمای ایران، «آبی و رابی» همین اندازه اهمیت دارد، با این تفاوت که ما سالهاست به این فقدان عادت کردهایم.
فیلمهایی که وجود دارند، اما دیده نمیشوند
همه آثار مهم سینمای ایران نابود نشدهاند. بعضی هنوز جایی وجود دارند، اما گویی حق دیده شدن از آنها گرفته شده است.«ملکوت» خسرو هریتاش، اقتباسی درخشان از رمان بهرام صادقی، یکی از همین نمونههاست. فیلم فقط یک بار در جشنواره بینالمللی فیلم تهران نمایش داده شد و بعد ناپدید شد. سالهاست گفته میشود نسخهای از آن در آرشیو فیلمخانه ملی نگهداری میشود، اما امکان دسترسی عمومی به آن وجود ندارد و حتی بسیاری از پژوهشگران سینما نیز فرصت تماشایش را پیدا نکردهاند.
سرنوشت برخی دیگر از آثار مهم هریتاش نیز چندان روشن نیست. فیلمهایی که بخشی از جریان موج نوی سینمای ایران را شکل دادند، امروز بیشتر در مقالهها و خاطرهها زندگی میکنند تا روی پرده نمایش.برای یک اثر هنری، دیده نشدن تفاوت زیادی با نابودی ندارد. فیلمی که امکان نمایش، پژوهش و گفتوگو درباره آن فراهم نباشد، بهتدریج از حافظه فرهنگی جامعه کنار میرود. نسل تازه فیلمسازان دیگر آن را نمیبینند، منتقدان نمیتوانند دوباره دربارهاش بنویسند و مخاطبان، فقط نامش را میشنوند.
آرشیوهایی که آرامآرام فرو میریزند
بخش بزرگی از حافظه تصویری ایران، اصلاً در اختیار نهادهای رسمی نیست. هزاران حلقه فیلم هشت، شانزده و سیوپنج میلیمتری در خانه فیلمبرداران قدیمی، خانواده تهیهکنندگان، انبار سینماهای متروک و مجموعههای شخصی نگهداری میشوند؛ آرشیوهایی که بسیاری از آنها حتی فهرست دقیقی ندارند. هر بار که صاحب یکی از این مجموعهها از دنیا میرود، این نگرانی هم زنده میشود که آیا وارثان از ارزش آنچه در اختیار دارند آگاه هستند؟
چند حلقه فیلم همراه وسایل قدیمی دور ریخته شدهاند؟ چند نگاتیو زیر فشار رطوبت و گرما به مادهای چسبناک و غیرقابل بازیابی تبدیل شده است؟ پاسخ این پرسشها را کسی نمیداند. در بسیاری از کشورها، آرشیوهای خانگی بخشی از میراث ملی محسوب میشوند. نهادهای تخصصی به سراغ صاحبان این مجموعهها میروند، آثار را شناسایی میکنند، نسخه دیجیتال تهیه میکنند و اصل فیلم را در شرایط استاندارد نگهداری میکنند. دلیل این تلاش روشن است؛ تاریخ یک ملت فقط در اسناد مکتوب زندگی نمیکند، در تصویر هم نفس میکشد.
پیش از خاموش شدن آخرین قاب
نجات فیلمهای قدیمی، پروژهای برای علاقهمندان سینما نیست، مسئولیتی فرهنگی است. هر حلقهای که مرمت میشود، بخشی از حافظه جمعی یک کشور را حفظ میکند و هر روز تأخیر، احتمال نابودی بخشی از این میراث را بیشتر میکند. سینمای ایران، بیش از هر زمان دیگری به یک برنامه ملی برای شناسایی، مرمت، دیجیتالسازی و دسترسپذیر کردن آرشیوهای تصویری نیاز دارد؛ برنامهای که در آن فیلمخانهها، دانشگاهها، مجموعهداران، خانواده هنرمندان و نهادهای فرهنگی کنار هم قرار بگیرند. شاید سالها بعد، پژوهشگری برای شناخت تهران امروز، شیوه زندگی مردم، چهره بازیگران یا حتی رنگ خیابانهای این دوران، به فیلمهایی رجوع کند که امروز در قوطیهای فلزی خاموش خوابیدهاند.
بزرگترین خطر برای سینمای ایران، فیلمی نیست که مجوز نمایش نگرفته یا سالها توقیف مانده است. خطر واقعی، فیلمی است که همین حالا در انباری تاریک، دور از چشم همه، آرامآرام در حال پوسیدن است، بیآنکه کسی حتی بداند هنوز وجود دارد. اگر امروز برای نجات این قابها کاری انجام نشود، فردا دیگر چیزی برای بازگرداندن باقی نخواهد ماند.








