
هفت صبح| یک سال قبل رسیدگی به قتل زن ۴۰سالهای به نام فرنوش با اعلام از سوی همسایههای او توسط تیم جنایی کلید خورد. ماجرا از جایی آغاز شد که یکی از همسایههای فرنوش در تماس با مأموران پلیس خبر از وقوع درگیری پر سر و صدا در خانه فرنوش و همسرش داد. این فرد گفت: زن و شوهری که در همسایگی ما زندگی میکنند خیلی وقتها با همدیگر جر و بحث و دعوا دارند و ما بارها صدای درگیری آنها را شنیدهایم؛ اما امروز صدای درگیری فیزیکی آنها به حدی بالاست که حدس میزنیم فاجعهای در حال رخ دادن باشد؛ چون صدای کوبیده شدن پا به زمین به نشانه درخواست کمک به گوش میرسد. با اعلام این گزارش مأموران انتظامی خیلی سریع خودشان را به محل درگیری رساندند و رسیدگی به ماجرا آغاز شد.
کشف جسد
مأموران بعد از حضور پشت در آپارتمان فرنوش با مقاومت شوهر ۷۰ساله او برای گشودن در مواجه شدند و با دستور قضایی در را باز کردند.در همان لحظه اول با جسد فرنوش که کف اتاق خواب افتاده بود مواجه شدند و با توجه به اینکه به جز شوهر فرنوش شخص دیگری در خانه حضور نداشت و همسایهها شهادت دادند که صدای درگیری را شنیده بودند؛ به این ترتیب مرد سالخورده بازداشت شده و توسط بازپرس ویژه قتل تحت تحقیقات قرار گرفت. متهم در همان بازجویی ابتدایی به قتل همسرش در جریان درگیری اعتراف کرد. با تکمیل تحقیقات و صدور کیفرخواست متهم در شعبه هشتم دادگاه کیفری یک استان تهران پای میز محاکمه رفت.
در دادگاه
در ابتدای محاکمه وکیل پسر فرنوش به عنوان ولی دم پرونده تقاضای قصاص متهم را کرد. سپس نوبت به متهم رسید که در برابر اتهام مباشرت در قتل عمدی همسرش از خود دفاع کند.
شوهر فرنوش در دفاع از خود گفت: «بعد از مرگ همسر اولم چند سالی تنها بودم تا اینکه با فرنوش آشنا شدم. او از من سی سال کوچکتر بود و در ابتدا بهخاطر همین اختلاف سنی برای ازدواج با هم تردید داشتیم. اما در نهایت تصمیم به ازدواج گرفتیم. فرنوش از همسر اولش جدا شده بود و تنها فرزندش خیلی کم با او ارتباط داشت. ۴ فرزند من هم دیر به دیر به خانهمان میآمدند برای همین کسی در جریان اختلافات شدید من و فرنوش نبود.»
متهم ادامه داد: «فرنوش زن بداخلاقی بود و دست بزن داشت. او به بهانههای مختلف من را کتک میزد؛ ولی من برای اینکه اوضاع زندگیمان متشنج نباشد حرفی نمیزدم تا عصبانیت او فروکش کند.»
او در مورد روز حادثه گفت: «آن روز من در خواب بودم که فرنوش بالای سرم آمد تا بیدارم کند؛ اما این کار را با فریاد انجام داد و لگد محکمی به من زد. من با تپش قلب و اضطراب از خواب پریدم و همین حالت بدنی به من استرس بدی وارد کرد که باعث خشم شدید من هم شد. برای همین پتویی که رویم انداخته بودم روی صورت فرنوش انداختم و با او درگیر شدم.
همسرم که نمیتوانست صدایش را بلند کند دست و پا میزد و من از شدت عصبانیت بی آنکه قصد کشتن او را داشته باشم یا به عواقب اقدامم فکر کنم از روی پتو گلو و دهانش را فشار میدادم. چند دقیقه این جدال بین من و فرنوش ادامه داشت تا اینکه ناگهان بدنش سست شد و روی زمین افتاد. آن وقت بود که من فهمیدم فرنوش جان خودش را از دست داده و خفه شده است. اما من نمیخواستم او را به قتل برسانم و در لحظه بیدار شدن از خواب هنوز هوشیاری کاملی نداشتم تا درست فکر کنم. بعد هم شنیدم که مأموران پلیس پشت در خانهام هستند و نمیدانستم باید چه کنم. میدانستم که اگر در را باز کنم دستگیر میشوم و حالا به چشم یک قاتل به من نگاه میکنند که مرگ در انتظار اوست. نمیتوانستم تصمیم درستی بگیرم و خشکم زده بود و بالاخره مأموران خودشان با شکستن قفل در وارد خانه شدند و دستگیرم کردند.»
قاضی گفت: «اما تو ۱۵ سال قبل همسر اولت را نیز به قتل رساندی و آن زمان فرزندانت به عنوان ولی دم پرونده اعلام گذشت کردند و با گذراندن دوران حبس آزاد شدی. حالا دوباره دست به جرم قتل زدهای. درباره این اتفاق مشابه چه میگویی؟»
متهم گفت: «من از جزئیات ماجرای مرگ همسر اولم چیز زیادی به خاطر ندارم.»
قاضی گفت: «این موضوع در سابقه قضایی تو ثبت شده است.»
متهم گفت: «همسر اولم به من خیانت کرده بود و برای همین از او انتقام گرفتم؛ اما از آن ماجرا سالهای زیادی گذشته است و من درست به خاطر ندارم که چه اتفاقی افتاد.»
قضات دادگاه بعد از شنیدن دفاعیات متهم برای صدور رای وارد شور شدند.








