
هفت صبح| سال گذشته زن جوانی به نام آزیتا با مراجعه به پلیس مفقود شدن همسرش را اعلام کرد و گفت:«صبح امروز من و شوهرم برای انجام کاری به یک دفترخانه رفتیم و بعد از انجام کارمان در مسیر بازگشت به خانه بودیم که شوهرم گفت جایی کار دارد و از من خواست پیادهاش کنم.شوهرم پیاده شد و دنبال کارش رفت اما بعد از آن موبایلش خاموش شد و دیگر از او خبری ندارم.» بلافاصله تحقیقات برای یافتن ردی از مردجوان به نام مهران آغاز شد و مشخص شد او به دلیل یک تصادف شدید در بیمارستان بستری شده و آسیبهای خیلی شدیدی دیده است.
شکایت از همسر
در حالی که سطح هوشیاری مهران به شدت پایین بود و شکستگیهای متعدد نیز داشته و به کما رفته بود؛ اما بعد از گذشت شش هفته بهطرز معجزه آسایی از مرگ نجات پیدا کرد و با اقدامات درمانی کادر درمان به هوش آمد.
مرد جوان بعد از اینکه بهبودی نسبی پیدا کرد از همسر خود به اتهام شروع به قتل شکایت کرد.او در طرح گزارش ابتدایی شکایت خود به ماموران گفت:«کسی که من را با ماشین زیر گرفت و چنین بلایی بر سرم آورد آزیتا بود. ما با همدیگر اختلافات دنبالهدار داشتیم و صبح روز حادثه من خانهمان را به نام او صلح عمری کردم. وقتی آزیتا مطمئن شد که بعد از مرگم خانه به نام او میشود نقشه قتلم را کشید اما من معجزه وار از مرگ نجات پیدا کردم.»
با طرح این شکایت تحقیقات برای صحت سنجی ادعای شاکی آغاز شد و با ادله و مستندات به دست آمده، آزیتا بازداشت شده و در شعبه پنجم دادگاه کیفری یک استان تهران از خود دفاع کرد.این در حالی بود که فرزندان آزیتا و مرد غریبهای که با او در ارتباط بود به عنوان شهود در دادگاه حضور پیدا کردند.
در دادگاه
در ابتدای جلسه رسیدگی مهران به عنوان شاکی پرونده در طرح مجدد شکایت خود جزئیات اختلافات با همسرش را بازگو کرد و گفت:«من و همسرم از مدتها قبل با همدیگر اختلافات شدید داشتیم و آزیتا بابت هر چیزی بهانهگیری میکرد و دعواهای شدید راه میانداخت تا اینکه مدتی قبل از این حادثه یک روز صدای او را شنیدم که در اتاق با صدای آرام با کسی حرف میزد و گریه میکرد.گوشم را تیز کردم و شنیدم که میگفت من متاهلم و خواستگاری کردن تو از من به جایی نمیرسد.»
مهران ادامه داد:«از آن روز اختلافات بین من و همسرم شدت گرفت.از او پرسیدم ماجرا چیست و او گفت مردی به نام منصور که دوست یکی از دوستان صمیمی من است، از مدتی قبل به من ابراز علاقه کرده و گفت قصد خواستگاری از من دارد.من هم برایش توضیح دادم که متاهلم.»
شاکی در ادامه طرح شکایت خود گفت:«وقتی ماجرای رابطه آزیتا با منصور را فهمیدم مشکلات ما عمیقتر شد اما ما دو دختر نوجوان داریم و نمیخواستم زندگیمان خراب شود.آزیتا میگفت باید از آینده خود مطمئن باشد و من به او گفتم خانه را به نامت میکنم تا دیگر نگران آینده خودت نباشی. میخواستم او به زندگی دلگرم شود اما او درست یک ساعت بعد از اینکه مطمئن شد بعد از مرگ من خانه را صاحب میشود؛ چنین بلایی سرم آورد.»
مهران درباره روز حادثه گفت:«آن روز وقتی از دفترخانه بیرون آمدیم قرار بود دنبال دخترهایمان رفته و آنها را مدرسه ببریم که باز هم به خاطر موضوع منصور بحثمان شد.در همان حین آزیتا یک قرص از کیفش بیرون آورد و به من داد و گفت قرص فشارت را بخور.من هم واقعا فکر کردم که دارویی است که دکتر یک ماه پیش برای بالا رفتن فشار خون برایم تجویز کرده بود برای همین آن را خوردم اما همان موقع سرم گیج رفت و دیگر هیچ چیزی نفهمیدم.وقتی چشمم را باز کردم در بیمارستان بودم و پرستاران به من گفتند که تو یک ماه در کما بودی و تصادف کردهای اما من چیزی از تصادف به خاطر نداشتم.آخرین تصویری که در ذهنم بود همان قرصی بود که خوردم.جمجمه و دندههایم خرد شده بود و پزشکان میگفتند سطح هوشیاری من به سه هم رسیده بود و معجزه وار نجات پیدا کردم.»
در حالی که کارشناسان پلیس عمدی بودن تصادف را تایید کرده بودند،شاکی ادامه داد:«خودروی ما پراید وانت بود و به من گفتند ماشینی شبیه یک خودروی باری تو را زیر گرفته که مطمئنم کار همسرم بوده.در خون من داروی خواب آور هم پیدا شده بود که تاثیر همان قرصی است که آزیتا به من داد.»
بعد از مهران دختر بزرگ او به عنوان یکی از شهود پشت تریبون قرار گرفت و گفت:« پدر و مادرم همیشه با هم دعوا میکردند.صبح روز حادثه من مادرم را دیدم که از کابینت خانه دارو برداشت گفتم چه دارویی میخواهی گفت سر درد دارم ولی دارو را در کیفش گذاشت. بعد با پدرم به دفترخانه رفتند اما مادرم تنها برگشت. من و خواهرم سراغ پدر را گرفتیم گفت که پدرتان قهر کرده و رفته. کفشها و لباسهایش گلی بود و خیلی مضطرب به نظر میرسید.»
دختر کوچک مقتول هم گفت:«من هم دیدم که مادرم دارویی از کابینت برداشت. او وقتی برگشت آشفته بود.»
سپس منصور در جایگاه قرار گرفت او گفت: «آزیتا به من گفت که شوهرش را زیر گرفته است و فکر میکرد شوهرش مرده است.قبلا هم به من گفته بود که از اعتیاد شوهرش گله دارد و میگفت باید او را بکشم چون راضی به طلاق نمیشود.او ماشین خرید و فروش میکرد یا گاهی زمین خرید و فروش میکرد و در این معاملات با او همکاری داشتم اما ما رابطه عاطفی با هم نداشتیم.»
وقتی نوبت به متهم رسید او در دفاع از خود گفت:«من اتهام را قبول ندارم. دخترانم تحت تاثیر خانواده پدریشان صحبت میکنند. من و شوهرم اختلاف داشتیم چون شوهرم هروئین و شیشه مصرف میکرد. وقتی نشئه میشد اصلا متوجه نبود چه میکند.او بارها من را به شدت کتک زده بود و تهدید به طلاق میکرد اما بعد دوباره میگفت هرگز طلاقت نمیدهم.من حتی نمیتوانستم کنترلش کنم از خانه بیرون نرود. خیلی پیش میآمد که چند روز از خانه بیرون میرفت ونمیآمد. من وقتی نمیتوانستم او را کنترل کنم به خانه مادرشوهرم میرفتم اما در آن دوران خواهرشوهرم که خارج از کشور زندگی میکرد به ایران آمده بود و در خانه مادرش بود.برای همین من چیزی به آنها نگفتم. اما من برای قتل شوهرم کاری نکردم. »
وی درباره روز حادثه گفت:«آن روز شوهرم باز مواد مصرف کرده بود و من نتوانستم کنترلش کنم از ماشین پیاده شد و رفت من سعی کردم جلوی او را بگیرم نشد. وسط اتوبان بود کاری از من بر نیامد. دارویی هم که به شوهرم دادم داروی فشار خون بود.حرفهای بچههایم ضد و نقیض است.یکی می گوید کفشهای مادرم گلی بود و یکی دیگر میگوید سر و وضعش تمیز بود. با اینکه من وسواسی هستم و امکان دارد با کفش گلی داخل خانه بروم.»
در اینجا دختر بزرگ آزیتا گفت:« مادرم دروغ میگوید او وسواسی نبود و هیچ کاری در خانه نمیکرد. من و خواهرم کارهای خانه را میکردیم. پدرم هر روز ما را به مدرسه میبرد و برایمان صبحانه آماده میکرد. روز حادثه وقتی من دیدم با کفشهای گلی آمد گفتم چرا اینطوری هستی چه شده جواب درستی نداد. کفشها را با همان وضعیت به خانه آورد گفتم اینطوری نیا من دوباره باید خانه تمیز کنم ولی آنقدر آشفته بود که جواب درستی نداد.»
قضات دادگاه بعد از شنیدن دفاعیات متهم برای صدور رای وارد شور شدند.







