روزنامه هفت صبح، اشکان عقیلی‌پور | آقا اثرات اوضاع واویلای اقتصادی و در پی آن بیکاری، داره خودش رو نشون میده و فقط یکی از این اثرات، به‌وجود اومدن یک شغل جدیده و اون هم شغلِ دادن روحیه به بقیه. یعنی از تعداد بسیار معدودی که با توجه به مطالعه و تحقیق و تجربه، حرفی برای گفتن دارن که بگذریم، کسانی هستند که متوجه شده‌اند تو زندگیشون اصلا «نمی‌تونن» و تنها کاری که میشه کرد اینه که به بقیه بگن «تو می‌تونی…».

الان هم اینجوریه که در هر حفره و صفحه اجتماعی‌ای سرک بکشی، یک نفر داره هوار می‌کشه یا تایپ می‌کنه که: «تو می‌تونی… تو می‌تونی…»دوستی دارم که از مشخصات یک سخنران روانشناس انگیزشی، فقط یک صدا داره… یعنی صحبت معمولی‌اش بدون میکروفن، برای معرفی بازیکنان در استادیوم آزادی کفایت می‌کنه…

نمی‌دونم چه کتابی خونده یا چه فیلمی دیده که بهش الهام شده باید در این روزها به کلیه دور‌و‌بری‌هاش انگیزه بده و چون هنوز به اون مرحله از پیشرفت نرسیده که وارد یک فرهنگسرایی جایی بشه، جلساتش رو وسط خیابون یا هر جایی که بتونه گیرت بندازه برگزار می‌کنه…

چند روز پیش، در حالی‌که داغِ خرید میوه بر جان داشتم و باورم نمی‌شد بابت دو تا کیسه‌ای که دستم بود ۸۰ هزار تومان داده‌ام، سر پیچ کوچه با‌هاش سینه به‌سینه شدم…در قیامتِ قیمت‌ها، فقط ایشون رو کم داشتم که داشت خودش رو گرم می‌کرد که یه روحیه حسابی‌ای بهم بده: «خوبی؟… خبری ازت نیست. همه‌چیز عالی هست یا نه؟… عالی هست یا نه؟…»

برای این‌که مردم فکر نکنند ما دعوامون شده، سریع جوابشو دادم و سعی کردم او را هم به صدایی پایین‌تر و آرامش دعوت کنم:
-«قربانت. قربانت. تو خوبی؟…»/ «عااالی.»/ «خب خدارو شکر. خوشحال شدم دیدمت.»/ «کجا؟…» این «کجا» رو جوری گفت که رهگذران فکر کردند بنده موبایل دوست عزیزم رو قاپیدم و ایشون هم مچ من رو در حین ارتکاب جرم گرفته.

-«مرخص میشم با اجازه‌ات.»/ «فقط یه چیز بگو برو… حال دلت چطوره؟…» و من اشتباه کردم و در جواب این سوال گفتم: «اِی… می‌گذرونیم دیگه… این روزها که نمیشه خوب بود.» نعره‌ای کشید که احساس کردم موهایم کز خوردند… -«این چه حرفی بود زدی… معلومه که میشه خوب بود. عالی باش. بخند. تو می‌تونی… می‌دونم که می‌تونی.»/ «آروم‌تر حالا. چشم… ناراحت نشو.»/ «چرا میگی اِی؟ آخه چرا میگی اِی…»/ «باشه. هوار نکش توروخدا… اشتباه کردم گفتم اِی.»

خلاصه با اون صدای فیل‌افکنش، همون وسط خیابون مجابم کرد که دیگه نباید بگم «اِی».چند روز بعد از مراسم توبه «اِی» گفتن، منتظر تاکسی بودم که از آن سمت خیابان، صدای داد و فریادی بلند شد. چون این روزها خوشی خاصی ندارم، همین دیدن دعوا رو هم غنیمت شمردم. همین دوستم بود که با یک راننده تاکسی دست به یقه شده بود…

خب تکلیف صدای این دوست ما که مشخصه؛ ولی نکته مهم این بود که صدای راننده تاکسی، دو‌تای صدای این دوست ما بود و کلام این رفیق ما در کنارش همچون نق‌نقِ نوزادی می‌نمود. یقه‌گیری به‌خاطر گرفتن کرایه اضافه بود و دوستِ انگیزشی می‌فرمود که این مسیر، مسیرِ هر روزشه و کرایه، این نیست و جناب راننده هم با الفاظی نه‌چندان محترم، توضیح می‌دادن که این بچه‌سوسول انگار دیروز از سوئیس تشریف آورده و خبر نداره دنیا دست کیه…

منطق جناب راننده بسیار محکم و بر مبنای تحلیلی کارشناسانه بود:-«آخه فلان فلان شده… دلار و طلا و نون و سیگار قیمت دیروزه که حالا کرایه تو، کرایه دیروز باشه؟» دوست انگیزشی که همه‌جوره، هم از لحاظ قدرت صدا و هم از لحاظ منطق، کم آورده بود، نمی‌دونست چجوری بحث رو جمع کنه و فقط شاخ‌و‌شونه می‌کشید. یک نفر از داخل جمعیت که ظاهرا از این نیروهای جدید‌التاسیس انگیزشی بود، رفت که مثلا میونه رو بگیره:

-«دوستان… آروم باشین… نفس عمیق بکشین… تا ۱۰ بشمرین و بدونین که در این روزهای سخت، این ما هستیم که…»
دوست انگیزشی من که دید گیرِ یک انگیزشیِ دیگه افتاده، خونش دوباره به جوش اومد: -«برو عمو جووون… من خودم استاد این مزخرفاتم… روزی به صد نفر از این خزعبلات و اراجیف تحویل میدم… تو نمی‌خواد به من درس بدی… ولم کنین ببینم حرف حساب این یارو چیه…»…

برای پیگیری اخبارکاربران ویژه - تک نگاریاینجا کلیک کنید.