روزنامه هفت صبح، آرش خوشخو | پدرم علاقه داشت که بچه خردسال خود را در جریان تمام امور انقلاب قرار دهد. پس یک برنامه دیگر به جمعه‌های «سینما و پارک و چلوکباب» اضافه شده بود. جمعه صبح اول مرا به محل‌های درگیری شب گذشته معترضین و گاردی‌ها می‌برد و با هیجان لکه‌های خون روی در و دیوار و یا خرده‌های سبز رنگ باقی‌مانده از مغزهای متلاشی را به من نشان می‌داد.

خب طی تابستان و پاییز ۵۷، تعداد زیادی در سراسر کشور با گلوله‌های گاردی‌ها کشته شدند. بعدها فهمیدم که آمار شهدای انقلاب طی سال ۵۶ و ۵۷ کمی بیشتر از ۳هزار نفر بوده که مثلا در مقایسه با آمار انقلاب الجزایر عددی بسیار ناچیز است. و این آمار که در قطعه شهدای بهشت زهرا ۷۵۴ قبر مربوط به شهدای انقلاب ۵۷ در تهران است. و این‌که شهدای مردمی در نبردهای ۲۱ و ۲۲ بهمن کمتر از ۱۲۰نفر بوده‌اند که برای یک نبرد مسلحانه در جهت تغییر یک حکومت مستقر، عدد بزرگی نیست.

برگردیم سر ماجرا: پدرم به هرحال روزنامه‌نگار بود و می‌خواست در بطن همه اتفاقات باشد و در این میان با هیجان تغییر و تحولات را دنبال می‌کرد و من هم در بسیاری مواقع همراهش بودم. مثلا در زمستان ۵۷ یک خبرنگار ایتالیایی در جریان تظاهرات گلوله خورد و مجروح شد و در عیادت نماینده‌های مطبوعات از او، پدرم مرا هم با خود برد. به دیدار یک ایتالیایی کوچک‌اندام زیر ماسک اکسیژن. یکی دو روز بعد این خبرنگار مرد.

یا در ماجرای بیعت نماینده‌های مطبوعات با اعضای شورای انقلاب مستقر در مسجد دانشگاه تهران بازهم من همراه پدرم بودم و در همان سن با چند روحانی که فکر کنم آیت‌الله مطهری و آیت‌الله بهشتی بودند، بیعت کردم! یا در جریان ملاقاتشان با رضا براهنی که باز هم من حضور داشتم و یادم است در همان دوره کودکی چقدر این مرد به‌نظرم خودپسند آمده بود، شاید هم این احساس به‌خاطر شیوه خاصی بود که در ادای اسم‌های خارجی داشت.

نمی‌دانم به هرحال براهنی که بارانی لیمویی پوشیده بود و کلاه پشمی خاکستری بر سر داشت، چنین تاثیری روی من گذاشت. و در تمام سال‌های بعد در خواندن هر شعر و داستان و یادداشتی از او این برداشت دوران کودکی‌ام مرا رها نمی‌کرد و در قضاوتم تاثیر می‌گذاشت. عجب موجود عجیبی است این آدمیزاد!

الان که تیترهای روزنامه‌های دوران انقلاب را می‌بینم تعجب می‌کنم از میزان یاغیگری این روزنامه‌ها و همراهی جسورانه‌ای که با مردم داشتند. در واقع همه معتقد بودند که کار پهلوی تمام است. یکی از تیترها و عکس‌های مشهور صفحه اول کیهان، عکس مبهم شلیک یک سرباز به یکی از معترضین در داخل یک خیابان بن‌بست بود و تیتر قشنگی که پدرم یک‌جورهایی آن را کار خودش می‌دانست:‌ نزن سرباز! (البته این تیتر مدعیان دیگری هم دارد)

این پاییز و زمستان ناگهان تامین نفت هر خانه‌ای به یک معضل بزرگ بدل شده بود. اعتصاب شرکت نفت موجب شد تا نفت ارزش طلا پیدا کند. و یکی از مشغله‌های ما بچه‌های هفت، هشت ساله رفتن دم شعبه‌های پخش نفت و قرار دادن پیت‌ها و دبه‌ها در صفی طویل بود و بعد حمل این پیت‌ها و دبه‌ها به خانه. ده لیتری‌ها و بیست لیتری‌ها.

و برگشت به خانه با دستانی که از سرما و همچنین وزن این پیت‌های نفت سرخ شده بود و ورم کرده بود. و البته زمستان خیلی سردی نبود. اتفاق جالب دیگر آن روزها دستگیری پدرم و چهار مطبوعاتی دیگر در اوایل بهمن ۵۷ بود که اسم و عکسشان در صفحه اول کیهان هم منتشر شد و خب ۴۸‌ساعت در پادگان باغشاه بازداشت بودند و آزاد شدند و پدرم در صفحه اول کیهان همان روزها یک مقاله تند و پرشور انقلابی درباره این بازداشت نوشت که جملات اولش درباره طنین صدای الله‌اکبر تظاهرات‌کنندگان برای این پنج زندانی بود.

شب بیست و یک بهمن؛ من و مادرم خانه خاله‌ام بودیم. در خیابان حقوقی زیر پل‌چوبی. و شب عجیبی بود. صدای گلوله و انفجار لحظه‌ای قطع نمی‌شد. تقریبا تا صبح بیدار بودیم و با اضطراب انتظار می‌کشیدیم. یک جنگ خیابانی تمام‌عیار بود. فردایش مردم ریخته بودند زیر پل‌چوبی در خیابان شاهرضا و اطلاعات شب گذشته را با هم ردوبدل می‌کردند.

هوا آفتابی و نیمه‌گرم بود. یکی از پایه‌های پل بر اثر برخورد یک تانک به شکل عجیبی خم شده بود. ساعت حکومت نظامی را تا ساعت ۴ بعدازظهر جلو کشیده بودند. خبر آمد که آیت‌الله طالقانی از عموم مردم خواسته که به خانه‌هایشان بازگردند اما بلافاصله آیت‌الله خمینی در اعلامیه‌ای از عموم مردم خواست که در خیابان‌ها بمانند.

خاطره دیگرم به حضور یک سرباز فراری برمی‌گردد که یک پایش لنگ می‌زد و با هیجان از ما تقاضای آب کرد و غذا. لباس شخصی تنش بود و می‌گفت از نیروهای گارد بوده و فرار کرده. یک بادگیر سرمه‌ای تنش بود. روز ۲۲ بهمن بعد از سقوط حکومت بود که دایی‌ام به خانه ما آمد. درجه‌دار نیروی دریایی بود اما کل روز را در بین نیروهای مردمی برای تصرف پادگان عشرت‌آباد جنگیده بود. صدایش گرفته بود و می‌گفت گوش‌هایم دارند زنگ می‌زنند از بس شلیک کردم. خداحافظ

آخرین تحولاتکاربران ویژه - تک نگاریرا اینجا بخوانید.