روزنامه هفت صبح، یاسر نوروزی| ‌مشت بزن زیر فک هم‌محلی،‌ جفتک بینداز به آن یکی، زیرپایی بگیر برای این یکی یا اصلا شیطنت را کنار بگذار، بیا یار بکشیم، گل‌کوچیک بزنیم تیغی، هفت سنگ بکاریم یا ریه‌ها را پر کنیم از هوای شر و شلوغ و بلند بگوییم زووووووووووووو… من از درس و مدرسه بیزار بودم. به هیچ‌کدام‌شان علاقه‌ای نداشتم و هر چه خواندم به خاطر ترس از تنبیه و زجر و توبیخ معلم بود.

یعنی جمعه شب‌ها، شب‌های عزاداری من بود. چون درس‌ها را عموما به شکل انواع دروغ می‌دیدم؛ یک مشت روابط کاغذی، نصیحت‌های کاهی، رنگ‌های آبکی، جهان مقوایی. درحالی‌که زندگی آن بیرون هر لحظه در اوج شکوفایی بود، در اوج تجلی. اما تو مجبوری؛ مجبوری نسخه‌های تکراری زندگی را توی درس‌ها پی بگیری، به خاطر بسپاری و بدتر اینکه بابت حفظ کردن بخشی از آن جهان کپی، نگرانی کنی.

مادرم می‌گفت: «یاسر، تو بچه‌ای بودی که هیچ‌وقت سر درس و مشق ما رو اذیت نکردی»! راست هم می‌گفت. همیشه روی پای خودم بودم، زجر و آزار درس و مدرسه را یدک کشیدم با خودم، از درون شبیه خاک تشنه، فرونشستم. تنها کلاسی که دوست داشتم، ورزش بود و نقاشی؛ درس‌های آزادی. مابقی، زندان و فلاکت بود و جایی برای مسدود کردن ریه‌ها بود.

فقط ساعتی تو احساس نفس کشیدن داشتی که مدادهای رنگی ارزان‌قیمت را، نیم‌خورده و شکسته را، از توی کیف دربیاوری، شروع کنی به نقاشی. قبل از مدرسه حتی نقاشی می‌کردم و تمام دفترهای سفید آن روزهایم پر است از اسب؛ اسب‌ها در دشت‌های رها، گوزن‌های گریزپا، آهو و پرندگان در پهنه‌ای آبی، دسته‌جمعی یا تنها. درخت چنار، گل شیپوری و دایره‌ای زرد که خورشید می‌داد و جان می‌داد به تمام حیات کاغذی.

نقاشی‌های کودکی‌ام پر از این‌هاست. چند وقت پیش که ورق می‌زدم، یکی از دفترها، تماماً پُرِ اسب بود؛ اسب‌های قهوه‌ای، سفید، سیاه و حتی ارغوانی، صورتی، بنفش‌آبی. عجیب اینجا بود در حال چرا نمی‌کشیدم. در تمام صفحه‌ها انگار دویده بودم. همه را دونده کشیده بودم. در یکی از آن‌ها اما طرحی بود از اسبی زیر باران، بدون سوار. با مداد مشکی، سر و یال را شکل داده بودم و چشم‌هایی برایش گرد کرده بودم با مردمک‌های سرمه‌ای.

کودکانه اما ابری بود که بالای سرش کشیده بودم؛ ابری کوچک که صاف و مستقیم آمده بود سر اسب و فقط آنجا باران داشت. با مداد رنگی آبی، خط به خط، ذرات ناگهانی باران کشیده بودم. یک «ایستاده ‌در بارانِ» مادیان کشیده بودم.

در آن لحظه هیچ جای جهان کاغذ، باران نمی‌بارید جز سر اسب من. آسمان طراوتی شخصی انگار فقط به او می‌داد. در تمام خشکی پیرامون، شعفی بی‌واسطه را فقط برای او داشت. باران، آن ابرِ آبی آسمان، فقط برای اسب من بود، برای من بود و تا لحظه مرگ کنارم می‌ماند.

آخرین تحولاتکاربران ویژه - تک نگاریرا اینجا بخوانید.