روزنامه هفت صبح، اشکان عقیلی‌پور | آقا یک جمله خیلی معروفی هست که فکر می‌کنم یا همه‌مون بارها و بارها از زبان دیگران شنیدیم یا خودمون گفتیمش. اون هم این جمله‌اس که‌: «من اصلا اعتقادی به فال و این چیزها ندارم. ولی یک نفر رو می‌شناسم که…». و تمام ماجرا بعد از همین «یک نفر رو می‌شناسم که» شروع میشه…

گوینده این جمله، که یا خودمون هستیم یا شخص دیگه، بعد از این «یک نفر رو می‌شناسم که»، توضیحاتی مفصل از شخصی ارائه میده که به‌واسطه فال، گذشته و حال و آینده‌ات رو میاره جلوی چشمات و از اونجایی که قبلش هم توضیح داده‌ایم که اعتقادی به این داستان‌ها نداریم و از بیخ و بن همه‌رو خرافات می‌دونیم، بنابراین اعتباری می‌دهیم به اون شخص خاصی که تافته‌ای‌ست جدابافته…

این یک نفر، یه چیزی تو مایه‌های همون یک نفر سیگاری‌ای هست که همه در اطراف خودشون می‌شناسن که ۷۰‌سال سیگار کشیده و الان هم ۹۰‌سالشه و هیچ مشکلی هم نداره… یا همون یک نفرهایی که بازاریاب‌های شرکت‌های هرمی می‌گفتن که یک‌شبه اینقدر پولدارشده که حتی وقت نمی‌کنه کارتن خالیِ اجناسی که می‌خره رو بندازه دور… بگذریم…این‌رو خواستم بگم که من هم اتفاقا اصلا اعتقادی به فال و این چیزها ندارم، ولی…

دیروز در جمعی دوستانه بودیم که حرف به همین داستان کشید… خدارو شکر اکثریت حضار، یه‌دونه از اون یک نفرها داشتند و اصرار داشتند که فقط همون اون یه‌دونه خودشونه که می‌تونه زیر و بمِ زندگیت رو بریزه بیرون… خب، بیکاری بیش از حد، این معضلات رو هم به همراه داره و نتیجه بحث بر این شد تا زمانی‌که فرصت اجازه میده، از اون یک نفرهای هر کسی دعوت کنیم تا تشریف بیارن و تکلیف زندگی‌هامون رو روشن کنن…

مَثَلِ هم فاله و هم تماشا برایم عینیت گرفته بود. البته این جلسه حاوی نکته بسیار آموزنده‌ای برای من بود که وظیفه خودم دونستم باهاتون درمیون بذارم… و اون هم اینکه میزان گرفتاری‌های مردم، با شلوغ بودنِ سرِ این قشر زحمت‌کش، ارتباط مستقیم داره. یعنی اگر در اون فاصله چند ساعته، قصد ملاقات با جناب رئیس‌جمهور رو داشتیم که ماجرای برجام رو برامون توضیح بده، خیلی سریع‌تر موفق می‌شدیم

ولی برای قرار با این عزیزانی که از توی فنجان قهوه می‌خوان تکلیف برامون روشن کنن به مشکل خیلی بزرگی خوردیم. اون هم این بود که وقت نداشتند و به مانند پزشکان متخصص، برای روزهای آینده بهمون وقت می‌دادند… فقط در این بین موفق به زیارت یکی‌شون شدیم که قاعدتا از مقبولیت کمتری برخوردار بود…

عرض کردم که بنده اعتقادی به این‌جور چیزها ندارم، فقط نمی‌دونم چرا بعد از شنیدن حرف‌های ایشون، در به‌در دنبال یه نفر دیگه‌ام که یه‌خورده بهم امید بده، بلکه اثر حرف‌های ایشون رو بشوره ببره.آخه بزرگوار تا نگاهش به فنجون قهوه من افتاد، یه سکوتی کرد و یه سرفه‌ای کرد و بعد از اینکه چند بار نگاهش بین فنجان و صورت من بالا پایین شد، گفت:

- «خب… چیزه… البته که خیره. شما کار خودت رو بکن و امیدوار باش… البته می‌دونی که فال و این‌جور چیزها، مبنای علمی نداره و بیشتر جنبه سرگرمی و تفریح داره… جدی نگیر اصلا…» این ضرب‌المثل رو شنیدین که می‌گن ببین چه عزائیه که مرده‌شور هم به گریه افتاد؟ این همون بود.

تازه‌ترین تحولاتکاربران ویژه - تک نگاریرا اینجا بخوانید.