روزنامه هفت صبح، اشکان عقیلیپور | آقا بدبختی که یکی دو تا نیست. درد که فقط کرونا و گرونی و دلار و سکه و طلا نیست. در حقیقت، اینا که اصلا مشکل نیست.درد واقعی، اون دوستیه که اینقدر برای همهچیز نق میزنه و از اوضاع ناله میکنه که گرونی و کرونا یادت میره و تمام روز رو باید با سردرد سر کنی و هیچ راه گریزی هم ازش نداری.صبحِ سه روز قبل که شمارهاش روی گوشیم افتاد، دچار افت فشار و قند خون شدم. از اونجایی که به خیال خودم، خیلی هم آدم زرنگی هستم، مثلا اومدم یک کار خیلی متفکرانهای بکنم و بعد از سلام و علیک گفتم:
- «شرمنده… من بیرونم. با اجازه سر فرصت بهت زنگ بزنم.»/ «کجایی؟»
با خوشحالی از اینکه موفق شدهام رها شوم، گفتم فلان خیابونم و با تاسف فراوان گفت که: «جدی میگی؟… من هم همونجام. کجاشی دقیقا…»با صداقت تمام، عرض کردم که کجاشم و در اسرع وقت هم خودشو به من رسوند و ترتیب یک ملاقات حضوری مفصل رو داد. آقا اینقدر ناله اقتصادی و سیاسی کرد که سرم گیج میرفت و حساب زمان دیگه از دستم در رفته بود. آزاردهندهترین قسمت ماجرا این بود که هر سی چهل جملهای که میگفت، برای اینکه زهر ماجرا رو بگیره میگفت:
- «حالا سرت رو هم درد میارم…»/ «نهبابا اختیار داری.» و دوباره ادامه میداد و بعد از چند دقیقه دوباره میگفت: «حالا پیش خودت میگی این چقدر حرف میزنه…»/ «نه بابا… لذت میبریم.»و دوباره با تمام قوا پیش میرفت و من هم دقیقا همون جملاتی که ایشون بهعنوان تعارف میگفت، در مغزم تکرار میکردم.خلاصه هی عذرخواهی میکرد که وقتمو گرفته و ادامه میداد. هی میگفت سرت رو درد آوردم و ادامه میداد. هی میگفت پیشِ خودت داری فحش میدی و ادامه میداد.
من که دیگه کمکم به مرز جنون نزدیک میشدم، دیگه جواب نمیدادم و بعد از هر کدام از این تعارفات، فقط سری تکان میدادم که: «قربونِ آدم چیز فهم»… ولی دریغ از سر سوزنی فهم.فکر کنم دیگه عضلاتِ فکش دچار اسپاسم شد که گفت: «خیلی هم وقتت رو گرفتم. دلم پر بود… حالا میبینمت و میشینیم مفصل با هم گپ میزنیم.»اصلا فکر اینکه تازه میخوایم بشینیم و مفصل گپ بزنیم، حالم رو دگرگون میکرد و نمیفهمیدم که «مفصل حرف زدن»، چهجور جهنمی میتونه باشه…
دیروز که دوباره زنگ زد، حدس زدم که بهدنبال اون قرار مفصله اس… بنابراین باز هم از همون حسِ زرنگیم استفاده کردم و در حالیکه در منزل و بر روی کاناپه ولو بودم، گفتم:- «آخ آخ… باز هم شرمنده… بیرونم… من خودم زنگ بزنم؟»/ «کجایی؟» نام پرتترین خیابانی که در اون لحظه به نظرم اومد رو گفتم. با ذوقی کودکانه و پاک گفت: - «ایول… نزدیکم بهت. بابا این چه قسمتیه که ما افتخار پیدا میکنیم هر روز شما رو ببینیم؟»
چون نمیدونستم این چه قسمتیه، گفتم: - «البته با اجازهات من دارم رد میشم از اینجا… الانم هم دیگه… بله دیگه رد شدم. حیف شد…»
جوری از خودم لوکیشن میدادم که انگار سوار بر جت اختصاصیام هستم و نام خیابانها رو پشتسر هم میگفتم و خودم را از مکان مورد نظر، دور و دورتر میکردم…ولی امروز، که باز بهدنبال همون نشستن و مفصل صحبت کردنش میگشت و زنگ زد، با وجود اینکه در همان موقعیت کاناپه محبوبم بودم، ولی دیگه رودست نخوردم. به محض اینکه پرسید کجایی الان، از تجارب گرانبهایم استفاده کردم:
- «تو کجایی؟» / «من تجریشم…» / «ای بابا… من بهشت زهرام. اومدم زیارت اهل قبور… شرمنده… تماس میگیرم.»



