روزنامه هفت صبح، اشکان عقیلیپور | آقا این روزها درددل کردن با آدمها، شدیدا دامنه ریسک بالایی داره… دلیلش هم اینه که اکثرا خودشون رو عالم دهر میدونن و فکر میکنن کلید حل کلیه مشکلات تو مشتشونه و فقط منتظرن یکی رو پیدا کنن و کلیده رو بندازن تو قفل و مشکل رو حل کنن بره پی کارش… اصلا آدم به غلط کردن میافته از حرف زدن با کسی…در کنار یکی از همین عناصر معلومالحال بودم و نق میزدم و مینالیدم از زندگی که آب پاکی رو ریخت رو دستم:
- «داداش… تو افسردگی داری، سنگین.» / «داشتم حرف میزدما…» / «آره… ولی این حرفهای تو کلا نشونه افسردگیه… اون هم از نوعِ سنگین.» / «آقا داشتم یه درددلی میکردم باهات فقط… چی میگی؟» / «همینی که گفتم… افسردگی… سنگین…»
خلاصه که درددل ما نصفهکاره موند و روی «افسردگی» من قفل زد و اصرار که برو پیش مشاور…
- «نمیخوام سراغ مشاور و روانشناس برم… خودم حالمو میدونم.» / «اصلا انگار اخبار رو نمیخونی ها… بیست سی درصدِ مردم افسردگی دارن. خیلی تابلوئه که تو هم جزو همونایی… حالا یه مشاور برو… ضرری که نداره… ولی من نظرم اینه که افسردگی داری.»
خلاصه اونقدر گفت و تلقین کرد که شل شدم… ایشون هم خوشحال از اینکه من را به دامانِ سلامت بر میگردونه، آنلاین یک مشاور پیدا کرد و زنگ زد و وقت گرفت و بعد از ظهرِ اون روز، نشستیم جلوی مشاور:
- «خب… بفرمایین.» / «چی عرض کنم؟» / «از خودتون بگین… از کودکیتون شروع کنین.» / «از اون موقع؟» / «بله… از همون موقع… از هر جایی که یادتون میاد.»آقا ما یک استارتِ محکمی زدیم و از اونجایی که یادمون میومد رو ریختیم رو دایره… فکر کنم به دبستان نرسیده بودم که مشاور محترم فرمود:
- «ممنون… وقتتون تمومه و برای این جلسه کافیه… از منشی وقت بگیرین. جلسه بعد ادامه میدیم.» به لطف مشاور، همون خاطراتی که با هزار بدبختی از سرم بیرون کرده بودم، به سراغم اومد و غمگینتر از قبل، برگشتم خونه. با خودم فکر کردم که حتما دلیلی برای این کار داره و خواسته که لایههای زیرین و نهفته وجودیم رو بکشه بیرون و این حرفها… جلسه بعد با کولهباری از خاطرات زشت و زیبا رفتم سراغش…
- «خب… ادامه بدین حرفاتونو…» / «بله چشم…»
آقا من دوباره شروع کردم حرف زدن و وسط داستان کتک خوردن از ناظم دوران دبیرستان بودم که: - «ممنون… همین کتکی که خوردین رو نگه دارین، بقیهاش برای جلسه بعد…» خب جلسه بعد، از وسطهای کتک شروع کردم دوباره و رفتم و رسیدم به یک داستانهایی و بازهم وسط یکی از اون داستانها دوباره وقتم تموم شد…
خلاصه، یه هشت جلسهای فقط حرف زدم و رسیدم به اینجایی که الان هستم… در این هشت جلسه که کل خاطرات زندگیم رو مرور کردم، اتفاق بسیار مهمی برام افتاد و اون هم اینکه به زندگیم به شکل یک پکیچ نگاه کردم و با یک جمعبندی ساده، اگر یکدرصد هم تا حالا افسردگی نداشتم، از این به بعد، بی برو برگرد افسرده خواهم بود…
خب حالا دیگه نوبتی هم باشه، نوبت مشاور بود که به دادم برسه و از این مهلکهای که برای خودم درست کرده بودم، نجاتم بده:
- «خیلی هم عالی… چقدر خوب که اینقدر خوب تونستی خودت رو شرح بدی… حالا به نظر خودت باید چجوری از شرِ این افکار راحت شی؟… چه کارهایی دوست داری بکنی؟»
خلیی سخت نبود… لیست بلند بالایی از کارهایی که دوست دارم بکنم، گفتم… مشاور مهربان هم یه سری به نشانه تایید تکان داد و گفت:
- «آفرین. همین کارها رو بکن… موفق باشین.»خب، مقداری وقت و راه و اعصاب و پول، قرض داشتم که خدارو شکر ادا شد و من ماندم و خاطراتی که زنده شده…



