روزنامه هفت صبح، اشکان عقیلی‌پور | آقا شما هم مثل من به تکیه کلام آدم‌ها دقت می‌کنین؟… هر کسی، یک کلمه یا شبه جمله‌ای رو بیشتر از تعداد لازم و در جاهای درست و نادرست استفاده می‌کنه و این عملِ کاملا غیر ارادی، به وجودآورنده «تکیه کلام» هست.انسان معمولا در ناخودآگاه‌ترین حالت ممکن که به جزئیات کلامش در هنگام صحبت دقت نمی‌کنه، بیشترین استفاده را از تکیه کلام خاص خودش داره…

حالا چرا راجع به تکیه کلام حرف زدم؟ چون امروز آقای «خواه ناخواه» رو دیدم… آقای «خواه ناخواه » کیه؟… آقای« خواه ناخواه»، دبیرعزیز علوم اجتماعی دبیرستان ما بود که تکیه کلامش «خواه ناخواه» بود… این بزرگوار که از قضای روزگار، نوع درسی که به ما می‌داد، همراه با تکلم بسیار بود و یه تنه باید کل ساعت درسی رو فک می‌جنباند،در هر جمله‌اش یک «خواه ناخواه» می‌گفت و همین مسئله باعث شده بود که تقریبا هیچ‌کس نام خانوادگی واقعی این بنده خدا رو استفاده نمی‌کرد و همه به نام آقای «خواه ناخواه» می‌شناختندش.

این کلمه به عنوان درسی که تدریس می‌کرد هم تسری پیدا کرده بود:- « زنگ بعد چی دارین؟ خواه ناخواه» / «خواه ناخواه رو تجدید شدم…» / « خواه ناخواه یه ۱۰ به من بده، دیگه جستم…» / «بچه‌ها… خواه ناخواه گفت هفته بعد پوست همه تون رو می‌کَنم…»
یکی از تفریحات ما سرِ کلاسِ «خواه ناخواه» این بود که تعداد «خواه ناخواه» هایی رو که می‌گفت می‌شمردیم و این شمارش تبدیل به یک مسابقه بین کلاسی شده بود.رکورد در دست یکی از کلاس‌ها بود که بزرگوار، در ۹۰ دقیقه، ۷۴بار گفته بود:«خواه ناخواه»

از اونجایی که همگی خیلی به تحصیل علاقه داشتیم، یک روز به اتفاق کلیه دانش آموزان مودب و متین کلاس،تصمیم گرفتیم رکورد ۷۴ مرتبه کلاس رقیب رو بزنیم و اینقدر از دبیرمون حرف بکشیم که بیشتر از ۷۴بار بگه : خواه ناخواه.برپا و برجا رو که دادند، یکی از بچه‌ها، قلاب اول رو انداخت:«آقا… میشه درس قبلی رو یه مرور کوچیک بکنین؟…»« خواه ناخواه» یه سری تکون داد و شروع کرد: «تو درس قبل، خواه ناخواه فهمیدیم که…»اولین تیک رو زدیم… در فاصله یک دقیقه، دومی رو هم گفت… سرعت خوبی داشتیم… بچه‌ها همه یک دفتر جلوشون باز بود و « خواه ناخواه »‌ها رو تیک می‌زدند.

«خواه ناخواه» بنده خدا هم که فکر کرده بود مباحثِ درسش خیلی جالبه و همه مشغول جزوه نویسی هستند،شور گرفته بود و مسلسل‌وار«خواه ناخواه» ها بود که پرتاب می‌کرد… چنان هیجانی بچه‌ها رو گرفته بود که غیرقابل وصف است.جوری به «خواه ناخواه» نگاه می‌کردند که انگار مشغول دیدن مسابقات فرمول یک هستند… «خواه ناخواه»، « خواه ناخواه » می‌گفت و بچه‌ها تیک می‌زدند…
۱۰دقیقه به پایان کلاس مانده بود و ما ۶۹بار تیک زده بودیم… ۵ « خواه نا خواه » برای تساوی و ۶ « خواه نا خواه» برای زدن رکورد نیاز داشتیم… همه با چشمانی گشاد و دهانی باز، یک چشم به دهانِ «خواه ناخواه» دوخته بودیم و یک چشم به ساعت.برای اولین بار در طول عمرمان، دوست نداشتیم کلاس تمام شود.

سه دقیقه‌ای مانده بود و با دو عدد «خواه ناخواه»، جشنی بر پا می‌شد… که «خواه ناخواه» به سرفه افتاد… حالا مگه قطع می‌شد این سرفه بی‌موقع؟… یکی از بچه‌ها خواست به زور یک لیوان آب در حلقش بریزد که اوضاع رو بدتر کرد و سرفه‌ها شدیدتر شد… با سرفه و تشر به اون دانش‌آموزی که لیوان آب دستش بود گفت: - «خواه… نا… خواه… داری… خفه‌م … می‌کنی…» مساوی شدیم… یک « خواه ناخواه » تا قهرمانی داشتیم که زنگ رو زدن… و تمام.

امروز مشغول خرید از سوپرمارکت بودم که صدای آشنایی از پشت سرم شنیدم: -«با این قیمت‌ها، ما دیگه خواه ناخواه کوفت هم نمی‌تونیم بخریم…»چقدر خوشحال شدم از دیدنش و به نظرم،درست‌ترین و بجاترین «خواه ناخواه» عمرش رو گفت… ولی چی می‌شد این رو، اون روز می‌گفت؟

تازه‌ترین تحولاتکاربران ویژه - تک نگاریرا اینجا بخوانید.