روزنامه هفت صبح، اشکان عقیلیپور | آقا… نمیدونم چرا، ولی این روزها خیلی به این مسئله قول و وعده دادن فکر میکنم که چی میشه خرِ بعضیها که از پل میگذره دیگه همه چی یادشون میره…اتفاقا یه موردی برای خودم این یکیدو روزه پیش اومد که به این نتیجه رسیدم بعضی وقتها که یه حرفی میزنیم،شاید واقعا اون لحظه نیت بدی نداریم ولی موقع اجرا که میشه،حال عرفانی اون زمان رو دیگه نداریم.
داستان من هم از این قرار بود: بنده هر از گاهی دچار «حملات اضطرابی» یا همون «پنیک اتک» میشم.
این کوفتی که خدمتتون عرض میکنم و اسم خیلی شیکی هم داره،این جوریه که داری زندگی میکنی واسه خودت، یهو خیلی بی دلیل، آنچنان دلشوره و اضطراب و طپش قلبی میگیری که دوست داری هر جا هستی، زمین رو بکَنی و بری توش بخوابی و همونجا، دور از جون، چالت کنن… فاتحه.
یعنی میخوام بگم، مرگ، شرف داره به این حالات… از خصوصیات زیبایش بخوام براتون بگم، اینه که خیلی معالجه درست و درمونی نداره و کلا هست همیشه و فقط باید آرامبخش بریزی تو حلقت… قشنگتر اینکه، این آرامبخشها، چیزی رو حل نمیکنه.فقط تا اون لحظه که این قرصها،در خونِ بدن،واسه خودشون میچرخن،حالی میکنی برای خودت و فکر میکنی خیلی همه چیز بر وفق مراده…
و اینجا مشکل اساسی ست: الکی قول میدی به این و اون،اظهار محبتهای بیجا میکنی و کلا سر خوش میشی… و خیلی واضحه که بعدش، همین جملاتِ بیصاحبی که از دهنت در اومده، برات میشه دردسر و شر… یعنی چفت و بستِ دهنت، دست خودت نیست… چند روز پیش، به لطف یکی از این حملات، یه کیسه قرص رو خالی کردم تو معدهم و در نتیجه در بهترین حالت روحی و روانی قرار گرفتم و با صدای بوق ماشینها هم حال میکردم.
در همین حالات عرفانی و فرازمینی، یکی از دوستان بهم زنگ زد و ازم پرسید که فلان سریال رو دارم یا نه… من که سریالها و فیلمهام جزئی از وجودم هستند و فکر اینکه دست کسی رویِ «دیویدی»های نازنینم کشیده بشه، منو به مرز جنون میرسونه، با لبخند ملیحی گفتم:
- «بااااشه. حتما. چراکه نه… بیا ازم بگیر.اصلا قابلتو نداره… میخوای خودم برات بیارم. تعارف میکنی؟ والا…والا… همین الان خودم میارم براتها. والا… والا…» خلاصه، بدبخت رو کلی خوشحال و امیدوار کردم.صبح فرداش زنگ زد. با یه اعصابِ جویده شده و خمار از قرصهای ضد اضطراب و با صدایی دورگه جواب دادم: «بله؟»
با کلی ذوق و شوق، سلام علیک کرد و با افتخار و خوشحالی گفت که جلوی دره… من هم که از بیخ، موضوع یادم رفته بود و در به در دنبال یکی میگشتم که سرِ صبح پاچهاش رو بگیرم، گفتم:- «خب ؟» / «خب، بیار دیگه…» / «چیو؟ » / «اون سریاله رو دیگه…» احساس کردم که سونامیای از ناسزاها، واردِ مغزم شد.این حجم از توهین برام قابل هضم نبود:-«جان؟ دیگه چی؟… بعدش چیکار کنم برات؟… نه، تعارف نکن. بگو. بگو… حرف دهنتو بفهم چی داری میگی…» / «اِ…خودت دیروز گفتی… حالا چرا داد میزنی؟»
تازه یادم افتاد که باز قرصها کار دستم دادهاند و در زمان سرخوشی، حرف مفتی از دهانم بیرون پریده. در هر حال، فرقی نمیکرد و اگر سر از تن هم جدا میکردند، من کسی نبودم که سریال و فیلم دست کسی بدهم… بنابراین در جا قید رفاقت را زدم و با همون حال سر صبحی، کل داستان سریال رو در کسری از دقیقه برایش گفتم که هر شخصیتی چیکار میکنه و کی کشته میشه و کی ازدواج میکنه و تمام.
- «این کل ماجرا بود. دیگه این دیدن داره؟… خداحافظ.» گوشی رو قطع کردم و خوابیدم و تا این لحظه هم خبری از رفیق سابق و دشمن فعلی ام ندارم.آقا این یکی رو جَستم…حالا با آرامبخشهای بعدی به کی قول فیلم و سریال بدم و پرت و پلا بگم، خدا میدونه… شما هم در جریان باشین.اگر کسی، قول و قرارهای آنچنانی باهاتون گذاشت،احتمال اینکه از این آرامبخشها خورده باشه، هست… اصلا جدی نگیرین.



