روزنامه هفت صبح، ‌اشکان جاویدی | هر بار که یک تورنمنت ورزشی مهم برگزار می‌شود، در عرصه رسانه تمام توجهات می‌رود به سمت ورزش و روی سایر محصولات سرگرمی سایه می‌اندازد. دقیقا در همین بازه است که خیلی‌ها یاد رقابت ورزش و درام می‌افتند و پرسش‌های همیشگی درباره درام‌های ورزشی؛ اینکه چرا بعضی ورزش‌ها در سینما جواب نمی‌دهند و در مقابل بعضی ورزش‌ها را با لفظ سینمایی یاد می‌کنیم؟ برای یافتن جواب بد نیست که مروری داشته باشیم به تصویر رشته‌های ورزشی مختلف در عالم سینما.

مشت آخر
اگر مبنای بررسی را بگذاریم تاریخ سینما، احتمالا بوکس عنوان سینمایی‌ترین ورزش را به خودش اختصاص می‌دهد. انفرادی بودن رشته، خشونت جاری، جنبه‌های بصری و تاریخی و معمولا خاستگاه قهرمان‌های بوکس فرصت کافی را برای پرداخت درام و شخصیت‌ها فراهم می‌کند و به همین دلیل می‌شود نمونه‌های متعددی را مثال زد که چه با الهام از قهرمان‌های واقعی و چه در روایت‌هایی کاملا خیالی، ساحت حماسه یا تراژدی را در رینگ بوکس به تصویر کشیده‌اند.

از یک سو نمونه درخشانی مانند «راکی» به ذهن می‌رسد که الگوی سفر قهرمان را با یک بوکسور آماتور پایین شهری بازتعریف می‌کند و البته در ادامه تبدیل می‌شود به پروپاگاندا، از سوی دیگر شاهکاری چون «گاو خشمگین» را به یاد می‌آوریم که خوانشی مردانه از مفهوم خودویرانگی و جنبه کابوس‌وار موفقیت به شمار می‌آید. علاوه بر این، فیلم‌های معروف دیگری را هم می‌توان مثال زد که بوکس را دستمایه درام قرار می‌دهند. معمولا فیلم‌های بوکسی بنا به فرمول، عمده زمان روایت را به بیرون از رینگ اختصاص می‌دهند و مبارزه نهایی به بخش کلیدی درام تبدیل می‌شود.

رینگ نه چندان خونین
ورزش‌های انفرادی و رزمی دیگر از نظر شیوه پرداخت درام و روایت تقریبا از روی دست بوکس نگاه می‌کنند ولی یک جای کار می‌لنگد. در درجه اول به دلیل پیوند تاریخی بوکس با طبقه کارگر و زیبایی‌شناسی وابسته به تاریخ، این رشته در مقایسه با سایر ورزش‌های رزمی وقار سینمایی بیشتری دارد. علاوه بر این، نباید از یاد برد که مبارزات رزمی خودش بنای یکی از زیرژانرهای پرطرفدار در گونه اکشن است؛ وقتی تماشاگر با دیدن فیلم‌های مبارزه‌ای و راه افتادن حمام خون و خرد شدن جمجمه شخصیت‌های شرور به هیجان می‌‌آید، دیدن قهرمان کونگ‌فو یا کاراته که به صورت کنترل‌شده دست به مبارزه می‌زند و بر اساس ضرباتش امتیاز می‌گیرد، زیادی پاستوریزه جلوه می‌کند!

کشتی حرفه‌ای یا رقابت در سایر رشته‌های رزمی نوظهور هم وضعیت مشابهی دارد. البته می‌شود به نمونه‌هایی چون «کشتی‌گیر» ساخته‌ درن آرونوفسکی اشاره کرد که از قالب درام‌های ورزشی و اتمسفر مسابقات کشتی برای به تصویر کشیدن سرگذشت تراژیک شخصیت اصلی داستان استفاده می‌کند یا سری فیلم‌های «بچه کاراته‌باز»، چه اصلی و چه بازسازی‌اش، که مشکل را با بردن رقابت به دنیای نوجوانانه حل کرده‌اند.

سبقت سر پیچ
دیگر رشته ورزشی محبوب در عالم سینما، اتومبیلرانی است. این را باید در نظر گرفت که اتومبیل یا ماشین‌ به‌عنوان پدیده‌ای معاصر و جدایی‌ناپذیر از زندگی انسان مدرن، همیشه نقش قابل توجهی در دنیای سینما داشته و بخش عمده‌ای از تعلیق و هیجان در فیلم‌های اکشن و تریلر به ماشین‌بازی‌های قهرمان و شرور قصه‌ها برمی‌گردد. جدای از این پس‌زمینه دراماتیک و سینمایی، شکل‌های مختلف از اتومبیلرانی به راحتی در دنیای سینما قابل ترسیم و روایت هستند.

داستان از این قرار است که یک یا دو راننده داریم که دو پرده خود را برای حضور در یک رقابت نفسگیر آماده می‌کنند، از درست کردن ماشین گرفته تا کسب آمادگی‌های ذهنی و جسمی لازم. در پرده سوم با شروع مسابقه، همراه آن‌ها به پیست می‌رویم و بوی لاستیک داغ روی آسفالت را استشمام می‌کنیم. «شتاب» (ساخته ران هاوارد) و «فورد علیه فراری» دو نمونه از فیلم‌های استودیویی موفق در دهه گذشته هستند که با واکنش مثبت از سوی تماشاگران و منتقدان مواجه شدند.

مچ پوینت
گلف و تنیس هم از جمله دیگر ورزش‌های انفرادی محبوب هستند که در سینما هم بارها به سراغشان رفته‌اند. گرچه فیلم‌های ورزشی مربوط به این رشته‌های گران‌قیمت قابل قبول از آب درآمده، باز هم چند مانع اساسی کار را برای فیلمسازها سخت می‌کند. مثلا در گلف، به دلیل اینکه رقیب حضور محسوسی ندارد و مراحل انجام بازی هم با فراز و نشیب دراماتیک و بصری ویژه‌ای همراه نمی‌شود، همراهی با شخصیت برای غلبه بر چالش قهرمانی ساده نیست. در تنیس هم یکی از مشکلات اساسی، دور شدن از قراردادهای تصویری در نمایش و گزارش بازی و استفاده از زبان سینما برای روایت مسابقه است. در نتیجه، عموما وقتی با این جنس از ورزش‌های انفرادی سروکار داریم، قوت درام وابسته به اتفاقات بیرون از زمین بازی خواهد بود.

تیم برنده
وقتی در رشته‌های انفرادی کار این‌قدر سخت می‌شود، حالا حسابش را بکنید که در بازی‌های گروهی چالش‌ها چند برابر خواهد بود! فوتبال (از نوع آمریکایی‌اش)، هاکی روی یخ و بسکتبال جزو محبوب‌ترین رشته‌های ورزشی در سرتاسر آمریکا هستند و بعید است که هر سال چند فیلم به چشمتان نخورد که حداقل به یکی از این ورزش‌ها مرتبط نباشد. مثلا فیلم‌های فوتبالی زیاد داریم چون این ورزش برای طبقه متوسط و کارگر آمریکا همیشه حکم سکویی را داشته جهت رشد و تغییر طبقه. ولی قوانین و ساختار بازی با اینکه ساده و قابل فهم است، در ترجمان سینمایی خوب از کار در نمی‌آیند. هاکی هم وضعیت مشابهی دارد.

در مورد بسکتبال وضع بهتر است. چون تقریبا بهترین و دراماتیک‌ترین اتفاقات بازی را به شکل‌های مختلف می‌توان به تصویر کشید و از سوی دیگر نهایتا در زمین با پنج نفر سروکار دارید که در هر پست و موقعیتی می‌توانند تاثیرگذار باشند و حتی با چند ثانیه حضور سرنوشت بازی را تغییر دهند و به قهرمان تبدیل شوند. ضمنا این را هم نباید فراموش کرد که بسکتبال، شاید بیشتر از سایر رشته‌های ورزشی، از نظر فرهنگی نقش مهمی داشته در کمرنگ کردن تبعیض‌های اجتماعی و نژادی و به همین دلیل در دهه‌های گذشته بارها مورد توجه سینمایی‌ها قرار گرفته. در مورد سایر رشته‌ها، هرچه قوانین بازی و امکان بصری کردن درام بالاتر باشد، احتمال موفقیت درام بیشتر می‌شود. مثلا فیلم کمدی «داژبال» با حضور وینس وان و بن استیلر در مقایسه با خیلی از درام‌های ورزشی دیگر، موقعی که روی بازی تمرکز می‌کند، سرگرم‌کننده‌تر پیش می‌رود.

محکم‌تر بزن
در مقایسه با سایر ورزش‌های گروهی، بیسبال استثناست؛ چرا که در اصل با مجموعه‌ای از افراد طرف هستیم و داستان را به راحتی می‌توان به درامی شخصی برای هر کدام از بازیکنان تیم تبدیل کرد. بازیکن موردنظر چه پرتاب‌کننده باشد و چه ضربه‌زننده، در طول بازی موقعیت‌هایی تک به تک را برای گرفتن امتیاز تجربه می‌کند.

وضعیت برای همه اعضای تیم یا به عبارت دیگر شخصیت‌های قصه مساوی است و محدودیت طبقاتی، نژادی و حتی فیزیکی خاصی هم به چشم نمی‌خورد که کار را برای انتخاب قهرمان سخت کند، مثلا در مقایسه با بسکتبال یا فوتبال آمریکایی که ورزشکارها از نظر فیزیکی مختصات محدودی دارند. علاوه بر این، جنبه نوستالژیک بیسبال به‌عنوان نمادی از دوران طلایی قرن بیستم برای مردم آمریکا را هم نباید از یاد برد. برای همین، نمونه‌های موفق از درام‌های ورزشی در رشته بیسبال در مقایسه با سایر ورزش‌ها بیشتر به چشم می‌خورد؛ از «زمین رویاها» بگیرید تا «مانی‌بال».

کارگردان روی نیمکت
و در آخر می‌رسیم به فوتبال، رشته‌ای که خارج از آمریکا بین تمام مردم دنیا محبوب‌ترین است و در عوض برای روایت سینمایی احتمالا بدترین گزینه به حساب می‌آید. فکرش را بکنید، اگر قرار باشد داستان یک دروازه‌بان یا دفاع چپ را به‌عنوان قهرمان تعریف کنید، چقدر کار برای نویسنده و کارگردان سخت خواهد بود! تعداد زیاد بازیکنان، زمان طولانی و ماهیت گروهی بازی باعث شده که فوتبال با سینما خیلی جور درنیاید و با پیش‌فرض‌های سینمایی، قصه نیازمند دستکاری باشد.

مثلا اگر مروری داشته باشید به فیلم‌های فوتبالی معروف، معمولا قهرمان بازی یکی از بازیکنان خط حمله است که در دقایق پایانی باید از طریق ضربه ایستگاهی یا با قیچی برگردان دروازه حریف را باز کند! چیزی که در جریان طبیعی بازی کمتر پیش می‌آید و برای همین جعلی بودن تصویر برای مخاطب آشنا به فوتبال توی ذوق می‌زند. علاوه بر این، تماشاگر عادت کرده به دیدن فوتبال از قاب تلویزیون، با یک دستور زبان بصری مشخص و تخطی از این قراردادها نیز خودش به کاهش باورپذیری تصویر کمک می‌کند.

جالب اینجاست که اتفاقا معدود نمونه‌های قابل قبول مانند «فرار به‌سوی پیروزی» به گذشته مربوط می‌شوند که در مقایسه با تصور و حافظه عمومی مخاطبان از فوتبال امروزی، تصویر کهنه‌تری دارد. اخیرا هم سریال «تد لاسو» سعی کرده با چند ترفند مشکل را حل کند، از تمرکز روی مربی و چالش‌های بیرون زمین گرفته تا استفاده از فرمول‌های سریال‌سازی برای فرار از درام در زمین چمن. ولی با این حال هر وقت که پای فوتبال وسط می‌آید، کیفیت سریال به طرز چشمگیری افت می‌کند و یادمان می‌افتد که این تصویر واقعی نیست.

سایر اخبارکاربران ویژه - فرهنگیرا از اینجا دنبال کنید.