روزنامه هفت صبح، بابک پرهام | نمایش سفید نوشته امیر ابراهیمزاده، به کارگردانی صادق برقعی این روزها در تماشاخانه سمندریان روی صحنه است. سفید حافظه تاریخی مادر است که اکنون پاک شده و فرزندان مونث سعی دارند بر این لوح سفید هر آنچه خودشان میپسندند، بنویسند.چهار دختر و دو شخصیت مرد غایب- پسر بزرگ و داماد کوچک- و دو شخصیت مرد حاضر- پسر کوچک و داماد بزرگ- داریم که در ادامه به دلیل وجودی آنها خواهیم پرداخت.
موضوع دارای اهمیت در این نمایش وجود چهار دختر بهعنوان نماینده چهاردهه از فرزندان ایران است، نسل سوم، که نوه مادر دچار بحرانشده قلمداد میشود نیز غایب است. انتخاب کاراکتر زن بهعنوان پرچمدار نسلهای مختلف بسیار هوشمندانه است. اول اینکه در واقع دختر سهمالارث کمتری میبرد و با وجود دو برادر، هر چهار نفر وزنی مساوی دو برادر خواهند داشت .
ولی در جهان برساخته نمایش دختران صاحب زندگی مادر هستند و آنها هستند که نقش مادر را میسازند و در زندگی والدین تاثیرگذار هستند، دوم اینکه در این چهار دهه تمام حرکتها و جنبشها از سوی زنان شکل گرفته و آنها پیشرو در تاریخسازی بودهاند.
دختر اول که خانم زهرا مهرابی این نقش را ایفا میکند، نماینده نسل اواخر دهه پنجاه و اوایل دهه شصت است، با همان نگرش و همان استواری کلام، نسلی که گمان میکند به دلیل عملگرایی انقلابی در دهه تولدش میبایست همانطور عملگرا باشد
و هر آن چیزی را که در مسیر اهدافش مانع است با خشونت حذف کند. فرزند انقلاب و جنگ نمایانگر تأثیرات همان روزها بر این نسل است. رفتار انقلابی حذف و انکار، او از بقیه متدینتر است و از لحاظ اجتماعی موفقتر است و همین موضوع برای او اعتماد بهنفس و قدرت مدیریتی جهادی ایجاد کرده است. همهچیز از نگاه او باید دیده شود و هر آنچه را که به ساحت عقایدش لطمه وارد کند با خشونت انکار میکند.
دختر دوم با بازی ساناز آقایی نماینده نسل دهه شصت است،
شاید اواسط یا اواخر دهه شصت، دلسوز است و رنجکشیده، قصدش این است که در ورود مادر شیرینیای که مورد علاقه مادر است بپزد، آنچه کام مادر را شیرین کند و بر حافظه سفید شدهاش خاطرهای که یادآور شیرینیهای زندگی باشد نقش ببندد. به ظن او مادر ساقه عروس دوست داشته و خاطرات مادر از ساقه عروس شروع گره دوم روایت است.
او خود در زندگی مشترک دچار مشکلاتی است و تمام مدت با مشکلاتی دستوپنجه نرم میکند که باعث شده تا شکستهتر شود. نسلی سوخته، که کمترین حلاوت را در زندگی چشیده و حالا در فقدان این حلاوت در پی شیرین کردن کام دیگران است.دختر سوم که بیتا عزیز نقش او را ایفا میکند، نماینده دهه هفتاد است، او و همسرش بهشدت کار میکنند تا در فضای نئولیبرالیستی تولید شده در این سالها بتوانند زندگیشان را پیش ببرند.
همسرش خیلی در فضاهای خانوادگی حضور نمییابد و بهنوعی نماینده طبقه روشنفکر و روشنگر در انزوا رفته است. او دچار بیماری پوستیای است که بر اثر اضطراب و فشارهای اجتماعی بروز میکند، انزوای او بهواقع انزوایی خودخواسته است، اما در حقیقت ماجرای این منزوی شدن حاصل عملکرد خانواده با اوست. موردی که درباره همسر دختر دوم نمیبینیم، او دارای ایراداتی است که بهرغم اینکه مورد تایید خانواده نیست، باعث شده به انزوا رانده شود. او خود را عضوی از خانواده میداند و با تمام خشونت ذاتیاش در فضای خانواده وجود خودش را تحکیم میکند.
دختر چهارم که نماینده نسل دهه هشتاد است، در ابتدا عملگراست ولی با فشار دیگر خواهران- نمایندههای نسلهای دیگر- به انفعال میرسد. بهنظر میآید فاجعه ایجاد شده در خانه که بحران ناشی از آن تولید درام را رقم زده است، بهوسیله او و به عمد انجام شده و دامان کل جامعه نمادین را در برگرفته است. فاجعهای سخت، آبستن شدن دختر که تابوشکنی است، موردی که به هیچ عنوان تحمل نخواهد کرد و بیش از این پسر کوچک خانواده را طرد کرده است، عملگرایی همراه با اندیشه خام جوانی بحران را رقم میزند.
تمام نمایش مواجهه این چهار دختر با بحران بهمعنای امر نو است، همگی نسلها میخواهند تا رنجنگاری خود را داشته باشند بر امر نو. و پسر کوچک که از خانه طرد شده و حالا با مرگ پدر به جستوجوی خود از دسترفتهاش بازمیگردد. غافل از اینکه هیچکدام از خواهران اینگونه نیستند.
در واقع از لحاظ نشانهشناسی جامعهنگر، حضور پسر کوچک نیز همانند پسر بزرگ که اخته شده است باید به غیاب میانجامید، چرا که او نماینده هیچ نسلی نیست و حتی در مواجهه با امر نو، تلاشی جهت تحریف حافظه تاریخی مادر نمیکند و خودش نیز سردرگم است، نه مادر پیشین را میخواهد و نه در خلق مادری جدید پیشنهادی دارد، حضورش حتی برای شکستن فضای زنانه کافی نیست و خط روایت را از مسیرش خارج میکند.
کارکرد رنگ زرد بر روی دیوار نیز بسیار جالب است. رنگ زرد که میتواند نشانهای از اضطراب و افسردگی باشد، در کل جامعه نمادین جهان بر ساخته برقعی جای دارد. تقابل وسایل نو و کهنه، اتاق کوچک و راهرویی که به تاریکی فرو میرود، نشانی از طراحی صحنه سعید حسنلو و درک درست شیوه کارگردانی بهدقت و وسواس شکل گرفته است. از دیالوگهای پینگپنگی که اوج میگیرد و با واکنش احساسی هر یک از شخصیتها خاموش میشود؛ میزانسنهای ساده ولی فکر شده و استفاده بهینه از هرآنچه بر صحنه وجود دارد، نتیجهای دلچسب از نمایش رئالیستی است که در یاد میماند.



