روزنامه هفت صبح، اشکان عقیلیپور | آقا من همیشه فکر میکردم که چهره بدی ندارم… یعنی نظرم این بود که حداقل قابل تحملم و کسی از دیدنم دچار رعب و وحشت نمیشود، تا اینکه دیشب این نظریه، کلا باطل شد…به همراه دوستی برای صرف شام به رستورانی رفته بودیم و به دلایلی واضح این مقوله که چهره معقولی داشته باشم، بسیار مهم بود. همانطور که سعی میکردم در روش خوردن، دقت کافی و وافی داشته باشم و به مانند قحطیزدگان در بشقابم کرال سینه نروم، به صحبتهای طرف مقابل گوش میدادم و سعی در رعایت کلیه آداب معاشرت داشتم.
از آنجاییکه همیشه همهچیز دست خودت نیست، روزگار، یک مادر و پسر را در میز کناری ما قرار داد… از بخت بد، پسرک که حدودا پنج ساله بود، بسیار بدغذا از آب درآمده بود و از طرف دیگر، مادر محترمشان هم اصرار داشتند که پسرک یکشبه، رشدی اساسی بکند و یک رستم به جامعه تحویل دهد…
تا اینجای کار، خیلی مشکل خاصی برای من به وجود نیامده بود. اساسا فکر نمیکردم غذا خوردن یا نخوردن پسرک به من ربطی داشته باشد. چانه زدن مادر محترم با فرزند، بر سر اینکه فرودگاه را باز کن تا هواپیما بیاد داخلش، جالب توجه بود و مایه سرگرمی و لبخند ما…
مادر محترم که از بازگشایی فرودگاه ناامید شد، رو به بستههای تشویقی آورد:
- «این لقمه رو بخور، فردا بریم باغوحش. اگه این لقمه رو بخوری، بادکنک میخرم… این یه دونه رو بخوری، بستنی میخرم…» ولی این وعده و وعیدها هم موفق به گشایش باند فرودگاه نشدند که نشدند. مادر محترم که کلافه شده بود، یه «پف» کرد و یه نگاهی به دور و بر انداخت که ببینه چه راهحلی بهنظرش میرسه که بشقاب غذا رو بکند تو حلق بچه…
چشم چرخوند و نمیدونم چه در ناصیه من دید که فکر کرد به کمک من میتونه مشکل اشتهای گلپسر را حل کند… بیتوجه به موقعیت خاصی که من داشتم، اولین پیشنهاد را به پسرک داد: - «این لقمه رو بخور، آقا ببینه…» برای من و پسرک پنج ساله، همزمان این سوال پیش آمد که دیدن خوردن این لقمه چه جذابیتی میتواند برای من داشته باشد…
این مطلب را از تلاقی نگاههایمان میشد حدس زد. سعی کردم که این پیشنهاد را به یک فرصت برای خودم تبدیل کنم و از اینی که هستم، خودم را جذابتر نشان دهم. بنابراین وارد یک بازی بسیار خطرناک شدم. میز و غذا و طرف را ول کردم و به بچه گفتم: «آره عمو… غذاتو بخور من ببینم…»
پسرک هم از آن نگاههایی کرد که در عمقش جملاتی چون «میخوام صد سال سیاه نبینی» قابل مشاهده بود…احساس کردم که به صلاح نیست بیشتر از این وارد بازی شوم و احتمال آبروریزی در یک قدمی بود. سرم را به کار خودم گرم کردم که مادر محترم، بسته پیشنهادی دوم را گشود:- «غذاتو بخوری، آقا جایزه میده…»
پسرک دوباره نگاهی انداخت که ببیند آیا ممکنه چیزی از من بماسه؟ زیرچشمی یک نگاهی بهش انداختم که بفهمه من گرفتارتر از این حرفهام که جایزهای برای غذا خوردنش در بساط داشته باشم. مادر محترم که از هیچگونه تنوع فکری خاصی بهره نبرده بود، من را گذاشته بود وسط و کلیه احتمالات را با من محک میزد:
- «غذا بخوری، آقا خوشحال میشهها…»/ «غذا نخوری، آقا ناراحت میشهها…»/ «غذا نخوری، آقا گریه میکنهها…»/… پسرک هم که ظاهرا همین نیم ساعت پیش، یک پرس سلطانی نوشجان کرده بود، غذا بخور نبود که نبود… مادر، تیر آخر آبروی من را در کمان گذاشت و شلیک کرد:«غذاتو نخوری، آقا میاد همهشو میخوره، گشنه میمونیها…»
غذا در دهانم ماسید… سعی کردم خودم را به نشنیدن بزنم و حواس طرف مقابل را هم پرت کنم بلکه به این سوال نرسد که چرا من باید منتظر غذا نخوردن این طفل باشم تا بهجان غذایش بیفتم…نکته تلخ ماجرا اینجا بود که این روش تربیتی مادر محترم، کاملا جواب داد و مشخص بود که پسرک با مقوله اگر نخوری، میخورن کاملا آشناست و ظاهرا هم به قیافه من میخوره که اهل این حرفهام…
با چشمانی نگران از حمله من به بشقابش، غذا را تمام و کمال خورد و موفق شد که اعتماد بهنفس من را تا حد قابل توجهی پایین بیاورد. آخرش هم نفهمیدم چی خوردم… چی گفتم… چی شنیدم…



