روزنامه هفت صبح، حمید رستمی | یک: ‌ وقتی در عرض کمتر از ۴۰ روز دو بار دچار سرماخوردگی شدم، به این نتیجه رسیدم که تزریق دو دُز واکسن به‌جای قوی‌تر کردن سیستم ایمنی بدن احتمالاً نتیجه عکس داده و از حالا به بعد اگر نسیم ملایم پاییزی هم از کنارمان گذر کند باید بساط عطسه، سرفه و دستمال کاغذی را به راه کنیم و بیفتیم به جان سوپ جو و چند روز خانه بمانیم و بیشتر فیلم ببینیم و استراحت کنیم. فقط یادتان باشد که ما به همه گفتیم سرماخوردگی ساده بوده و از شما هم اگر پرسیدند همین را بگویید تا خدای نکرده فردا پشت سرمان حرف در نیاورند که بعله فلانی اولین اُمیکرون شناسایی شده در حوالی بوده و کرونا را هم چند باری تا دم در همراهی کرده است.

دو: حال که خوب فکر می‌کنم تازه به‌یاد می‌آورم که این دو دُز آسترازنکا داوطلبانه‌ترین مواجهه‌ام با عنصری به‌نام واکسن بوده و در طفولیت به دلیل وحشت بسیار از هرگونه آمپول، بیش از ۹۰‌درصد واکسن‌های واجب آن دوران را پیچاندیم تا الان هم صدای جیپ شهباز آبی نفتی آن بابایی که مسئول تزریق واکسن منطقه بود، در گوشم زنگ می‌زند که ماه به ماه سر‌و‌کله‌اش پیدا می‌شد و با زدن در تک‌تک خانه‌ها، هرچی بچه جغله بود به صف می‌کرد و با خشونتی وصف‌‌ناپذیر همراه با پس‌گردنی، فحشی، چیزی آمپول را می‌زد و مایی که یکبار غافل شده و گیر افتاده بودیم

وقتی از ده فرسخی، صدای ماشینش را می‌شنیدیم دو پا داشته و دو پای دیگر هم از همسایه‌ها قرض گرفته و از کوی و برزن گریخته و در جای بلندی موضع می‌گرفتیم تا به کل محله مشرف باشیم و تا شب هم که شده اگر از رفتنش اطمینان حاصل نمی‌کردیم، بازگشت به خانه منتفی بود. هر چند کتک مفصل بعد از این فرار تاریخی را هم به‌جان می‌خریدیم و به واکسن ترجیح می‌دادیم. حالا شما شاهد باشید که اگر هزار سال بعد به یکی از آن امراض ریشه‌کن شده مبتلا شدیم، دلیلش خشونت بهیار مربوطه بوده و ما نهایتا گناهمان فرار بود که کتکش را هم همان زمان به‌صورت نقدی و در فصلی مشبع نوش‌جان کرده‌ایم.

سه: اما خب از آنجایی که هر مرغ زیرکی بالاخره یک جایی به دام می‌افتد و تاوان زرنگ‌بازی‌هایش را بدجور می‌دهد، من هم گول لبخند پدر را خوردم که به طرز کاملا مشکوک روی ایوان ایستاده بود و با خوشرویی می‌گفت: «بیا خونه لباس بپوش بریم برایت کفش بخرم!» قبول کنید پیشنهاد به‌قدری وسوسه‌انگیز بود که نمی‌شد لحظه‌ای درنگ کرد. پدری که اصولا تا ۱۵‌سالگی بچه را داخل آدم حساب نمی‌کرد و نهایتاً با اخم سرش داد می‌کشید، حالا به‌نرمی سخن می‌گفت و خودش پیشنهاد رفتن برای خریدی را می‌داد که در حالت عادی باید دو ماه تمام به مادر التماس می‌کردم تا مراتب نیازمندی و فوریت آن را به مقامات بالا منتقل نماید تا در ماه‌های آتی برایش تصمیمی اتخاذ گردد.

پدر تا دستم را گرفت و داخل اتاق کشید از تحکم دست‌هایش فهمیدم که انگار قرار است اتفاقی بیفتد و احتمالاً یک وعده قدیمی کتکی چیزی یادش افتاده و می‌خواهد قبل از دیر شدن و خطر فراموشی آن را صاف کند اما وقتی داخل اتاق چند تا از بزرگان فامیل از دایی و شوهر‌خاله و… را دیدم دلم قرص شد که بحث کتک فعلا منتفی‌ست. در میان حاضران مرد غریبه کرولالی بود که در آن حال داشت چیزی را تیز می‌کرد. پدر در اتاق را قفل کرده کلید را برداشت.

مطمئن شدم حتما بلایی سرم خواهد آمد. با سرعت رفتم خودم را از پنجره پرت کنم بیرون که دو نفر سریع آمدند و پنجره را هم بستند. مثل گنجشکی گیر افتاده در داخل اتاق کمی خودم را به در و دیوار زدم، وقتی مطمئن شدم راه فراری نیست با چشمانی اشکبار ملتمسانه به طرف پدر چرخیدم، گفت: «بالام جانی چیزی نیست!» پدر که می‌گفت بالام جانی یعنی حتما اتفاق سختی در پیش بود. گنگ خواب‌دیده با تیغی در دست چون زنگی مست به سویم آمد.

دو نفر دست‌ها و پاها را گرفتند و گوسفند به مذبح رفت. دلاک پیر عصبانی بود و با اشاره می‌خواست چیزهایی به پدر بفهماند. وقتی جست‌و‌خیز مرا دید، سقلمه محکمی به شکمم زد و بعد… ‌شترق… نه بی‌حسی، نه بیهوشی، نه هیچ چیز دیگر… فقط صدای من بود که تا طبقه هفتم آسمان رفت و دردی که تا فیها خالدون وجود تیر کشید و آتش از چشم‌ها جهید و گریه و زاری و تصمیم قطعی که اگر جان به‌در بردم، تمام پدرها و دایی‌ها و شوهر‌خاله‌ها و دلاک‌ها را سر به نیست خواهم کرد!

اما کمی بعد که هر کدام از فامیل اسکناس ده تومانی و ۵ تومانی شاه‌نشان کف دستم گذاشتند از آتش غیظم کاسته شد و آنها را از انتقام مستثنا کردم به‌خصوص آن پسر‌عمه سرباز ناز که با همان لباس نیروی هوایی ۲۰ تومن از پس‌انداز اندک سربازی‌اش را کفِ دستم گذاشت و خواست دلجویی کند ولی مطمئن بودم که روزی تمام دلاک‌های جهان را به خاک و خون خواهم کشید. که البته آن‌هم چند سال بعد صرفاً به دلاک‌های کرولال محدود شد و تا به‌حال هم کسی با این مشخصات ندیده‌ام دیگر. انگار فقط آن روز از آسمان پایین پریده بود تا مرا ناکار کند!

چهار: در دوران دبستان یکی از بهترین راه‌های دو‌در کردن درس و مشق، سرماخوردگی بود که می‌توانستی با خیال راحت دو سه روز استراحت پزشکی بگیری و بی‌خیال مدرسه شوی ولی به گمانم همان اولین یا دومین باری که خواستم از این تکنیک استفاده کنم، گیر یک دکتر چاق و خپل هندی افتادم که ترکی، فارسی، انگلیسی و هندی را با هم قاطی کرده و تحویل ملت می‌داد و برخلاف بقیه دکترها دو پایش را در یک کفش کرده بود که یکی دو تا از آمپول‌های پنی‌سیلین را همانجا حضوری تزریق کند و حالا مایی که از هر چی آمپول بوده، خوف داشتیم به خودمان قول دادیم که سرماخوردگی که هیچ حتی برای سرطان هم دیگر به دکتر مراجعه نکنیم تا این چنین گیر بیفتیم. همان روز به تمام اطرافیان وصیت کردم که یک مرد فقط روزی به پزشک مراجعه می‌کند که مرده باشد آن‌هم برای گرفتن جواز دفن ولاغیر. البته این وصیت هم طول عمر چندانی نداشت!

پنج: در سال‌های اولیه دبیرستان مرضی واگیر در شهر شایع شد به اسم تیفوئید که به‌قول مش‌قاسم در دایی‌جان ناپلئون با آن چشم چپش امان ملت را بریده بود و دو سه ماهی تبدیل به خبر اول شهر شد که برخی دلیل شیوع آن را افتادن لاشه یک سگ مرده داخل انبار آب شهری اعلام کردند و چند ده نفر تلف شده و تعدادی هم هفته‌های متمادی اسیر بستر شدند. یکی از افرادی که شدیداً درگیر این بیماری شده بود دوست و همکلاسی‌مان افشین بود که هر روز با دیدن صندلی خالی‌اش در کنار دستمان بغض می‌کردیم.

قضیه بزرگ و بزرگتر شد و حتی به تلویزیون هم کشیده شد و وقتی قیافه‌ استخوانی و قوز کرده‌اش را در صفحه تلویزیون دیدیم امیدمان هر روز کمتر و کمتر می‌شد.
بالاخره بعد از مدت‌ها یک روز کل دبیرستان را به صف کردند و از داخل یک فلاسک یخ قرصی بیرون آورده و در دهان یک یک بچه‌ها گذاشتند. مدتی بعد افشین بهتر شده و سر کلاس برگشت. یکی از بچه‌ها به شوخی گفت افشین تو که تیفوئید را از رو بردی ۲۰۰ سال دیگر هم جان به عزرائیل نمی‌دهی اما بیست و چند سال بعد بی‌ هیچ مقدمه‌ای آگهی ترحیم با عکسی از افشین روی دیوار رفت تا همیشه جایش در قاب چشمانمان خالی بماند.

شش: وقتی می‌گفتند درد سنگ کلیه ۸ برابر درد زایمان است به خیالم غلو می‌کردند ولی در آن شب پاییزی که هنوز شیفت کار بودیم و شهرام با کامپیوتر ور می‌رفت و من هم خود را آماده تماشای بازی رئال‌مادرید می‌کردم، یکهو دردی سراغم آمد که بی‌سابقه بود. رفتم، برگشتم، نشستم، برخاستم، هرکاری کردم افاقه نکرد. مسکنی خوردم اصلا فرقی به‌حالم نکرد. دقایقی بعد در حالی‌که از رانندگی هم عاجز شده بودم در خیابان‌های خلوت شب می‌دویدم تا هم کمی درد ساکت شود و هم خودم را به نزدیکترین کلینیک برسانم و دردم را چاره کنم.

دو تا کلینیک در همان حوالی بودند که به دلیل نداشتن آزمایشگاه جوابم کردند و گفتند باید بروی اورژانس بیمارستان دولتی، بالاخره بعد از نیم ساعت پیاده‌روی خودم را رساندم اورژانس و التماس کردم که چند تا آمپول آرامبخش بزنند ولی آنها در آرامش کامل تجویز هرگونه دارو را منوط به مشاهده نتیجه آزمایش ادرار کردند که مبادا فتق باشد. منی که اینقدر نسبت به آمپول هراس داشتم دو ساعت تمام التماس آمپول آرامبخش می‌کردم و آنها هم با دلایل و براهین خاص خود در کار پیچاندن. در طول آن چند ساعت من چند شکم زاییدم و یقین کردم که درد سنگ کلیه هم اندازه درد ۸ زایمان که نه بیشتر شاید ده دوازده تا زایمان باشد!

برای پیگیری اخبارکاربران ویژه - تک نگاریاینجا کلیک کنید.