روزنامه هفت صبح، ابراهیم افشار | یک: من یکبار فقط تا دم مرگ رفتم و برگشتم. برگشتنی هم یکهو انگار که تازه پا به این دنیا گذاشتهام چشمهایم را مالیدم و گفتم من هوس لیموترش کردهام مامان. آیا در این دنیا چنین چیزی پیدا میشود یا من در رویای صادقه دممرگم دل به این عشق زرد بستهام؟ مادر گفت استغفرالله. تو در تمام عمرت از همه رقم لیمو از لیموترش مدل جهرمی و برزیلی و لیموعمانی و لیمو شیرین و لیمونات و اصلا هرچه که اولش با «لی» شروع میشد متنفر بودی.
آن دنیا چه گذشته بر تو که لیمویی شدی؟ در پلکزدنی، رفتند از مرد ششانگشتی کوی عارف، لیمو خریدند و آوردند و من با یک نگاه عاشقش شدم. اولش بلد نبودم خوردنش را، تا اینکه چکاندمش توی چای کاسهای و هورت سر کشیدم و گفتم آخیش و دیگر آنقدر مهرش به دلم نشست که الان ۱۲سال است هیچ روزم بیلیموترش طی نشده و اعتیادی به این نجیبزاده اهل جهرم پیدا کردهام که با بستن من به تخت هم قابل معالجه نیست.
دو: از آنجاکه میگویند آخر عروسی، عزاست یا آخر عزا، عروسیست یا آخر ختنهسوران، بلهبرون است یا آخر ساقدوشی سولدوشیست، من هم در اوج خوشی، به دامن عفریته مرگ افتادم. وقتی حمیدرضا صدر گولم زد و باهم به سمت سفارت آلمان رفتیم، آنقدر توی راه از مناسک مردمان حاضر در جامجهانی تعریف کرد که من تکی راهم را کشیدم به سمت آلمان تا از جامجهانی ۲۰۰۶ مطلب بنویسم.
اولش بیآنکه سمت اردوگاه خبرنگاران در فریدریشهافن بروم، پیچیدم سمت دورتموند پیش اقربا و دومین روز اقامت، ناگهان چنان به خاک و خون افتادم که ۲۳روز تمام رو به قبله دراز کشیدم و بلیت سه بازی ایران که در جیبم بود سوخت و بیآنکه غلطی بکنم برگشتم ایران و مستقیم رفتم تبریز که آنجا پیش مادرم بمیرم. بعد از دوماه دکترگردی در حالت رو به موتی، آخرش یک دکتر عفونتشناس قهار بهنام پهلوانزاده نجاتم داد و برگشتم به زندگی. سلام زندگی. سلام لیموی جهرم. سلام حمالهای بالفطره فریدریشهافن!
سه: منوچهر مرا در عالم کمهوشی، هر روز میانداخت پشت صندلی عقب آردی یشمی و ساختمان پزشکان را یکییکی میچرخاند. آخرش دکتر عفونتشناس معروف با یک نگاه گفت توی طویله خوابیده بودی؟ گفتم چ (خلاصه نوچ. لبهای خشک زور نداشت حروف را بیرون دهد). گفت توی گاوها؟ گفتم چ. آغل گوسفندان؟ چ. پیش اسبها و قاطرها؟ چ. خدا را شکر نوبت همزیستی با بزمچهها و کفشدوزکها نرسید که بگویم چ. از حروف فقط چ یادم بود.
پرسید پس شیرِ چه حیوانی را خوردی؟ گفتم چ. یعنی من به عمرم غیر از شیر مادرم، لب به هیچ شیری نزدهام. مخصوصا شیرِ شیر یعنی سلطان جنگل. گفت پنیر تازه چه؟ گفتم چ. پرونده را کوبید روی میز. گفت «تب مالت»! منوچهر با ناباوری برگشت طرفم «نکند کوپکاوغلی بهجای دورتموند و فریدریشهافن، پیچیدی دشتمغان؟ گفتم چ. بلیتهای فرانکفورت- تهران توی جیبم بود.
چهار: مجسم کن ۲۱روز لب به هیچ غذایی نزده بودم و شب تا صبح از رختخوابم دم پنجره به منظره کلیسای مارین و بعضیوقتها هم به رودخانه رومسی چشم میدوختم و میگفتم نوار موذنزاده را ندارم یک اذان بدهد من کمی گریه کنم؟ نمیدانستم من بدبخت بیمهنامه دارم و از ترس اینکه معالجهام خیلی گران تمام شود میگفتم چیزیم نیست نقی درست میشوم.
بعدها فهمیدم که یکی از خبرنگاران ایرانی عمل جراحی قلبش را مفتکی انداخته گردن آلمانیها و بیآنکه ریالی هزینه کند، کلی چتربازی کرده است. نقی البت دو بار مرا به زور برد پیش دکترهای آلمانی و طرفها هاختوم واختوم کردند و بیچاره دو بار هم به زور مرا عین لش انداخت پشت ماشین و برد گردش توی آمستردام و فرانکفورت که حال و هوایم بلکه عوض شود و من حتی لحظهای از پنجره بیرون را نگاه نکردم و لب به غذا نزدم. غوطهور در یک حال اغمایی جزئی، رفتیم و برگشتیم.
پنج: مجسم کن من دارم از درد میمیرم، چندتایی از بچههای خبرنگار و عکاس وقتی دیدهاند به بازی اول نرسیدم، شمارهام را پیدا کرده و زنگ زدند. از فرط ناتوانی، زبانم به احوالپرسی نمیچرخید. نقی دهنش را آورد دم گوشی و گفت حال ابی بد است، میخواهد برگردد ایران. گفتم چ. طرف گفت ابی بپرس ببین نقی آشنایی تو خلافهای سیاهپوست ندارد؟ گفتم چ. گفت بز آوردیم و بمبی را که با هزار مصیبت از تهران با خود آورده بودیم، در اولین روز تمرین تیم ملی گم شد و در حال مرگیم. گفتم چ چ چ.
شش: هنوز بعد از اینهمه سال با خود میگویم من چرا باید در آلمان مبتلا به تب مالت میشدم؟ عین این است که آدم در عروسیاش شب زفاف، مرض استسقا و قانقاریا را باهم بگیرد. خوشبختانه تنها ارمغان آن بیماری که منجر به کاهش ۱۶ کیلو از وزنم شد، آشنایی با پدیده لیموترش بود و هر چی که اولش لی دارد (غیر از لیزینگ و لیچار و لیبی!) آن نجیبزاده آبدار اهل جهرم که این روزها تمام لذت زندگی من شده است. مخصوصا صبحها در حالیکه هنوز ویندوزم بالا نیامده، وقتی اولین قطرات لیموترش را در اولین چای کاسه چینی گلقرمزی میچکانم، هیچ کم از شب زفاف و پادشاهی ندارد. پادشاهی را البته تجربه نکردهام ولی میدانم که از زفاف خیلی بهتر است. چ چ چ. از اینجا تا فریدریشهافن چ چ چ.



