روزنامه هفت صبح، اشکان عقیلیپور | آقا من در دوران دبیرستان، دبیری داشتم که هم ظاهر عجیبی داشت، هم اخلاق غریبی. موهاش مشکی پر کلاغی بود ( یا مشکی پرکلاغی میکرد، نمیدونم ) و ابروها و سبیلش، مثل برف، سفید بود.پوستِ صورتش هم به صورتی میزد.کنتراستِ حیرتانگیزی بود در رنگآمیزی و ظاهری پدرانه و مهربان داشت. اما اخلاقش در تضاد با این ظاهر بود.
ایشون در نظام تربیتی و تدریسیِ خودش، قائل به این اصل بود که اگر روزِ اول هر کلاسی، یک نفر رو لت و پار کنه، دیگه خیالش تا آخر سال راحته و کسی دیگه جرات جیک زدن نداره. بنابراین برای اولینبار که واردِ هر کلاسی میشد، از یه بخت برگشتهای، بهونهای درست یا غلط میگرفت و آوار میشد رو سرش و تا جایی که از نفس میافتاد، از خجالتش درمیومد. با وجود این که این مسئله لو رفته بود، هیچ کلاسی در طی این سالیانِ متمادی موفق نشده بود که بهونه دستش نده و همیشه یه مجروح رو دستشون مونده بود.
اون سال که خداوند به نذوراتِ ما توجهی نکرد و « بروس لی » شد دبیرمون، همه بچهها همقسم شدیم که این طلسم رو بشکنیم و تحت هیچ شرایطی، هیچکس، هیچ حرکتی نکنه و هیچ بهانهای دستش نده.کسی حتی دماغش رو هم نخارونه. زنگ خورد و ما هم مثلِ یه دسته رُبات، اومدیم سر کلاس.همه دست به سینه، صاف. در پلک زدن هم خساست میکردیم. دبیرمون اومد سر کلاس. مبصر یه برپا و برجایی داد و ماراتن کتک نخوردن شروع شد.
معلم جلوی تخته راه میرفت. خودشو معرفی کرد. تهدید و نصیحت میکرد و قلنج انگشتها و گردنشو میشکوند. داشت گرم میکرد برای حمله. ما هم کلههامون مثل پاندول با ایشون تکون میخورد و پلک نمیزدیم. زیر چشمی، بچه ها رو میپایید و دنبالِ شکارش میگشت. ولی ما طعمههای راحتی براش نبودیم. نیم ساعتی که گذشت، انگار دوزاریش افتاد که داستان از چه قراره. لذا راه رو عوض کرد و از درِ دوستی اومد تو: « البته خیلیها میگن که من خیلی خشنم و پشت سرم حرف میزنن، که اصلا اینطور نیست…من خیلی هم مهربانم و دوست دارم همهتون پیشرفت کنین…»
همینجور محسناتِ خودش رو برامون میشمرد و بین نیمکتها راه میرفت و دنبال سوژه میگشت. دید نمیشه… پیچ مهربانی رو یه خرده دیگه شل کرد:« شما مثلِ پسرایِ من هستین…همهتون عزیزای دل من هستین… امیدوارم آخرِ سال با خاطراتِ خوب، از همدیگه جدا شیم…»زیر پوستی التماس میکرد که یه کدومتون یه غلطی بکنین…حدودا یه ربعی مونده بود که کلاس تموم بشه و رکوردِ ما در «گینس» ثبت بشه که… من بیدلیل خندهم گرفت …
اصلا توضیحی براش ندارم. فقط میتونم بگم در مرزِ انفجار بودم و میخواستم غلت بزنم رو نیمکت و قهقهه بزنم. همه چیز برام شده بود سوژه خنده. پسِ کله نفر جلویی، نفس زدنِ نفر بغلی، صدایِ کلاغ، سبیلهایِ آقا معلم، رنگِ شلوارم، سرفه پشت سریم… همه و همه شده بودن خندهدارترین طنزهای عالَم…عضلاتِ صورتم رو جمع کرده بودم و لبهام رو، رو هم فشار میدادم تا بتونم خودمو کنترل کنم. سرمو انداخته بودم پایین و شونههام از خنده میلرزید.
صورتم عینِ کیسه پلاستیک که زیرش فندک بگیری، جمع شده بود. یه لحظه سرمو آوردم بالا ببینم معلممون کجاست که باهاش چشم تو چشم شدم… برقِ خوشحالی و موفقیت رو تو چشماش دیدم…اینقدر قیافهام ناجور شده بود از کنترلِ خنده که معلم فکر کرد دارم تو چشمش ادا درمیارم: - «ادا در میاری؟!» با حرکتِ سر گفتم «نه» - « لالی؟…چرا ادا در میاری؟…ادایِ منو داری در میاری؟! »
آتش افتاد به انبارِ باروت…با یه خنده هندلی، منفجر شدم و گفتم:«نه آقا…دارم میخندم…»
مثل «بَت من» به سمتم پرواز کرد…فریاد میکشید «به من میخندی؟…به من میخندی؟…»…من هم ریسه رفته بودم و کتک میخوردم و میگفتم:«نه آقا به خدا…نه آقا به خدا…»خلاصه…کتکهایی که نوش جان کردم، یه ور، سرکوفتهای همکلاسیهام که موفقیت در یک قدمیشان بود، یه ور…یکی از بهترین و خاطرهانگیزترین معلمهایی که عاشقانه درس میداد…ولی روش خودشو داشت دیگه…



