روزنامه هفت صبح، یاسر نوروزی | این روزها فقط گاهی مینشینم «بمب» میبینم. یک برنامه نیمهشبی مفرح که مجری آن در همان بضاعت برنامه هم که شده، دغدغه فرهنگ و شعر و تمدنمان را دارد. یعنی ابتدای برنامه جای خزعبلبافی، مشاعرهای کوتاه بین شرکتکنندگان راه میاندازد. چند روز پیش هم کار جالبی کرد و به هر کدام از شرکتکنندگان گفت ترانهای را که دوست دارند بخوانند.
دستکم کسی که آنجا میآید، بهخاطر شرکت در برنامه هم شده، ممکن است دو سه بیت شعر در کل عمر پربارش حفظ کند! همین هم غنیمت است. البته شرکتکنندگان فوقالعادهای هم در این شبها دیدهام. خود رضا رشیدپور هم که تسلط خوبی در اجرا و شعرخوانی دارد. مشخص است اهل مطالعه و کتاب است و قرار نیست صرفا از آب، کره بگیرد.
مقصودم برنامههای مبتذلی نظیر… است که یک مشت مهمل و جلفبازی را جای «طنز» قالب گرفته. بیخیال؛ غرضم «بمب» بود که البته چند اشکال ویژه دارد. خدایی آقای رشیدپور، خودت حاضری بروی بایستی روی یکی از آن گودالها، یک نفر دکمهات را بزند، سقوط کنی؟ انصافا حاضری؟ چون هر چه فکر کردم دیدم مرد پنجاه شصت ساله را قرار بدهی روی یک حفره، یکهو زیر پایش را خالی کنی، ضایع نیست؟
مغزش آن پایین سفره نمیشود؟
بالاخره شأن و کلاسی هم آدمها دارند که خوب نیست دکمهشان را بزنیم، پرت شوند، بهشان بخندیم. یکسری سوالات برنامه را هم انصافا خود طراحان نمیتوانند جواب بدهند. مثلا یکی دو هفته پیش یک سوال فیزیک مطرح کرد، استیون هاوکینگ بهخاطر این سوال، دق کرد مرد. یا یک سوال ریاضی بود که من حتی نمیتوانستم از روی آن بخوانم! یعنی میخواهید جایزه ندهید، خب دردسر چرا به شرکتکننده میدهید؟ همانجا تشکر کنید برود خانه.
نه اینکه سوالات فضایی طرح کنید؛ «جگر خارخاسک به زبان سواحیلی چه میشود؟»، «اهرمی که سانتریفیوژ را به اینترفیوژ متصل میکند؟»، «محمد بن وصیف سیستانی، چه سالی سرش را خاراند؟»، «زیر بغل مار چه شکلیست؟»، «قاتل بروسلی چه کسیست؟» و… موقع خواندن این سوالها اعصابم بههم میریزد. بچه هم میآید مینشیند روی پایم و خدا نکند بمب آخر برنامه منفجر نشود. میزند زیر گریه و دشنام و ناسزا و خلاصه شبمان را زهرمار میکند که چی؟
چرا شرکتکنندهها غلط جواب ندادند که بمب رنگی منفجر شود! قضیه اینقدر جدی شد وقت گرفتم ببرمش روانشناس. چون ازش پرسیدم: «پسر، تو چرا اینقدر از شکست خوردن آدمها لذت میبری؟» منتها دیدم به همان زبان کودکانه میگوید اصلا شکست و موفقیتشان مهم نیست؛ مهم این است رنگ بپاشد توی صورتشان بخندد.
برای همین زنگ زدم روانشناس را کنسل کردم، دیدم بچه خب درست میگوید. منتها هنوز هم من نگران آن رنگم. چون بمب منفجر میشود و جنس آن رنگی که میپاشد روی کت و شلوار و لباس این بیچارهها واقعا چیست؟ پاک میشود؟ به بچه گفتم: «بابا حالا دوست داری چه رنگی بپاشه رو صورت اینها؟» خندید، گفت: «سیاه!» گفتم: «چرا؟» گفت: «زغالی بشن، دیگه پاک نشن!»



