روزنامه هفت صبح، اشکان عقیلیپور | آقا من بعضی موقعها خیلی علاقه پیدا میکنم بفهمم چه چیزی از ذهن محققان و دانشمندان میگذره که به سراغ یک موضوعی میرن و نتیجه رو اعلام میکنند که مثلا بر طبق نظر محققان فلان…برای مثال، تو خبرها اومده بود که طبق نظر محققان انگلیسی، احتمال سکته در مردان به دلیل ابراز نکردن ترسشون از سوسک بیشتره…
خب، اول از همه این که باید ببینیم این عزیزان، روی کدام مردان تحقیق کردهان؟… آیا سوژهها فقط انگلیسی بودن؟… آیا اون سوژههای عزیز، موارد استرسزای دیگری غیر از سوسک در زندگیشون نداشتند؟… فقط مشکلشون این بوده که جلوی سوسکها، پهلوون بازی درآوردن؟… آیا اون سوسکها، از همین سوسکها بودن یا چی؟… بعد هم کلا همین سوژه تحقیق، نشان از بیاسترسی و بیسوژهایِ آن جامعه نیست آیا؟
البته اگر به این محققان برنمیخوره که خدای نکرده تحقیقاتشون زیر سوال رفته، با فرض صحیح بودن این تحقیقات، باید عرض کنم که اوضاع در ایران یه کوچولو فرق میکنه و بعید به نظرم میاد که سوسک، بتواند آمار سکتهایهای ما رو بالا ببره… دلیلش هم خیلی مشخصه… اون هم این که خدارو شکر تا دلتون بخواد سوژه برای سکته داریم… سوژههااا… نه سوسک موسک…نه… سوژههایی که همچین بندازتت که تا لبِ سنگ لحد، بری و برگردی…
داخل تاکسی بودم و تو فکر همین خبر سوسکی در انگلیس و تنوع سوژههای سهولتِ سفر به دیار باقی در وطن، که موبایل یکی از مسافران زنگ زد:- « الو… بگو… چند شده؟… چند؟… نه بابا… نه بابا… آخ آخ آخ…» قطع کرد و چند تا نچ نچِ محکم هم چاشنیاش کرد و یه آهی هم کشید و رفت تو لکِ خودش… راننده عزیز و فضول، رانندگی و خیابون رو ول کرد و از توی آینه یه نگاهی بهش کرد و گفت:
- « خب به سلامتی دیگه چی گرون شده؟… »
قبل از این که طرف موفق بشه که خبر گران شدن یک جنس دیگر رو هم به استحضارمون برسونه، یک راکب محترم موتور، از داخل یک کوچه همچون سوپرمن به سمتمون پرواز کرد و چون انتظار نداشت که کسی حواسش بهش نباشه، با همان شدت و حِدت به تاکسیِ ما کوبیده شد و به مانند همان سوپرمن از جایش بلند شد و به ما که از داخل تاکسی به صحنه نگاه میکردیم و منتظر دیدنِ روی ماهِ یک جنازه بودیم، دستی تکان داد و سوار شد و به مسیرش ادامه داد…
نکته ظریف ماجرا این بود که هیچ کداممان صحبتی درباره این صحنه ای که جلوی رویمان به وقوع پیوست، نکردیم… فقط راننده یه سرفهای کرد و ادامه داد:- « عجب… خب… ببخشید… می فرمودین… چی گرون شده؟…» باز هم تا مسافر مذکور بیاد و یک آه بکشه و دهان باز کنه، ده ثانیهای طول کشید و به دلیل این که ماشین جلویی کوبید رو ترمز و راننده ما هم گرفتار آمار گرانی جدید بود، دیر فهمید و همچین کوبید رو ترمز که همگی یک پرشِ بلند را به سمت شیشه جلو تجربه کردیم…
سپس با الفاظ جدیدی آشنایی پیدا کردیم که راننده ما به جلویی و شخص دهنده گواهینامه به ایشون حواله کردند… دوباره که وضع به حالت عادی برگشت، راننده عزیزمون گفت : - « خب، اینم به خیر گذشت… گرونی رو می فرمودین…» طرف دوباره یه آه کشید و تا اون موتور فکش رو روشن کنه، راننده خوبمون هم عملیات محیرالعقولی رو برای نکشتن یک عابر پیاده آغاز کرد و با چپ و راست کردن فرمان، یک ورزش کمری به ما و یک عمر دوبارهای به عابر داد…
- « تا نزدیم یکی رو نکشتیم، میگی بالاخره چی گرون شده یا نه…» خب البته باز هم قسمت نشد بفهمیم چی دیگه گرون شده که اینقدر مسافر عزیز رو ناراحت کرده… چون راننده عزیز، چشم از آینه بر نمیداشت و چراغ قرمز رو رد کرده بود و پلیس هم فیالفور نگهش داشت… راننده مهربان هم که انگار ما رو مقصر جریمه شدن میدونست، قبل از پیاده شدن فرمودند:- « همه پیاده شین بابا… اصلا هر چی گرون شده… اصلا مگه گرون شدن تعجب داره؟…پایین… پایین… ارزون شدن تعجب داره… همه پایین.»محققین گرامیِ سوسکی، یه سر تشریف بیارین تاکسی سواری در تهران. به نتایج زیبایی میرسید.



