روزنامه هفت صبح، صوفیا نصرالهی| فروردین سالی که اول دبستان رفته بودم، در تولدی که گرفتم هدیهای که بیشتر از همه برایم آورده بودند، کتاب بود. همه بچههای مدرسه میدانستند که من عاشق خواندنم. بیشترشان البته کتابهای کودکانه آورده بودند که خیلی به کارم نمیآمد. فقط یادم است پگاه برایم اولین کتاب جدی زندگیام را هدیه آورد: «جزیره اسرارآمیز» ژول ورن. یک انتشاراتی که الان اسمش یادم نیست با جلد شومیز و طرح جلدهای عالی برای کتابهای بزرگ تاریخ ادبیات که مختصر و به زبان ساده برای نوجوانان منتشر میشد.
من اولینبار با انقلاب فرانسه و گیوتیناش در «داستان دو شهر» چارلز دیکنز تابستانِ بهار همان سال آشنا شدم. «جزیره اسرارآمیز» را تا اواسط اردیبهشت خوانده بودم و بعد از هدیه محشر پگاه، جهانی از شاهکارهای ادبیات بهرویم گشوده شده بود که مشتاقانه در آن غرق شدم. در طول این سالهایی که از خدا عمر گرفتم، بیشتر از هر هدیه دیگری از دوستان و آشنایان کتاب گرفتهام. راستش همهشان را هم دوست نداشتم.
بعضیها به سلیقه طرف مقابل موقع هدیه دادن توجه نمیکنند، وگرنه اینکه در کتابخانهام کتابهای روانشناسی و اقتصادی هم جزو هدایای دریافتی باشد، هیچ توجیه دیگری ندارد. اما وسط کتابهایی که هدیه گرفتم دو کتاب به دلایل حاشیهای، بیشتر از متن خودشان برایم عزیز هستند. هر دو را هم ندا برایم خریده. اولی را فروردین ۹۷ هدیه گرفتم.
«فراتر از بودن» کریستین بوبن. هر دویمان آنموقع خیلی جوان بودیم و اگر قرار باشد کتاب سانتیمانتال درست و حسابی بخوانید، کریستین بوبن جزو بهترین گزینههاست. «فراتر از بودن» داستان مرگ زنی است که مادر بوده و معشوق. داستان اینکه چطور آدمها بعد از رفتن از این دنیا زندگیشان پیش بازماندگان امتداد پیدا میکند. اینکه چطور آدمها با میراثی که از خودشان بهجا میگذارند، شناخته میشوند.
کتاب «چهل نامه کوتاه به همسرم» نادر ابراهیمی را همان اوایل رفاقت سال ۱۳۸۶ هدیه گرفتم. اول کار کتاب خود ندا را گرفته بودم که بخوانم و شیفته نگاه نادر ابراهیمی به زندگی مشترک شدم. انگار یکی تزهای شخصی خودم را در باب زندگی مشترک، کتاب کرده بود. در باب کنار هم زندگی کردن و مستقل بودن. اما راستش فقط کتاب نادر ابراهیمی نبود. ندا گوشه و کنار کتاب را با حاشیهنویسیهایش سیاه کرده بود و من عاشق آن خطوط بین سطرهای کتاب بودم.
بیشتر از چیزی که ابراهیمی نوشته بود، شعرها و جملههایی که ندا گوشه صفحات جا گذاشته بود، عزیز بود. ندا کتاب را برایم خرید و عین کتاب خودش گوشه و کنارش را برایم حاشیهنویسی کرد. اینها کتابهای مهمی بودند که هدیه گرفتم و البته نه بهترین کتابهایی که تا بهحال به دستم رسیده. کتابهای بهتر زیاد دارم اما این سه تا گوشه ذهنم حک شدهاند. خودم یک امضای شخصی در هدیه دادن کتاب دارم: «تاتار خندان» غلامحسین ساعدی.
راهنمایی بودم که کتاب را خواندم و تبدیل شد به کتاب بالینیام. «عزاداران بیل» را دوست نداشتم اما «تاتار خندان» که کتاب مهجور ساعدی بود، باعث شد عاشق ساعدی بشوم. ساعدی کتاب را در زندان شاه نوشته بود. با این حال کتابش امیدوارکننده است. یک عاشقانه که بیشتر از آنکه بین مرد و زن قصه باشد بین مرد و مردم است. همانطور که خود ساعدی عاشق مردم بود. «تاتار خندان» را به همه هدیه نمیدهم.
باید کسی برایم نشانهای بهجا بگذارد یا بخواهم نشانهای بهجا بگذارم که کتاب را به کسی بدهم. از آن کتابهایی است که امضایم پایش است. مال من است. شاید هر کدام از شما این کتاب را در کتابخانهتان داشته باشید اما هر وقت دستتان گرفتید یادتان باشد که صاحب همه «تاتار خندان»های جهان من هستم.



