روزنامه هفت صبح، اشکان عقیلیپور | آقا… من در دوران دبیرستان ناظمی داشتم که کلا چیزی برایش مهم نبود به جز موهای سر دانشآموزان. زمانِ مراسم صبحگاه، یک ماشین اصلاح مو که در سربازخانهها کاربرد دارد، در دست میگرفت و بین صفوف بچهها راه میرفت و به صورتِ رندوم، انگشتانش را میکرد بینِ موهای دانشآموزان و امان از آن روزی که به قول خودش، موهای یکی بینِ انگشتانش گیر میکرد. این مسئله، بدین معنی بود که مویِ آن بنده خدا، رشدی بیش از حد مجاز داشته و درجا باید اصلاح میشد…
هر موقع به چنین طعمهای دست پیدا میکرد، اون ماشین اصلاحِ مو را که بهش میگفت «ماشینِ نمره ۴ »، با لذت از کنار کمربندش در میآورد و فیالمجلس، یه نقش و نگاری روی کله طرف میانداخت و اون بخت برگشته هم در اسرع وقت باید خودشرو به سلمانی میرساند و جوری از ته میزد که هنرنماییِ ناظم هنرمندمان از بین برود.
جملاتش هم همیشه منتهی به درست کردن چهارراه بود:- « زنگ اول، معلم ندارین، هر کی صداش دربیاد یه چهارراه رو سرش میکارم.»، « صدای خنده کی اومد؟… خودش بیاد چهارراه بندازم رو کلهش…»، « اون کیه داره ته حیاط میدوئه؟… بدو بیا اینجا عزیزم چهارراه سرترو درست کنم و برو…»، « چرا وقتی حرف میزنم مثل اسب آبی خمیازه میکشی؟… بیا یه چهارراه خوشگل برات درست کنم ببینم… بدو بدو » و …
به دلایلی که افتد و دانی، مدتی بود موهای روی سرم رو به اندازه دو میلیمتر بلند کرده بودم که در نوع خودش جرمی کمتر از قتل نفس نبود. حربهام هم این بود که مثل دو قطب هم نامِ آهنربا، هر جا ایشون بود، من نبودم. کارم شده بود اینکه ببینم این آرتیست کجاست و من از یک ورِ دیگهای بخزم و بروم…
یک روز صبح که برای مراسم صبحگاه ایستاده بودم، دیدمش که از جلوی صف قدم میزد و نزدیک میشد… برای پیشگیری از هرگونه دردسر، ترجیح دادم سرم را بیندازم پایین و از تماس چشمی جلوگیری کنم. ولی چشمهایش من رو گرفته بود و با یک محاسبه ساده متوجه شده بود که این زلفها قاعدتا باید بینِ انگشتهاش گیر کنه…
فکر اینکه بعد از تعطیل شدن مدرسه در راه برگشت با کلهای چهارراه باز شده دیده شوم، بند بندِ بدنم را میلرزاند. کوچکترین تعللی، زلف بر باد میداد. زیر چشمی هوایش را داشتم که به سمت من در حرکت بود. چند ثانیهای بیشتر با بیآبرویی فاصله نداشتم… دستش را که بلند کرد تا مراسم اندازهگیری را انجام دهد، جاخالی دادم:
- « اِ… بیار جلو کلهتو ببینم…» / « چرا آقا؟» / « میگم بیار جلو…» / « آخه چرا آقا؟…»از ایشون اصرار، از من جاخالی… دستش را دراز میکرد که چنگ بزند بر زلف من و من هم جاخالی میدادم. کمکم شروع به حرکت کردم و ناظم مهربان هم « ماشین نمره ۴ » به دست، دنبالم میآمد… بعد از چند دقیقه تقریبا دورِ حیاط میدویدیم…
- « چرا در میری؟» / « در نمیرم آقا…» / « داری در میری دیگه… ببینم موهاترو…» / « آقا کوتاهه به خدا.» / « خب چرا در میری؟» / « در نمیرم آقا…» / « آخه کجا میخوای درری؟… من که میگیرمت بالاخره…» / « در نمیرم آقا…»فرار میکردم و اصرار داشتم که مشغول فرار نیستم. کل مدرسه، مراسم صبحگاه را ول کرده بودند و نگاهشون به ما بود که عاقبتِ کار به کجا میکشد؟… ولعِ چهارراه انداختن بر سر من را میشد در چشمانش دید…
آقا این قصابها را دیدید که در زمان ذبح، پاهایشان را به دور گوسفند میگیرند و کار را یکسره میکنند؟…با چنین شمایلی، چهارراهی بر سر من باز شد…اون داستانِ « افتد و دانی » که گفتم هم کلا از بیخ کنسل شد… هیچی دیگه، فقط خواستم بگم که دانشآموزان قدر روزهای کروناییرو بدونن و تا میتونن بتازونن که کسی به کسی نیست.



