روزنامه هفت صبح، آنالی اکبری | زن شیشه سیرترشیِ سیاه از خاک و غبار را پشت کارتنهای نم کشیده زیر زمین پیدا کرد. با آستین، کثافت روی شیشه را پاک کرد و چشمش به برچسبِ زرد و چسبناکی افتاد که رویش با دستخطی کج و معوج نوشته شده بود: ۱۳۷۸. دستخط پدرش بود. درِ مهر و مومشده را بهزور باز کرد و با بوی سیرترشی ۲۲ساله، پرت شد توی گودال زمان. چرخید و چرخید و چرخید و روی زانو، کفِ دنیای ۲۲ سال پیش افتاد.
زمستان ۷۸. برف سبک و تازه حیاط خانه پدری را پوشانده بود. پدر زنده بود و با شالگردن طوسی و سفید راهراه دستبافت و سیگاری گوشه لب، برفِ پشت گالانت قهوهای را پارو میکرد و میگفت: آخریشه. از شنبه ترک میکنم.نوه کوچک بود و داشت وسط باغچه آدم برفیای کله گنده میساخت. هنوز میشد سفت در آغوشش گرفت و گرمای تن همیشه داغش را به جان فرستاد.
بچه بود و هنوز با دختر مو قرمزِ چانه تیزی که از دنیایش نبود زیر پارچهای سفید ننشسته و هنوز کسی روی سرش قند نسابیده بود و ۷ ماه بعد دنبال راهی سریع برای خلاص شدن از اسمِ توی شناسنامهاش نگشته بود. زن که ۲۲ سال جوانتر بود و هنوز برای خواندن نوشتههایی که آنقدرها هم ریز نبودند، عینک نمیزد، وارد آشپزخانه شد و مادر را دید که داشت برای مهمانی شب کتلت و پیراشکی درست میکرد.
۲۲ سال پیش مادر هنوز مادر بود و هنوز تبدیل به کودکی سالخورده، افقی برروی تختخواب یک نفره نشده بود. هنوز با لذت از زیبایی برف و شکوه بهار و گرمای روحبخش تابستان و شورِ پاییز حرف میزد و هنوز سنگ صبورِ قومش بود و هنوز هر جملهاش مرهمی بود بر زخمهای کاریِ روحهای تکهپاره.
زن مثل فرفرهای لرزان در خانه چرخید. خانهای که هنوز خانه بود و دیوارهایش هر ۳ سال یکبار سفید میشد و لامپهای سوختهاش عوض میشد و از کانال کولرش بوی جنازههای خاک نشده نمیآمد.هیچ چیز ۲۲ سال پیش شبیه حالا نبود. آنوقتها زمین جور دیگری میچرخید. دنیا بوی دیگری میداد.
زن در شیشه سیر ترشی را بست. برگشت وسط خانه نیمه مخروب با دیوارهای ترک خورده و شیشههای شکسته و کاشیهای جرمبسته.
نگاهی به سیرهای متلاشی انداخت و گفت: تو هم پیر شدی. میبینی؟ هیچی مثل قبل نیست.شیشه را توی کیف دستی گذاشت و در خانه کلنگی را برای آخرینبار بست. قرار بود فردا کلنگ کارگرهای غریبه روی دیوارهای خانه فرود بیاید.فقط شیشه سیر ترشی بود که میدانست در این ۲۲ سال چهها گذشته است.



