روزنامه هفت صبح، اشکان عقیلیپور | آقا به نظر من اینکه میگن اوضاع اقتصادیِ خراب، همهچیز رو بههم ریخته، خیلی حرف درستی نیست… اتفاقا به نظر من، این اوضاعِ واویلا و وانفسا باعث شده خیلیها به تواناییهای خاصی در خودشون پی ببرن که تا همین چند وقت پیش که دلار ده، بیست هزار تومن بود، اصلا از وجود چنین استعدادهایی بیخبر بودن. اگر با یک نگاه مثبتی به دور و برتون نگاه کنید، حتما به نمونههای فراوانی برمیخورید.
اگر بخوام از نمونههای دور و بر خودم مثالی عرض کنم، میتونم به باشگاه بدنسازیای اشاره کنم که سرِ خیابونمون قرار داره.
دیروز با یکی از دوستانم قراری داشتم و ایشون هم فرموده بودند که «بیا دم باشگاه دنبالم» که بعدش مثلا بریم و به فلان کارمون برسیم. وارد باشگاه شدم و سراغ این دوستمون رو از آقای قویهیکل و درشتاندامی که پشت میز نشسته بود گرفتم.- «تو رختکنه… الان میاد.»/ «خیلی ممنون… پس من دم در منتظرشم.»/ «کجا؟»/ «دمِ در… تا دوستم بیاد. اگر اجازه میدین…»/ «چرا دم در؟… همینجا بشین… بیرون سرده.»
بر خلاف صورت خشن و اندام حجیمشون، قلبی مهربان داشتند و حتی نگران من هم بودند… - «آقا خیلی لطف کردین…»/ «فدا.»
برای اینکه دیگه من رو مدیون خودشون بکنن، نعرهای کشیدند که: «برای آقا آب پرتقال بیارین…» - «نه آقا توروخدا… شرمنده نکنین.»/ «شما مهمانی… تاج سری… عزیزی…» آب پرتقال رسید و من هم کلی عذرخواهی و اظهار شرمندگی کردم و پایی رو پا انداختم و به جان کندنِ آقایونی خیره شدم که زیر وزنهها در حال فریاد کشیدن و زجر دادن به خودشون بودن.
روحیهام هیچوقت با این ورزش بدنسازی سازگار نبوده. البته خب روحیهام کلا با هیچ ورزشی سازگار نبوده تا حالا… آخرینباری که بهواسطه انجام حرکات ورزشی غدد عرقریزم به فعالیت افتاده بودند، فکر میکنم مربوط به دبیرستان بود که معلم ورزش هوار کشیده بود: «تو هم یه تکونی به خودت بده لااقل دلم خوش باشه تا یه نمرهای که میخوام بهت بدم حلالت بشه.»
همراه با نوشیدن آبمیوه، نگاهی از بالا و روشنفکرانه به این انسانهای زحمتکش که نعره هم میکشیدند داشتم و با لبخندی بزرگوارانه، در دل میگفتم که: «ای بابا… ما کجاییم و شما جماعت کجا.» در فکرهای وسیع و دانشمندانه خود غرق بودم که آقای درشتاندام فرمودند:
- «شما میدونی این قدت بهدرد چه ورزشی میخوره؟»/ «بسکتبال؟»/ «نچ…»/ «والیبال؟»/ «نچ…»/ «پرش با نیزه؟»/ « نچ… این قد فقط بهدرد بدنسازی میخوره.»
در ابتدا فکر کردم که ایشون با من شوخی میکنند و قصد طنازی دارند. ولی بعد از چند لحظه که به خودم اومدم، فکر کردم که من چه شوخیای با ایشون دارم و متوجه شدم خیلی هم جدی فرمودهاند: - «آقا فرمایشی میکنین… من دو لا استخونم… زیر میله هالتر میشکنم.»/ «آهاااان… دقیقا به همین دلیل عرض میکنم… شما با این قد، یه بیست کیلو بیای بالا، میدونی چی میشی؟»/ «چی میشم؟»/ «یه دونه میشی.»/ «جان؟»/ «یعنی یهدونه میشیها… خودت فرض کن… با این قد… شونهها اینجوری… دورِ بازو اینجوری… کمر، اینجوری… ساعد، اینجوری… واااای، یهدونه میشی…»
آقا دردسرتون ندم. اندام ما رو با شکل اونجوری، توضیح کامل داد و تصور کرد. البته که من آدم دهنبینی نیستم، ولی نمیدونم چرا قبل از تمام شدن آب پرتقال و آمدن دوستم، کارت بانکی رو برای دستگاه پز ایشون کشیده بودم. امروز جلسه اولم بود… همانطور که زیر میله بدون وزنه، فریاد میکشیدم و ضجه میزدم و به این فکر میکردم که غیر از اوضاع خراب مالی، چه دلیل دیگهای میتونه داشته باشه که بنده رو ثبتنام کردهاند، نگاهم به مربی بزرگوار افتاد… جلوی یک آقایی آب پرتقال گذاشته بود و عضلاتِ اونجوری رو براش تصور میکرد…



