روزنامه هفت صبح، ابراهیم افشار | یک: جذابترین طنازان شفاهی و کمدیناستندآپهای زندگیام، خندانندههای غیررسمی و رندایی بودند که در قهوهخانهها ظهور میکردند. باید یک روز داستان زندگی عباس زنبیل و جعفر لیمو را بنویسم. برخاسته از میان مردمان عادی کوچه و بازار که در کافهها سنگر میگرفتند و در دل تبادلاخبار غیررسمی میان شهروندان، آنان نیز ادویهای به متن رخدادها قاطی میکردند و میرفتند.
کمدینهای غیررسمی و گمنامی که عجیب تودلبرو بودند و من یک زمانی اگر سرم را میزدند دمم آنجا پیدایش میشد. حالا را نگاه نکن که بیمزهترین کمدیناستندآپها به لطف شهرت رسانهایشان به نان و نوا و آلافو اولوفی رسیده و تبدیل به سلبریتی شدهاند، طنازان شفاهی قهوهخانهها نیمقرنی را دیر از شکم مادر زاده شده بودند. عمرم اگرچه به روزگار درخشش میرمحسن مستجابالدعوه و ساری قلیخان (قلیخان زردمو) نرسید تا در گعدههای صمیمیشان که از محضر نقالها داغتر بود حضور به هم رسانم اما آنقدر درباره آن دو خواندم و تحقیقات کردم که امروز گمان میکنم خودم نیز از محضرنشینان دوآتشه آنان بودم.
مردانی حاضرجواب و بذلهگو و نکتهسنج که اگرچه از سوی روشنفکران عصاقورت داده زمانه به عنوان موجودات بیادب و مزاحم معرفی میشدند اما محبوبیت شگرفی در کوچه و بازار داشتند. مردانی که در یک جامعه اتوکشیده ادبمحور به سیم آخر زده بودند و طنزهای شفاهی به ویژه زیر ۱۸ و بالای ۱۸ سالشان درباره مناسبات اجتماعی، آنهم به صورت بداههپردازانه و لحظهای، قهقههها را به آسمان میبرد. ساریقلیخان همانی است که گفته میشود پسرش اسفندیار بعدها به خواننده معروفی تبدیل شد و موسیقی «آمریکا آمریکا ننگ به نیرنگ تو» و صدالبته ترانههای لیریک ترکیاش در روزگار خود گل کرد و معروف شد.
دو: پاتوق طنازان شفاهی قدیم تبریز که به«میرتچی» (اهلشوخی) و «دوببَه» (لوده) معروف بودند قهوهخانههای مخصوصی بود که صدای قهقهه از آنجا به آسمان میرفت و بعدها کافه خران معروف توفیق، جانشین همین قهوهخانه دوببهها و دَبَکها (بیخیالان) شد. آنها سمبلی از حاضرجوابیها و شوخطبعیها و خوشمحضریها بودند و طنزهایشان از چنان چسبندگی و قدرتی برخوردار بود که سینه به سینه به نسلهای بعدی منتقل و هنوز بعد از شصت هفتادسال در ادبیات شفاهی مردم و رجوعهایشان باقی مانده است.
مردانی که با طنز ظریف، نامتعادل و بُرنده خود دل به دریا میزدند و مستقیم یا غیرمستقیم، گعده حکام، افسران و ریاکاران جامعه را مورد هدف قرا میدادند. یکی از پرفروشترین کاستهای دهه ۵۰ نوارهای طنز شفاهی آقامیرمحسن مستجابالدعوه بود که معمولا در هر خانهای یک نسخهاش پیدا میشد و در مهمانیهای خانوادگی، سکوی پرتابی برای قهقهههای جمعی به حساب میآمد. موضوع عجیب این بود که در این طنزهای روایتگرا که البته تُن صدا و میمیک صورت گوینده هم در تاثیرگذاریاش مهم بود هیچ خطابه تحقیرآمیزی نسبت به اقوام، ادیان و طبقات اجتماعی دیده نمیشد.
سه: در میان تمام آن طنازان شفاهی، جایگاه افسانهای ساریقلیخان معروف به سالار با بقیه به کلی متفاوت بود. بذلهگویی نهنگ با یک زندگی اسرارآمیزِ مذکرسالار. متولد ۱۲۵۴ تبریز و درگذشته به سال ۱۳۴۸ در یکی از مریضخانههای تهران. دارنده مدرک دیپلم دبیرستان معادل دکترای امروز. مترجم کنسولگری روسیه در تبریز. آگاه به پیچ و خمهای زبانهای روسی، ارمنی، فرانسه، کردی، فارسی و زبان مادری خود ترکی. دارای سلطهای غریب بر اصوات و نجواهای تمام این زبانها.
درد طنازان شفاهی قدیم این بود که آنها در فقدان رسانه و دستگاههای ارتباطجمعی مجبور بودند تمامیت هنر و کرشمه خود را در قهوهخانهها بیرون بریزند. قهوهخانههایی که در آن تمام طبقات اجتماعی از روشنفکران و تحصیلکردگان تا تکنوکراتها در کنار مردم عادی کوچه و بازار تنگ هم مینشستند و با سلاح طنز به نبرد با ظلمت فکری میرفتند. پاتوق ساریقلیخان در زمان اشغال تبریز به دست روسها در قهوهخانهای واقع در «ایکیقالا» (دوقلعه) بود و هر روز تیکهای از او ورد زبان مردم میشد و قل میخورد و صیقل مییافت.
طنازانی با شوخی و تنقید با شعرهای معروف شاعران بزرگ، شوخیشوخی هدفهای بزرگ سیاسی-اجتماعی را سیبل میکردند. مثل همین شعر ساریقلیخان که با تنقید از شعر معروف سعدی «گلی خوشبوی در حمام روزی/ رسید از دست محبوبی به دستم» اوضاع خراب نان در جنگجهانی دوم را به نقد کشید:
«یکی نان سیاه و بدقواره/ رسید از دست وَردستی به دستم/ بدو گفتم جویی یا نان گندم؟/ تو نانی یا واقعا بنده مستم؟/ بگفتا من نه جو هستم نه گندم/ ولیکن با جو و گندم نشستم/ کمال همنشین در من اثر کرد/ وگرنه من همان خاکم که هستم/ ز سنگک چون شنیدم این سخن را/ پرید هوش از سر و عقلم ز دستم/ به تنقید مسببهای اصلی/ دهان وا کردم و من دیده بستم/ بگفتم ای باعث برو حیا کن/ مگو دیگر که من میهنپرستم!»طبیعتا سببساز پرداختن به این شعر بسیار مودبانه و بیخطر از رند خاطرهساز استاد ساریقلیخان، کنار آمدن با قواعد رسانه است، وگرنه اگر حضوری خدمت میرسیدم از طنزهای بالای ۱۸ سالش تقدیم میکردم که دیگر هوس نکنید روی سیاه مرا ببینید!
چهار: اگر تبریز به قلیخان زردمو و مستجابالدعوهاش میبالید، اصفهان هم«یوزباشی»خود را داشت که آفریننده طنز بداهه و شفاهه بود. متلکگوی چیرهدستی که شغل منحصر به فردش متلکگویی به جماعت بود و از این راه هم مستفیض میشد. یوزباشی اصفهانی در اواسط دهه پنجاه، هفتاد بهار از عمر پانصد سالهاش را پشت سر گذاشته بود و خودش میگفت در این هفت دهه، دقیقا یک میلیون و پانصد و چهار متلک نثار خلقالله کرده است. جناب یوزباشی در زندگیاش فقط یک کار منحصر به فرد داشت آن هم ارائه متلکهای طنزآلود بود و پول درآوردن.
او به طور کاملا سیخکی توی راسته چهارباغ اصفهان راه میرفت و متلک بار مردم میکرد و بعدش هم دستخوش میگرفت. یوزباشی برای اصفهان اصلا جاذبه توریستی داشت و نوروز هر سال عدهای از تهرانیها فقط برای شنیدن متلکهای اختصاصی او راهی اصفهان میشدند و در ازای شنیدن متلکهایش آنقدر به او پول میدادند که مخارج یکسال او تامین میشد. ریشه دودمانی یوزباشی از آنجا برای اجداد او باقی مانده بود که گویا یکبار یکی از شاهان قاجار در ازای خدمت پدربزرگش به او لقب یوزباشی داده بود و او نیز این لقب خاصه را عینا برای پسرش به ارث گذاشته بود و فرزند به فرزند رسیده بود به بعدیها.
یوزباشی پدر وقتی مرده بود آه در بساط نداشته اما دلخوشیاش این بود که این لقب پرطمطراق را عینا برای پسرش به یادگار گذاشته است. یوزباشی قهار اصفهانیها در پاسخ به اینکه چرا در میان صدها شغل جوراجور، شغل شریف متلکگویی را انتخاب کرده است، میگفت« اولا چون شغل کمدردسری ست و دوم اینکه مردم را که گرفتار چک و سفته و طلب و قرض هستند بالاخره یکی باید باشد که خنده بر لبشان بیاورد.» طنز شفاهه «یوزباشی» البته چندان هم کمدردسر نبود او را یکبار به جرم متلک گفتن گرفته و به دادگاه برده بودند و رئیس دادگاه گفته بود «یا دویست هزارتومان پول بده یا چهل روز برو زندان».
یوزباشی هم گفته بود«جناب رئیس چرا دویست تومان جریمه بدهم؟ میتوانم با دویست تومان، یک خر بندری بخرم و منبعد به صورت سواره به مردم متلک بگویم!» یوزباشی آن روزها تصمیم داشت برای پنجمین بار تجدیدفراش کند (انگار این قضیه در خون همه طنازان شفاهی هست!) ۴ تا زن گرفته بود که به قول خودش همهشان بیدماغ بودهاند و حالا میخواست پنجمی را امتحان کند. او که قول داده بود ۵۰۰ سال عمر کند اصلا یکجوری از دنیا رفت که نفهمیدیم کی، خانی آمده و خانی رفته است.



