روزنامه هفت صبح، آنالی اکبری| ‌ کسانی‌که یکبار به‌خاطر درِ قفل شده‌ای در جایی حبس شده‌اند، دیگر برای همیشه حواسشان به قفل و کلیدها هست.اولین اسارتم را در ۷، ۸ سالگی تجربه کردم. وسط یک مهمانی شلوغ، بدون اینکه به کسی اطلاع دهم راهی دستشویی شدم و فکر کردم بهتر است مثل یک دستشویی‌رونده حرفه‌ای رفتار کنم و کلید را توی قفل بچرخانم. آن روز احساس انسان رها و مستقلی را داشتم که دیگر در زندگی محتاج هیچکس نیست و خودش می‌تواند به امور شخصی‌اش رسیدگی کند و با قفل کردن در، استقلالش را به جهان نشان دهد.

از پشت دیوارها صدای «گلاب گلاب کاشونه» و «چرا ویلا ندادی کنار دریا ندادی» می‌آمد و فهمیده بودم به قسمت جذاب جشن تولد رسیده‌ایم و باید زودتر خودم را به کوه کاغذ کادوهای تکه‌پاره برسانم و کادوهایی که مال من نبود را بررسی، و مهمان‌ها را از روی هدایایشان قضاوت کنم. کلید را توی قفل چرخاندم. نچرخید. لعنتی در باتلاقی جامد گیر کرده بود. کلید را بیشتر چرخاندم و بیشتر نچرخید. پس چندبار طبق قانون شماره چهارِ غریزه، دستگیره را وحشیانه بالا پایین بردم. تکان نخورد. در، جوری به رویم بسته شده بود که انگار از حکمِ حبس ابدم خبر داشت و مامور بود و معذور.

از آن‌طرف دیوار و آن‌طرف راهرو صدای تشویق و تشکر می‌آمد. آدم‌های آزادِ آن‌سوی دیوار با صدای بلند می‌خندیدند و هورا می‌کشیدند و من، این طرف دیوار در اتاقکی تنگ و بی‌پنجره با سوراخی روی زمین، هر لحظه بیشتر از قبل امیدم را از دست می‌دادم. شروع کرده بودم به مشت زدن به‌در و کمک خواستن. هرچند می‌دانستم صدایم به گوش هیچکس وسط آن شلوغی و هیاهو نمی‌رسد.

صاحب تولد کادوها را زیر بغل زده بود و داشت آنها را به پناهگاهش می‌برد و مادر و پدرش از مهمان‌ها تشکر می‌کردند و مهمان‌ها جواب‌های سردِ نیمه‌آماده را گرم می‌کردند و تحویل شنونده می‌دادند. آن‌طرفِ دیوار یک جشن تولد باشکوه برپا بود و من زندانیِ یک توالت لعنتی بودم. کم‌کم زانوهایم از فرط ناامیدی خم شد. نشستم کنار دیوار و به آینده‌ام فکر کردم. دیگر نه می‌توانستم شاعر شوم و نه کارآگاه خصوصی.

نه می‌توانستم با بالون به سفر دور دنیا بروم و نه می‌توانستم شنای پروانه یاد بگیرم. احتمالاً توی همان سلول تنگ پیر می‌شدم و اگر شانس می‌آوردم می‌توانستم با سوسکی که بالاخره سر‌و‌کله‌اش پیدا می‌شد طرح دوستی بریزم و زبانش را یاد بگیرم تا بالاخره دوتایی به پای هم پیر شویم و بمیریم.
کم‌کم داشتم با سرنوشت چرکم کنار می‌آمدم که یک نفر سعی کرد وارد دستشویی شود.

در کسری از ثانیه موتور امیدم روشن شد و زانوهایم جان گرفت. به کسی که نمی‌دانستم کیست گفتم «من اینجا زندانی شدم. ممکنه همین جا بمیرم.» و کسی که نمی‌دانستم کیست جواب داد: «نه نمی‌میری، الان میارمت بیرون.»آن روز با کمک پیچ‌گوشتی و انبردست و کمی زور و تلاش، از سلول تنگم آزاد شدم. وقتی از در دستشویی بیرون آمدم، حس کردم چند سالی پیر شده‌ام. دستی به موهای سفید فرضی‌ام کشیدم و به آغوش خانواده که دم در زندان به استقبالم آمده بودند رفتم.

مهمانی تمام شده بود و کسی داشت ظرف‌های کثیف کیک شکلاتی را جمع می‌کرد. هیچکس نمی‌دانست که در آن نیم ساعت، ۴۰‌دقیقه، یک ساعت یا هزار سالِ اسارت، چه در دنیای من گذشته بود. اما خودم حس کسی را داشتم که دوباره متولد شده و می‌تواند همه‌چیز را از نو شروع کند. از آن روز به‌بعد به هیچ قفلی اعتماد نکردم و قبل از چرخاندن هر کلیدی، اول راه‌های فرار را پیدا کردم. مرز باریکی است بین قفلی که به تو امنیتی موقت می‌دهد و قفلی که بی‌رحمانه تو را به اسارت می‌گیرد.

سایر اخبارکاربران ویژه - تک نگاریرا از اینجا دنبال کنید.