روزنامه هفت صبح، اشکان عقیلیپور | آقا هر کسی، تو یه چیزی تخصص داره. منظورم، تحصیلات و مهارتهای اکتسابی نیستها…منظورم تخصصهای ذاتیه…مثال بخوام خدمتتون عرض کنم، همین پدر خودم… پدر من، مثل خیلی از آدمها، خیلی کارها بلده. ولی در یک موضوع تخصص داره که وقتی بره بالا سر یه مریض، میتونه بگه طرف رفتنیه یا نه. رد خور هم نداره. یعنی کلیه نظرات پزشکی رو به سخره گرفته. حتی اگر طرف رو، رو به قبله هم خوابونده باشن، پدر من نظر بده که موندنیه، موندنیه و جای حرف هم نداره. عموما هم با یکی دو تا سوال، تکلیف رو روشن میکنه…
چند وقت پیش با پدرم رفته بودیم بیمارستان، عیادت یکی از آشنایان. دکترها، اصطلاحا جوابش کرده بودن و خانواده اش گفتن بیایین که دیگه نفسهای آخرشه… رفتیم و پدرم، صاف رفت بالاسر مریض که : « فلانی…منو میشناسی؟» طرف شناخت و یه دستی تکون داد. پدر رفت سراغ آزمایش دوم:- « این پولی که بهت قرض دادم رو فکر میکنی کی بتونی بهم برگردونی؟ »
طرف تو همون حال و اوضاع و از پشت ماسک اکسیژن گفت: « پول؟ کدوم پول؟… من قرضی از تو نگرفتم…» بابام از جاش بلند شد و گفت : « بریم… این هیچیش نیست.» / « اِ …بابا…بی خیال… دکترا گفتن.» / « دکترا واسه خودشون گفتن. کسی که پول رو بشناسه، مردنی نیست.»
تموم شد و رفت و اون آقا هم در حال حاضر، روزگار میگذرونه و هنوز هم پول رو میشناسه. صد البته، این موضوع، مورد نقض هم داره. در یک عیادتی، پدرم از یکی از دوستانش، تست قرض پول رو گرفت و طرف، گیج زد تو جواب دادن. برخلاف نظر پزشکان، پدر گفت : « این رفتنیه…»
بله درست حدس زدین. خدا رحمتش کنه.
این ویزیتهای پدرم، دیگه شهرت پیدا کرده و دوستان من هم، به واسطه داستانهایی که من تعریف میکنم در جریانن و معمولا هم که این جور موارد یک کلاغ و چهل کلاغ میشه دیگه.دیروز یکی از دوستانی که سالها بود خبری ازش نداشتم زنگ زد. بدون تعارفات معمول، صاف رفت سر اصل مطلب:- « میتونی با بابات یه سر بیایین اینجا؟» / « چطور؟» / « حال بابا بزرگم بد شده…» / « خوب ببرینش بیمارستان.» / « خواستیم اول بابای تو ببینه…» / « چرا؟» / « آخه میگن بابای تو تشخیص میده که طرف…» / « آقاااا ببرینش دکتر…این حرفا چیه. بابای من یه چند باری یه حدسهایی زده و شانسی درست از آب در اومده…»
هر چی به این دوستمون گفتم، فکر کرد دارم تواضع و فروتنی میکنم و بیشتر اصرار میکرد. ول نمیکرد و به قسم دادن افتاده بود که به خانواده ما رحم کن و زندگی همهمون به این بابا بزرگه بنده و این داستانها… به خودم گفتم اگر الان به بابام زنگ بزنم که : « پدر جان…یکی رو به قبله افتاده، بیا برو ببین زنده میمونه یا نه»، از ارث محرومم میکنه که مگه من رمال و جادوگرم… تنها یه راه مونده بود. خودم ادای پدر رو در بیارم. هیچی نباشه، یه عمر ، وردستش بودم…
یه سرفهای کردم و همون پای تلفن، نسخه رو پیچیدم: - « باشه…باشه… حالا که اصرار میکنی… ببین عزیزم. برو بالا سرش، بهش بگو این پولی که قرض گرفتی رو کی برمیگردونی…» اونم گفت « گوشی دستت باشه…» و رفت که به بابابزرگش موضوعِ قرض رو بگه. بعد از چند دقیقه برگشت و گفت: « فحش رو کشیده به جونم که کدوم قرض.» با اطمینان گفتم : « هیچیش نیست… خیالت راحت.» / « جدی میگی؟» / « برو خیالت راحت.»
با خوشحالی قطع کرد و رفت پی کارش… یه ساعت نشده بود که دوباره زنگ زد. فکر کردم میخواد از طرف خانوادهاش تشکر کنه. گوشی رو که برداشتم دیدم صدای جیغ و گریه و شیون میاد… - « بابابزرگم مرد… بابا بزرگم مرد… تو که گفتی هیچیش نیست.»
هر چی اومدم توجیه کنم که بابا مگه من دکترم، ول نمیکرد و هوار میکشید که تو گفتی زنده میمونه. هیچی دیگه… خلاصه خونِ بابابزرگه، افتاد گردن ما…
از صبح هر چی به بابام میگم، این فرمول قرض پول، جواب نمیده و من خودم یکی رو دیروز با همین فرمول، فرستادم اون دنیا، کوتاه نمیاد و میگه:« تو بلد نیستی چجوری بپرسی… کسی که پول رو بشناسه، هیچیش نمیشه.»



