روزنامه هفت صبح، آنالی اکبری | جنگ داخلی سوریه شروع شده است. سم علی و عبیر سوار بر قطارند که عبیر با آن چشمهای آبی زیبا زل میزند به مرد و برای اولین بار میگوید دوستش دارد. سم علی ناباورانه از او میخواهد یک بار دیگر آن جمله سحرآمیز را تکرار کند. بعد بلند میشود و رو به آن جمعیتِ در خود فرو رفته مغمومِ قطار میگوید میخواهد همین حالا، همین جا با این زن ازدواج کند.
سم علی با شور و شوق فریاد آزادی سر میدهد. مسافرها تغییر حالت میدهند و شروع میکنند به آواز خواندن و کل کشیدن. کات به بازداشتگاه. مرد دستگیر شده و دیگر خبری از آن حس رهایی و شوق زندگی نیست. باید فرار کند. باید از خاکش دور شود. سم علی در بیروت با آرتیست معروفی آشنا میشود که هنرش ارزشمند کردن هر چیز بیارزشی است.
آرتیست به مرد فراری پیشنهاد میدهد پوستش را در اختیار او بگذارد و آزادی را به دست بیاورد. همه وجود مرد پیش عبیر است که حالا به بلژیک رفته و با کسی دیگر ازدواج کرده. پیشنهاد را قبول میکند و مرد هنرمند روی پشت او تصویری از ویزای شنگن را تتو میکند. سم علی تبدیل میشود به یک اثر هنری و به اروپا میرسد.
اثری ارزشمند که جایش در موزههاست؛ جایی کنار تابلو و مجسمههای بیجان. مردم دورش جمع میشوند و تماشایش میکنند. نه خودش را؛ کمرش را.سمعلی فکر میکرد آزادیاش را به دست آورده اما کمکم میفهمد اسیرتر از هر وقت دیگری است. دور از خانه، دور از عشق قدیمی، دور از خود.
این داستان فیلم «مردی که پوستش را فروخت» اثر کوثر بن هنیه، کارگردان تونسی است. قصه تلخ دیگری از آدمهایی که مجبور به ترک وطن شدهاند؛ در حالی که هنوز روحشان آنجاست؛ در خانه.



