روزنامه هفت صبح، حمید رستمی | یک: ۱۵سال پیش وقتی برای یک مصاحبه، روبهروی مردی نشستم که صاحب کارخانه ذوب آهن بود و ۲هزار نفر زیر دستش کار میکردند، از آن صبح برفی زمستان ۵۰ سال پیش گفت که خانواده تصمیم مهاجرت به پایتخت را عملی کردند و اسباب و اثاثیه مختصری را به پشت نیسانی زده و دامنه سبلان را ترک کردند.
آن روز سرد در ذهن آن کودک ۷ساله همانطور بهصورت فریز شده مانده بود تا سالهای سال بعد که در لابهلای خاطرات تلخ و شیرین روزگار، با تلنگر سوالی از سوی من، از آن سحرگاه یخ زده بگوید که تا خود تهران بر پشت نیسان در بالای اثاثیه از سرما لرزیده بود در حالی که حتی جوراب هم به پا نداشت و این خاطره بد باعث شده بود که حالا هم در روزگار تمول از برف متنفر باشد چرا که او را یاد پای برهنهاش در آن روزگار میانداخت و تهیدستی خانواده را پیش چشم مجسم میکرد.
او اینک در پیرانه سری آنقدر پول روی پول گذاشته که بتواند خرج هزار خانواده را هم به راحتی بدهد و بعدازظهرها در حالی که کفش و لباس ورزشی پوشیده با گل سرخی در دست پیادهروهای پر جمعیت و جوانانه شهر را گز کند و از زیباییهای خلقت محظوظ شده و سعی در فراموشی گذشته غمبار داشته باشد و هیچوقت هم به این ضربالمثل تازه افتاده سر زبانها -«اگر پدر پولداری نداری تقصیر تو نیست ولی اگر پدر زن پولدار نداری مقصر خودتی!»- فکر نکند، چراکه آنقدر جربزه داشت که نان دسترنجِ تلاشگر و عرق جبیناش را بخورد.
دو: نمیدانم شاید این روزها رسم زمانه تغییر یافته و پل موفقیت را افراد دیگر باید قبلا احداث کرده باشند. انگار باید پشت سر هر آدم موفقی دنبال یک پدر متمول و با نفوذ بگردیم و یا یک وصلت نان و آبدار، تا جایی که حتی پیدا کردن یک شغل دون پایه اداری هم بدون داشتن یک پشتوانه سیاسی - اداری پر قدرت امکانپذیر نباشد چه برسد به حضور در سطوح فوقانی قدرت و مدیریت کلان در کشور که این روزها درون سینی به برخیها تعارف میشود و آنها بهدلیل حرمت حکم بزرگترها هم که شده مجبور به قبول میشوند و آب هم از آب تکان نمیخورد تا برخی آقازادهها و وابستههای آنها بدون کوچکترین تجربه و تخصصی سر از اتاقهای مدیریتی درآورند و برای یک عمر بالانشینی خود را آماده کنند.
البته این رانت خواری و خود را ژن خوب فرض کردن و استفاده از نام پدر و سایر اقوام به عالم سیاست خلاصه نمیشود و در دیگر عرصهها بهخصوص سینما هم این پدیده را شاهد هستیم و انگار فرزندان کارگردانان بزرگ سینما از این امتیاز ویژه برخوردارند که از روزی که چشم به جهان گشودهاند در معرض شهرت در سینما قرار بگیرند و با بهانه و بیبهانه از حمایتهای ویژه بستگان برخوردار باشند. این حب فرزند به اندازهای در سینما اپیدمی شده که هم در سینمای روشنفکری بهشدت جریان دارد و هم در سینمای بدنه! در این میان فرقی هم نمیکند که مسعود کیمیایی باشی و یا رخشان بنیاعتماد و یا حتی اصغر فرهادی! البته نمیتوان کتمان کرد که شاید در ذات وجودی نوآمدگان مختصر هنری هم نهفته باشد ولی از کودکی امکان بروز آن استعداد را داشتن خود حدیث دیگری ست.
سه: اما یک قاعده کلی در طول تاریخ برای تمام افراد موفق جامعه حاکم است و آن اینکه یک بزنگاه تاریخی باعث شده که آن فرد خود را بالا کشیده و به عنوان فردی موفق معرفی شود. حالا این بزنگاه تاریخی میتواند آشنا شدن با یک نفر یا بروز یک اتفاق اجتماعی یا هر چیز دیگری باشد. دقت در زندگی اکثر افراد برگزیده صد سال اخیر در حوزههای مختلف از جمله ادبیات، هنر،فرهنگ،ورزش و… نشاندهنده این قضیه است که اکثرشان در جوانی فردی عادی از خانوادهای مشابه اکثر خانوادهها بودهاند اما بنا بهدلیلی به آن استعداد ویژه پی برده و در راستای آن تلاش کرده و خودی نشان دادهاند. شاید اگر شخصی چون استاد شجریان خود را دست کم میگرفت و از تلاش بیوقفه دست بر میداشت نهایتاً معلمی در شهر مشهد بود و حتی استعداد آوازشان هم در نهایت به همان محدوده خلاصه شده و نمیتوانست به آن قله رفیع کنونی دست یابد.
حالا شاید در این فرایند، مهاجرت به تهران، وقوع انقلاب و یا حتی آشنایی و معاشرت با افرادی به مانند هوشنگ ابتهاج تاثیر بزرگی داشته باشد. یا شخصی چون محمد حسین شهریار که دانشجوی رشته پزشکی بود و اگر در آن تجربه عاشقانهاش به سرانجامی میرسید شاید هیچ وقت شاعری به این حد نامآور نمیشد و بعد ازدواج با دختر موردنظر در بهترین حالت در خیابان ۱۷ شهریور تبریز یک مطب به عنوان پزشک عمومی راهاندازی کرده و برخی مواقع هم برای روزنامههای آذربایجان مطالب ادبی مینوشت. البته اگر از مسئولیت سنگین خانواده داری و رسیدگی به انبوه مریضان فراغتی حاصل میکرد.
چهار: علی دایی به عنوان یکی از موفقترین فوتبالیستهای آسیا که از قضا هیچ پارتی و آشنایی در ورزش ایران نداشت، خود را از شهرستانی به تهران رسانده و به فوتبال ایران و آسیا تحمیل کرد که هیچگاه در ردههای اول و دوم ایران دارای نماینده نبوده و حتی ظهور دیرهنگامش در فوتبال ایران موید این نکته است که هر لحظه امکان داشت که این اتفاق تاریخی اصلاً رخ ندهد و دایی مثل تمام همبازیانش که بعد از ۳۰ سال بهترین خاطراتشان خلاصه شده در حضور و قهرمانی در جام فلق، در قهوهخانه مینشست و وقتی لابهلای دو تا چای لب سوز پکی به قلیان خوانسار میزد و از بیرون زدن دروازه خالی در مقابل مثلاً خیبر خرمآباد میگفت، نیم نگاهی هم به سالهای خدمت اداری و نزدیک شدن موعد بازنشستگی داشت.
ولی دو سه اتفاق مهم در زندگیاش باعث شد که اول مسیر اردبیل تا پایتخت را به سرعت طی کند و بعد هم در کنار تحصیل در دانشگاه بتواند در ورزش فوتبال هم برای خود اعتباری بزرگ کسب کند. اولی که به واسطه قبول شدن در دانشگاه صنعتی شریف عملی شد و دومی هم در یک مسابقه دوستانه بین تیم منتخب دانشگاه و تیم تاکسیرانی تهران به مربیگری پرویز مظلومی! یعنی اگر آن روز علی دایی به بهانه داشتن امتحان سرزمین چمن نمیرفت و خود را به مظلومی نمیشناساند شاید مهمترین افتخار فک و فامیلشان مهندس بودن علی دایی بود ولی این آشنایی سبب دعوت دایی به تیم تاکسیرانی شد تا او با آقای گل شدن در مسابقات دسته دوم باشگاههای تهران به ناصر حجازی معرفی شود و در تیم بانک تجارت آنقدر گل بزند تا علی پروین و مربی تیم ملی را برای دعوت به تیم ملی مجاب کند.
پنج: مالک یکی از بنامترین برندهای شیرآلات ساختمان در ایران هم داستانی مشابه آن کارخانهدار بخش اول دارد و با کارگری و حلبیسازی در نوجوانی و جوانی شروع کرده ولی آن وسط چه اتفاقی افتاده که بدون داشتن کوچکترین سرمایهای توانسته امروز بر قله یک صنعت بایستد برای ما پوشیده است. برخی از آن به عنوان شانس و اقبال یاد میکنند برخی پای عقاید مذهبی و توکل را به میان میکشند و برخی هم آن را نشانه لطف الهی میدانند و البته سرنوشت. ولی هرچه هست بخش زیادی به لیاقت افراد و پشتکارشان و البته جاهطلبی هم ارتباط دارد. یادمان باشد که شانس سراغ آدمهایی میآید که لیاقتش را دارند!



