روزنامه هفت صبح، یاسر نوروزی| میخ! گفت: «اصلا دیوونه می‌شه آدم!» و تکیه داد به صندلی. سر برگردانده،‌ رو به پنجره را نگاه می‌کند. گفت: «خب نزدیک ده نفر خانواده بودن این‌ها…» ادامه داد: «یه بچه کلاس ششم چه می‌دونه چی کار کنه. از جلفا تا تبریز می‌دونی چقدر راهه؟» گفتم نمی‌دانم. گفت: «صد و سی چهل کیلومتره. چون ششم به بعد رو که نداشت جلفا. این بچه رو فرستاده بودن تبریز، پنجشنبه‌عصرها ماشین می‌گرفت برمی‌گشت خونه. یه بار بهش گفتم: «چی کار می‌کردی تقی اون روزها؟»

گفت: «از ششم به بعد دیگه باید خرج‌مو خودم درمی‌آوردم.» پرسیدم: «چطور؟» مهران احمدی تکیه داده به صندلی. کهنه‌رفیق سال‌های جوانی‌ست؛ هرچند بر و بازوی جوانی را هنوز می‌بینم که نگه داشته. گفت: «باورت نمی‌شه به خدا. ببین این بچه چطور پنجشنبه از تبریز برمی‌گشت خونه،‌ جلفا. می‌گفت: «عصر که می‌شد می‌رفتم گمرک.» حالا گمرک که می‌گم، شما فکر نکن مثل گمرکِ این روزها. یه جای کوچیکی بود، فک و فامیل، دهات، همه همدیگه رو می‌شناختن، مرز شوروی بود؛ بار می‌آوردن از اونجا.

این پالت‌های چوب رو دیدی شما؟ می‌رفت اونجا شروع می‌کرد این تخته‌چوب‌ها رو یکی یکی وارسی کردن، میخ‌ها رو ازشون بیرون کشیدن.» گفتم: «میخ به چه کاری می‌آد آقای احمدی؟» ادامه داد: «یکی یکی نشسته میخ‌ها رو بیرون کشیده، شروع کرده با سنگ و چکش صاف کردن. که ببره کجا؟ ببره جلفا. چرا؟ صبح شنبه شده، باید حالا بکوبه بره تا تبریز، مدرسه. که چی بشه؟ عصر که تعطیل می‌شه، ببره این میخ‌ها رو بازار تبریز بفروشه. یه بچه ببین چطوری داره خرج خودشو درمی‌آره. با میخ!»

بنز سفید
گفت: «اون بنز سفید رو دیدی؟» به فاصله‌ای نه چندان دور، شاید چند متری، چشم‌های کشیده‌اش پیداست؛ چراغ‌های اس سفید. ما داخل سانتافه هستیم. نشسته‌ایم. جناح را به سمت صادقیه می‌رویم. گفتم: «بله.» گفت: «چندین سال بعد، اولین وسیله نقلیه‌ای که آقای تقی‌زاده خرید، فکر می‌کنی چی بود؟» عینک آفتابی را از چشم بر‌داشتم. گفتم: «چند سال‌شون بوده اون زمان؟» گفت: «فرض کن ۱۳ سال.» گفتم: «نمی‌دونم.»

عابدین‌نژاد لحظه‌ای برگشته بود و نگاهم می‌کرد. گفت: «یه خر سفید!» و نخندید. من ناخودآگاه خندیدم. عابدین‌نژاد ادامه داد: «با کلی ذوق و شوق خرید.» گفتم: «چطور؟» گفت: «توی اون روستا، تو وضعیت محرومیت و فقر و نداری، خب هیچی نیست. شما فرض کن کار می‌کنی، پول‌هاتو جمع کنی، به عشق چی؟ صبر می‌کنی، صبر می‌کنی، صبر می‌کنی تا یه چیزی بخری به کارت بیاد. می‌دونی چه ارزشی برات داره؟» سر تکان دادم. گفت: «جالبه خدمت شما بگم که اونو خرید، تا صبح هم از ذوقش، کنار اون چهارپا توی طویله خوابید.» مستقیم می‌راند.

بنز حالا دور شده. ما به صادقیه نزدیک‌ایم. گفت: «همین آدم، بیست سال بعد، یه بنز اس سفید می‌خره که هنوز هم هست. داخل شرکت اومدی این بار بهت نشون می‌دم.» چند ماه بعد بهش گفتم: «چطوره؟ ماشین خوبیه؟» تو فکر بود. گفت: «خوبه فلانی. منتها لذتی که خریدن اون خر بهم داد، هیچ‌وقت این ماشین بهم نداد.» کنار می‌کشیم برای پارک کردن. رسیده‌ایم. آقای عابدین‌نژاد مکث می‌کند. بعد می‌گوید: «رسیدن به آرزوها، مرگ آرزوهاست.»

اوکلاهاما
گفت: «از همون ترم اول، تقی کار گیر آورد! کجا؟ تو آمریکا!» مهران احمدی ادامه داد: «ما هنوز اصلاً درست و حسابی مستقر نشدیم، شما ببین تقی‌زاده کار گیر آورد!» گفتم:‌ «چه کاری؟» گفت: «ما از تهران بلند شدیم به سمت لندن، بعد به طرف اوکلاهاما. حالا کاری نداریم وسطش چی شد، می‌گم بعد بهت، فقط اینو شما گوش کن که دانشگاه اونجا یه‌سری کمک‌هزینه می‌داد به دانشجوها. نه به همه. یه‌سری کارهای خرده‌ریز می‌داد واسه دانشجوهایی که کمک‌هزینه تحصیل می‌خواستن.»

پرسیدم: «چه کاری؟» گفت: «کار واسه تقی‌زاده عار نبود. هدفش واسه‌ش مهم بود. کارهایی هم که اونجا به دانشجوها می‌دادن، از همین کارها بود؛ کلاس‌ها رو تمیز کنن، آشغال محوطه رو جمع کنن، جارو کنن. اما این به کنار؛ کار رو فقط به کسایی می‌دادن که یه ترم از درس‌شون گذشته بود. یعنی شما نمی‌تونستی برسی اونجا بگی من کار می‌خوام تو دانشگاه.» گفتم: «خب چطور کار رو گرفت ایشون؟» برگشته بودیم داخل مجموعه، در یکی از اتاق‌های طبقه سوم.

تکیه داده بود به صندلی، روبه‌روی من، پشت میزی دو سه متری. گفت: «کلاس‌ها شروع شد، کتاب متاب‌ها رو گرفتیم، دیدم همون ترم اول تقی رفته سر کار. گفتم: «تو چطور رفتی؟» گفت: «من رفتم صحبت کردم، قبول کردن.» گفتم: «قانون دانشگاه از ترم دومه. تو چطوری از همون ترم اول کار گرفتی؟» گفت: «گرفتم دیگه!» یعنی می‌خوام به شما بگم، ببینید چطور هیچی جلودارش نبود، هزینه تحصیلش هم جور کرد. من باز هم می‌گم، شما می‌تونید اسمش رو بذارید شانس یا هر چیزی.

ولی اون موقع ایشون فارسی هم سخت صحبت می‌کرد، حالا چه برسه به انگلیسی. با همون زبون دست و پا شکسته، هنوز پامون رو نگذاشتیم تو دانشگاه،‌ رفته بود واسه خودش کار جور کرده بود. اون هم چه کاری؟ کار براش عار نبود. یه گونی داده بودن دستش، یه چوب هم که نوکش تیز بود؛ دانشجوهایی که تو محوطه قهوه می‌خوردن، بیسکویت می‌خوردن یا چایی می‌خوردن، شما باید با این چوب، آشغال‌هاشون رو جمع می‌کردی می‌ریختی تو اون گونی. این مثلا یه کارش بود.

یا مثلاً از کلاس قبلی به کلاس بعدی، ده دقیقه نیم ساعت وقت بود، تو باید تخته رو تمیز می‌کردی، جارو می‌زدی و این‌جور کارها. یا مثلا دستگاه‌های چمن‌زنی بود تو محوطه، گاهی باید چمن‌ها رو می‌زدی. همون ترم اول کار رو گرفت، خرج تحصیلش هم درمی‌آورد.» لبخند به لب داشت. مهران احمدی ادامه داد: «اصلاً یه بار سال‌ها بعد، تو همین‌جایی که شما نشستید، یه چیز جالب به من گفت. گفت: «من از بچگی تا الان که به اینجا رسیدم، کلا یه بار خرجی از پدرم گرفت. از ششم به بعد، فقط خودم بودم و خودم.»
‌ بخش‌هایی از کتاب «آتا»، در دست تألیف

آخرین تحولاتکاربران ویژه - تک نگاریرا اینجا بخوانید.