روزنامه هفت صبح، یاسر نوروزی | رفتم توی تراس و به همه سلام کردم؛ اول به دمپایی ابری، بعدش به برگ بیمار توت که سر کشیده بود داخل و سرآخر هم به یک بخاری نفتی که عمری ازش گذشته؛ از هواداران سرسخت جبهه ملی بوده. حالم البته مثل این بخاری پیر چندان خوب نیست و احساسی که از بعضی آدم‌ها می‌گیرم این است که تاریخ مصرفم گذشته. روانپزشک می‌گفت مثل اسفنجم و هر اتفاق ناگواری را چنان در خودم فرو می‌برم که همیشه پر از بغض، اندوه و گاهی خشمم.

گاهی احساسی از لایه‌های ضخیم گذشته بر تنم دارم. همه را هم همه جا دنبالم می‌برم. یعنی مثلا اگر دوستی سال گذشته بی‌اعتمادم کرده، من آن لحظه خیانتش را با خودم همه جا می‌برم. درشت‌گویی همکارم سر کار را با خودم به خانه می‌آورم. فاش کردن راز شخصی‌ام را از سوی دوست دیگری با خود به سفر می‌آورم و تحقیر آدمی را که گمان می‌کردم دوستم دارد، مثل بالش، زمان خواب، زیر سر می‌برم. برای همین، جای اینکه خودم باشم، تمام اتفاقات دیگرم.

و جای یک آدم، شبیه مجموعه‌ای از رویدادها، دارم شبیه قصه‌هایی با رویدادهای موازی می‌شوم. هر کدام از این داستان‌ها سویی را گرفته‌اند و می‌روند و امیدم فقط این است، پایان قصه، وقت مرگ، به همدیگر برسند. آن‌ها هر کدام تکه‌هایی از ما را می‌برند؛ پاره‌هایی از ما جداشده در تاریخ زندگی‌مان با آدم‌های دیگر می‌رود، تکثیر می‌شود و تو یک روز از بالای پشت‌بام شهر که نگاه می‌کنی، ممکن است از خودت بپرسی تو شهر شده‌ای یا شهر، تو؟ هرچند همه این‌ها مهم نیست.

مهم تمام آدم‌هایی هستند که هر کدام روی تنه این درخت چیزی حک کرده‌اند. من به درختانی فکر می‌کنم که وقتی حتی بزرگ می‌شوند، تراشه‌های چاقو روی تنه‌شان نمی‌رود. جای حکاکی‌ها همچنان می‌ماند. هر چند من درخت نیستم و نمی‌توانم هر لحظه هر جا فقط فکر سایه باشم. شکوفه‌ها بی‌مزد و منت سر ما می‌بارند، من درختان شکور حتی در یک شهر مرده نیستم. برای همین فرار کرده‌ام. آمده‌ام در روستایی که الان هستم، دارم قدم می‌زنم.

تمام چنارها و توت‌هایش، بیمارند؛ یک نوع قارچ خورنده بافت برگ‌ها را دارند و بیچاره‌ها مثل من دچارش شده‌اند و کم حال‌اند. اینها را پدربزرگم یادم داده. کشاورز بود و اسم همه درخت‌ها را بهم گفته. فامیل‌شان را حتی گفته. و شجره‌نامه خانوادگی‌شان را که جایی محو می‌شود در خاک. الان اینجا یک باغبان نشسته که می‌خواهم ازش نهال زیتون بخرم. قرار است اینجا بکارم. صد سال بعد کسی اصلا یادش نمی‌آید چه کسی آن را چه زمانی اینجا کاشته. من ولی آن روز ریشه‌هایش هستم، سایه‌هایش و هر کسی از هر کجا ببیندش، تمام چشم‌اندازهایش.

سایر اخبارکاربران ویژه - تک نگاریرا از اینجا دنبال کنید.